پنجشنبه , نوامبر 23 2017
سیر تاریخ نگاری در ایران
سیر تاریخ نگاری در ایران

سیر تاریخ نگاری در ایران

تکوین تاریخ نگاری ایران نام مقاله ای است از  بزرگترین شرق شناس آلمانی در زمینه تاریخ ایران، اسلام و مغول، «برتولد اشپولر» در این مقاله ی کوتاه، سیر تاریخیِ تاریخ نگاری در ایران را به زیبایی تبیین می کند. و در چند صفحه یک نمای کلی از سیر تاریخ نگاری در ایران را به خوبی ترسیم می نماید. استاد برجسته تاریخ، آقای یعقوب آژند، که کتابهای بسیاری در مورد تاریخ نوشته است و سهم بزرگی در موضوع «تاریخ نگاری اسلامی و ایرانی» دارد. یعقوب آژند در کتاب «تاریخ نگاری در ایران»، این مقاله را از برتولد اشپولر ترجمه کرده است. که اکنون با هم به مرور این مطلب زیبا می پردازیم:

لازم به ذکر است عین متن این مقاله از کتاب «تاریخ نگاری در ایران» ذکر شده است فقط برای سهولت در مطالعه در سایت تخصصی تاریخ اسلام، عناوین به متن افزوده شده است.

تکوین تاریخ نگاری ایران

ملاحظات زیر را درباره تاریخ نگاری ایران نباید بسان یک تاریخ بر شمرد بلکه طرحی از عقایدی است که بر پایه اسامی نویسندگان و واقعیتهای عمده تاریخ نگاری ایران شکل گرفته است.

پیشینه تاریخ نگاری در ایران قبل از دوره مغول

بر تمامی متخصصان تاریخ نگاری پوشیده نیست که تا آغاز دوره مغول (سده هفتم/سیزدهم) اثری پدید نیامد که تاریخ ایران را از آغاز تا دوره مغول در شمول خود داشته باشد. آثار تاریخی سده های نخستین ایران اسلامی، یعنی دوره بین حدود سالهای 21/642 تا 653/1255 بیشتر مبتنی بر منابع زبانهای بیگانه بخصوص زبان عربی بود.
بنظر نگارنده اگر بخواهیم این حقیقت را مورد بحث قرار دهیم، عوامل چندی مطرح می شود. نخست، چنین می نماید که تاریخ نگاری برای ایرانیان پیش از اسلام چندان اهمیتی نداشته است. از دوره پیش از اسلام یک اثر تاریخی واقعی در دست نیست. کتیبه های معروف بهستون (بیستون) و جاهای دیگر ایران درباره کردار شاهان مختلف ایران، چیزی فراتر از یک گزارش عمومی نیست؛ گمان می رود که کتب اسناد رسمی یاد شده در کتاب دانیال هم ماهیت مشابهی داشته است و در حقیقت فهرست ساده ای از وقایع و سالها و نسخه برداری از ملاحظات رسمی و نامه ها از برای کارگزاران در کار دیوانی بوده است.
افسانه های ریشه دار که کل تاریخ شناخته شده ایران را در بر گرفته، در ادوار بعد، بخصوص در زمان سلطنت ساسانیان (سده سوم تا هفتم میلادی) پدید آمده، اما رویدادهای مهم از آنها حذف شده و وقایع تاریخی به گونه اعمال چند شخصیت، قهرمان عمده و زنان آنها از برای درک و فهم نمایندگان طبقات فرادست و حاکمه ارائه گردیده است. این افسانه ها حتی به قدر اشعار حماسی آلمان (Nebelungenlied) و سرود رولان (Chanson de Roland) حامل حقایق تاریخی نبودند. از این رو می توان نتیجه گرفت که در ایران پیش از اسلام، تاریخ نگاری واقعی وجود نداشته است. این که در میان نوشته های مجامع زردشتی پس از اسلام و آثار پارسیان هند (پناهندگان زردشتی سال 98/717) یک اثر واقعی تاریخی، خواه پیش از اسلام و خواه پس از اسلام، دیده نمی شود، تاکیدی بر این مدعاست.
از این رو گمان می رود که در زمان استیلای عربان بر ایران، هیچ گونه تاریخ نگاری ایرانی وجود نداشته است. خود عربان پیش از ظهور دین اسلام نوعی سنت تاریخ نگاری به نام ایام العرب یا جنگهای اعراب داشته اند که درباره جنگهای بین دو یا چند قبیله و اعمال و رفتار قهرمانان قبیله و سرکردگان آن بوده است. این نوع تاریخ نگاری هم، بی تردید، هم چون کتابهای ایرانیان درباره شاهان، پوششی از اسطوره داشته است؛ اما نزدیکی ایام العرب به زندگی واقعی و حس مردم دوستی و همبستگی جمعی مضمر در آنها و بالاتر از همه جزئی نگری و ریزنگاری آنها (البته بدون گزافه گویی های افسانه ای) آنها را شبیه گزارشهای واقعی تاریخ می کرده است.
نکته مهم این که اسلام در مقام یک دین، نه تنها به کتاب مقدس، قرآن، بلکه به اعمال و گفتار پیامبر نیز متکی بود. سخنان و اعمال پیامبر سهم مهمی در زندگی مسلمانان داشت از این رو شماری از مسلمانان آنها را گردآوری کردند و به بحث و فحص درباره آنها پرداختند. پیداست که از این ارزیابیها، علم الحدیث همراه با علوم بدیع دیگر هم چون سیره، طبقات و در نهایت تاریخ نگاری عمومی، در مفهوم وصف سلوک خداوند با برگزیدگانش، سر برآورد. تاریخ عمومی در حقیقت تاریخ رستگاری جامعه قدسی باری تعالی یعنی جامعه مسلمانان برشمرده میشد.
در اینجا نیازی نیست که به تکوین این نوع تاریخ نگاری بپردازیم. فقط باید بر این نکته تاکید ورزید که در زبان عربی نوعی نمونه نخستین از تاریخ نگاری موجود بود که در زبان فارسی وجود نداشت. این که تمامی تاریخ نگاران ایران هم چون طبری، دینوری، بیرونی و دیگران آثار خود را به زبان عربی نوشته اند – و ظاهرا در این قلمرو ناگزیر هم بوده اند- تاکیدی بر نکته یاد شده است. این تاریخ نگاران در الگو برداری از نمونه نخستین تاریخ نگاری عربی به قدری اصرار ورزیده اند که رنان، نولدکه و کوالسکی، طبری را که ایرانی نژاد و از اهالی طبرستان بود، نمونه کاملی از یک مورخ سامی نژاد برشمرده اند.

افزون براین، مورخان نخستین مسلمان در کاربست زبان عربی در آثار تاریخ، می خواستند ارتباط خود را با دنیای عرب (دنیای اسلام) حفظ و تقویت کنند. تاثیر زبان عربی در جهان اسلام با آن فرهنگ غنی و پرمایه اش، بیشتر از آن بود که برای تاریخ نگاری، زبانی غیر از زبان عربی در نظر گرفته شود.
البته اعلام این که تاریخ نگاری ایران به سبب علاقه به حفظ روابط با سایر ملل مسلمان باید به زبانی غیر از عربی نوشته نمی شد، نابخردی خواهد بود؛ ولی زبان عربی در این زمان حکم زبان لاتین را در اروپای قرون وسطی داشت. اما سوالی که پیش می آید اینست: آیا تمامی ایرانیان علاقه مند به حفظ رابطه با جهان اسلام بودند؟ و پاسخ این سوال بی تردید منفی خواهد بود.

شماری از نخبگان ایرانی از همان آغاز به اسلام گرویدند؛ آنها دریافته بودند تنها با پذیرش اسلام است که می توانند امتیازات خود را حفظ کنند. آنها در حقیقت مثل اسلام آوردن بسنیایی ها در سده هشتم/چهاردم به این مهم دست یافتند.

می دانیم که شماری از نخبگان ایرانی از همان آغاز به اسلام گرویدند؛ آنها دریافته بودند تنها با پذیرش اسلام است که می توانند امتیازات خود را حفظ کنند. آنها در حقیقت مثل اسلام آوردن بسنیایی ها در سده هشتم/چهاردم به این مهم دست یافتند.

از این رو آنها توانستند حس اجتماعی و جمعی خود را نگهدارند. در اینجا باید دلایل اقتصادی را نیز به مساله اسلام آوردن آنها بیفزائیم. در این روزگار، حس جمعی و اجتماعی آنها در افسانه های شاهان و قهرمانان باستانی شان متبلور شد. این نوع ادبیات در هنگام ورود اسلام به ایران حفظ شد چون هنوز در بین طبقه ای که وابسته به سنن تاریخ شان بودند و ویژگی های اجتماعی این ادبیات از آرمانهای آنها برشمرده میشد، زنده بود. این طبقه به اصطلاح دقان علاقه ای به تاریخ ایران اسلامی نداشت؛ آنها اغلب اوقات و همواره به بازخوانی شاهنامه ها که در آنها اعمال و کردار قهرمانانه پیشینیانشان آمده بود گوش می سپردند و رفتارها و کردارهای خویش را با آنها مطابقت می دادند. برای آنها تاریخ ایران اسلامی حتی به زبان فارسی کششی در برنداشت.

زبان فارسی در مقایسه با زبان لاتین و زبانهای بومی اروپایی، زبانی بسیار گسترده و دارای سنت بسیار منظم ایرانی و دبیری بود. به گمان نگارنده، زبان فارسی به دلیل ناکارآمدی در آثار تاریخی و علمی بکار نرفت، بلکه دلیل آن همان دلایل اجتماعی یاد شده در بالا بود.

حکومت های ایرانی و تاثیر آنها بر تاریخ نگاری ایران

اما زمانه دگرگون شد و سلسله های ایرانی نژاد در بخش های قابل ملاحظه ای از سرزمین ایران به حکومت پرداختند. این سلسله ها از سه نوع بودند: بعضی از آنها هم چون آل زیار و شاهان مسلمان نشده مازندران در شمال ایران، نماینده احیای حکومت ساسانی و سنت واقعی زردشتی بودند و تمامی حقایق یاد شده در بالا در خصوص اینها انطباق داشت. نوع دیگر از سلسله ها حکمرانان «زیدی گیلان» و صفاریان بودند. این سلسله ها به جناح رسمی تسنن خلافت تعلق نداشتند بلکه وابسته به جناح تشیع و یا فرقه های التقاطی بودند. این جوامع تاثیر و نفوذ زیادی در بین توده های ایران داشتند. همین جوامع و نیز مجامع تصوف موجب گرایش مردم به اسلام و برانگیختن حرکتهای مذهبی (البته نه اجتماعی) در بین آنها شدند. نگارنده پیشتر این مسائل را در بعضی از آثار خود شرح داده و گزارش های منابع گوناگون هم بدان صحه می گذارد از این رو در این جا نمی خواهم بیش از این وارد این مقوله شوم. به هر حال جوامع تشیع که از منظر حکومت بدعت گذار بر شمرده می شدند علاقه چندانی به مفهوم رسمی تاریخ اسلام نداشتند. در نظر آنها، مفاهیم الهی که بازتابی در ذهن و زبان خلفا نداشت، مهمتر از تکامل واقعی تاریخی بود.

نوع سوم از سلسله ها، آنهایی هستند که در توسعه تاریخ نگاری ایران اهمیتی در خورد دارند و از زبان فارسی بهره می گرفتند. در میان آنها سلسله سامانی در شمال شرق ایران یعنی خراسان و ماوراء النهر (سده سوم و چهارم/ نهم و دهم) شایسته شأنی در خور است. سامانیان وابسته به تسنن بودند و ظاهرا از خلفا تبعیت می کردند؛ در حالیکه حکمرانان مستقلی بر شمرده می شدند.

سامانیان منادی مذهب رسمی و نظریه حاکمیت خلافت بودند و توانستند با اتکا به توان سیاسی و نظامی از سیاست خارجی اسلام در ایالات پشتیبانی کنند. جماعت مطاوعون و غازیان در مرزهای جهان سالم –از جمله در ایران جاهای دیگر- زندگی می کردند. این جماعت بیشتر وابسته به مذهب تسنن بودند. از این رو از سوی حکمرانان سنی مذهب و از جمله سامانیان ایرانی پشتیبانی می شدند. به غیر از ساکنان دره سند، قبایل ترک آسیای مرکزی در سیطره تبلیغات این مبلغان قرار داشتند. ترکان از حدود سال 349/960 یعنی نزدیک به هزار سال پیش، با طیب خاطر به اسلام گرویدند. بدین ترتیب مذهب تسنن، مذهب تمامی ترکان گردید و ترکان از هواداران متعصب آن بر شمرده شدند.

با این که سامانیان در امور دیوانی خود از زبان عربی بهره می جستند ولی زبان فارسی هم در مقام یکی از بانهای فرهنگی جهان اسلام برای آنها عزیز بود و از بسط و گسترش شعر نو به فارسی – در زبان فارسی دری- پشتیبانی می کردند. از نظر زبانی، طلیعه تاریخ نگاری فارسی به این تکامل فرهنگی و نیز ضرورت همسان گردانیدن مسایل با مفهوم اسلامی دولت تعلق داشت. سامانیان در میان موازین دیگر، تلاش کردند از راه انتشار ملخص فارسی تاریخ الرسل و الملوک طبری به این مهم دست یابند. این تاریخ را یک نفر ایرانی سنی مذهب نوشته بود که ضمنا از مفسران قرآن برشمرده می شد و اثر تاریخی او بسیار بنیادی بود و در آن رویدادهای ایران و روابط بین ایران و خلافت جایگاه ویژه ای داشت. ترجمه تاریخ طبری جهان نگری ایرانیان را در بودباش اسلامی به ایرانیان سنی و مومن به خلفا، به طرز مثبتی نشان داد. در نظر سامانیان ترجمه تاریخ طبری به فارسی تنها یک عامل فرهنگی نبود بلکه نشانی از یک کنش سیاسی هم داشت. طبق توصیف طبری، سرنوشت ملت ایران اینطور رقم خورده بود که در زمره پیروان مومن خلافت درآیند.

نقش حکومتهای ترک در گسترش زبان فارسی و تاریخ نگاری ایرانی

چندی پس از ترجمه تاریخ طبری به فارسی (حدود 352/963)، سلسله های ترک بر بخش های مهمی از ایالات فارسی زبان ایران استیلا یافتند. آنان که از هواداران متعصب مذهب تسنن بودند، به صورت وارثان فرهنگی سامانیان درآمدند: محمود بزرگترین سلطان غزنوی در عین حال که حامی فردوسی برشمرده می شد از هواداران و پیشگامان واقعی تسنن در دره سند نیز بود.

با وجود این، با استیلای جماعت ترک در سده پنجم/ یازدهم بر بخش اعظم آسیایی خاور نزدیک، دوره جدیدی در امور سیاسی و نیز در «حال و هوای زمان» -طبق اشاره فون گرونبائوم – فراز آمد. از ویژگی های دوره آرامشی که غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان پدید آوردند، اوجگیری تسنن اسلامی، احساسات ضد اروپایی –که از نتایج جنگهای صلیبی بود- و از میان بردن و یا جلوگیری از تاثیرات فرهنگی هلنی (یعنی غربی) در فلسفه، کلام و علوم بود.

یکی از مهمترین دلایل عظمت و شکوه فرهنگی ایران را در فرآیند شتابی می توان مشاهده کرد که ترکان را وابسته بدان کرد و آنها را به صورت هواداران پرشور فرهنگ ایرانی درآورد. ایران برای ترکان و زندگی آنها سرزمینی آرمانی محسوب می شد. جهان عرب و زبان عربی برای آنها در درجه دوم اهمیت قرار داشت. ترکان پیروزی زبان فارسی را به گونه دومین زبان فرهنگی جهان اسلام مسجل و استوار کردند. در این زمان بود که تعداد قابل ملاحظه ای از واژگان و اصطلاحات عربی وارد زبان فارسی شد. منبع مهم اطلاعات تاریخی برای آنها ترجمه تاریخ طبری بود، چون نسخه های بیشمار و اقتباس و کتابت این اثر و بعدها ترجمه ترکی آن، نشان دهنده رونق آن بوده است.

ترجمه تاریخ طبری برای ترکان و هدف آنها، اثر جامعی بر شمرده می شد: آنان در مقام مسلمانان جدید، تاریخ پیش از اسلام خود را که بسیار مختصر شناخته شده، از یاد بردند. نادیده انگاشتن پیشینیان آنها در ترجمه بلعمی از تاریخ طبری، ترکان را نمی آزرده است. چنین می نماید که نویسندگان فارسی زبان برای نوشتن آثار تاریخی جدید به زبان فارسی چندان محل تشویق و عنایت قرار نمی گرفتند، چون آثار تاریخ نگاری فارسی در روزگار حکومت سلجوقیان و خوارزمشاهیان بی نهایت اندک است.
از سوی دیگر طبقه دهقان منادی فتوحات ترکان شدند: آرمانهای آنها هنوز وجود داشت و شاهنامه فردوسی بلافاصله کتاب مقدس و «قانون تاریخی» و راهنمای زندگی این طبقه گردید. تاثیر و نفوذ پردامنه شاهنامه تمامی ملت ایران را در برگرفت و قهرمانان آن نمایندگان واقعی هویت ایران شدند. بدین ترتیب، شاهنامه بلافاصله پس از تالیف، جایگاه حماسه ملی ایرانیان را بدست آورد. این دو اثر یعنی ترجمه تاریخ طبری و شاهنامه در سده های پنجم و ششم یازدهم و دوازدهم منادیان واقعی دو جنبه مهم شیوه و طرز زندگی ایرانیان گردید.
سلجوقیان همواره می خواستند فرهنگ ایرانی را اقتباس کنند و نژاد تورانی خود را مغفول گذاردند و به هویت ایرانی چنگ زنند –البته اگر گفته های فردوسی را بپذیریم. در حقیقت نسل دوم و حتی بیشتر آنها نسل سوم شاهان ترک اسامی فرزندان خود را نه تنها از اسامی ترکان برمی گزیدند بلکه نامهای ایرانی و به خصوص نامهای شاهنامه ای به آنها می بستند. تمامی ترکانی که اسامی آنها کیکاوس، کیقباد، تهمتن، رستم و زال بود (با نام ثانوی قلیچ، ارسلان و غیره) تحت نفوذ فرهنگ ایرانی قرار داشتند (البته به غیر از آسیای مرکزی) و حتی زبانشان هم زبان فارسی شده بود.
طبقه دهقان دیگر جریان کهن دهقانی را پیگیری نمی کردند چون فردوسی به صورت آرمان با شکوه نظامی آنها –البته نه شیوه کامل زندگی شان- جلوه یافته بود. گرایش به اسلام نه تنها علت اجتماعی، بلکه دلایل مذهبی نیز داشته است. از آنجا که فردوسی دین زردشتی ایران باستان را با شکوه و عظمت تمام نمایانده بود، از این سلجوقیان از مخالفان سرسخت آن شدند. ولی با این همه در ادبیات فارسی زمان سلجوقیان وقایع و ادوار پیش از اسلام وصف شده چنانکه نظامی این کار را انجام داده است؛ اما این سخنوران و شاعران هرگز نمی توانستند دیدگاه های ضد اسلامی داشته باشند و اسلام را مغفول گذارند.

از این رو در خلال سده های پنجم وششم/ یازدهم و دوازدهم با ورود شماری از واژگان عربی به زبان فارسی آمیزه ای از زبان فارسی کهن- کاملا هند و اروپایی- و زبان کلامی و علمی عربی پدید آمد. بنظر می رسد که این مساله نوعی بهای روانی بوده که زبان فارسی پرداخت کرده تا به صورت یکی از زبانهای فرهنگی اسلامی و مقبولی درآید. در خلال این دو سده، بین حکمرانان ترک و جامعه خلل ناپذیر دهقانان نوعی همنوایی پدید آمد و موجب شد در بین محافل ایرانی سنتهای کهن ادامه یابد. در این دوره، تاریخ نگاران شمار قابل ملاحظه ای از آثار عربی را به زبان فارسی برگرداندند و به خصوص آنهایی که در ارتباط با شرایط زیستی ایرانیان و سنت های آنها بودند در اولویت قرار داشتند. اما دامنه تاریخ نگاری فارسی بدون حمایت طبقات حاکمه، بسیار تنگ و محدود می بود.

حمله مغول و تاثیر آن بر زبان فارسی و تاریخ نگاری ایران

با هجوم مغولان در سال 616/1220 و بعدها در حدود سال 654/1256 در تاریخ نگاری فارسی تحولی عظیم رخ داد. بویژه نخستین هجوم مغولان، برای ملت ایران و بخصوص مردم ماوراء النهر و خراسان مصیبت بار بود. از این زمان به بعد بیشتر خاندانهای دهقانان این منطقه از بین رفتند و یا پراکنده شدند و املاک خود را از دست دادند. این طبقه در هجوم مغولان، نفوذ خود را در جامعه ایران از دست دادند و آرمانهای آنها دستخوش نیسان شد. شاهنامه فردوسی به عنوان سرمشقی برای زندگی اجتماعی و شیوه نوعی زندگی آرمانی، در بوته فراموشی افتاد. از این زمان به بعد مردم فردوسی را تنها از بعد شاهنامه و شعر او محل عنایت و قدردانی قرار دادند.
ساختار اجتماعی چندین سده ای ایران دچار تحول شد: دیگر حکومت از آن بازماندگان خاندان های کهن نبود (حتی در جاهایی که باقی مانده و بر وظایف خویش پای می فشردند) بلکه بیک های ترک بودند که سرجنبانان واقعی ملت ایران بر شمرده می شدند.
مغولان بر خلاف سلجوقیان که دین اسلام را پیش از فتح ایران پذیرفته و از هواداران سر سخت آن بودند، مذهب بودایی و یا نسطوری داشتند (بعدها پیرو اسلام شدند.) آنها برای چندین دهه سنتهای ملی و فرهنگی خویش را حفظ کردند و به مدت تقریبا یک سده به نژاد و قوم خود مباهات ورزیدند و به سنتهای ایرانی دل ندادند. آنها می خواستند شوکت و عظمت پیشینیان خود را در آثاری مشاهده کنند که به زبان رعایایشان نوشته شده بود. در این دوره که خواندن کتب عربی در بین ایرانیان دیگر کششی را بر نمی انگیخت، زبان فارسی تنها زبان ممکن برای تالیف این نوع کتب بود، از این رو چندی بر نیامد که ایلخانان، حکمرانان مغولی ایران، این زبان را زبان رسمی حاکمیت خود قرار دادند.

دوره ای جدید از نسل تاریخ نگاران ایرانی در دوران حکومت مغولان

در جریان این چالش، نسلی پدید آمد که در تاریخ نگاری ایران تحرک و کوشندگی بسزایی ایجاد کرد (به تعبیر آرنولد توین بی) و چند تن از وزرای عهد مغول تاریخ دوره ایلخانان و پیش از تاریخ مغولان را تالیف کردند. جوینی از سبکی بغرنج و پیچیده که در خارج از حیطه زبان دبیری رشد کرده بود، بهره گرفت؛ رشید الدین که بیشتر شغل طبابت و دین یهودی داشت و به اسلام گرویده بود و لذا چندان شناختی از سنتهای زبانی کارگزاران مسلمان شهری نداشت، تاریخ خود را به سبکی ساده و روان نوشت که نزدیک به زبان مردم زمانه اش بود، گو این که اصطلاحات مغولی زیادی در این تاریخ راه یافته بود.
این دو مورخ با روش تاریخ نگاری اعراب آشنایی نزدیک داشتند و در این زمان تاریخ نگاری عربی با پدید آمدن تاریخ ابن اثیر در سده هفتم/سیزدهم که از بهترین نمونه های تاریخ نگاری عربی است به اوج کمال خود رسیده بود. اما این دو مورخ با درک و فهم تاریخی و توجه به عوامل اجتماعی و اقتصادی در تکامل جوامع انسانی و کاربست اصالت عمل در تالیف تاریخ، بویژه رشید الدین با جهان نگری وسیع تاریخ نگاری اش که چین و هند و قبایل مغولی پیش از چنگیز خان و تکامل اروپا را –طبق گفته مارتینوس پولونوس- در شمول خود داشت، بر آثار تاریخی دیگر پیشی جستند.
متاسفانه غامض نویسی در ابتدای سده هشتم/چهاردهم یکی از ویژگی های موثر تاریخ نگاری فارسی گردید. وصاف که در تکامل تاریخی دارای نگرشی عمیق بود، عقیده داشت غامض نویسی یکی از ضروریات تاریخ نگاری است از این رو تالیف تاریخی خود را آکنده از عبارات متکلف و پیچیده کرد تا آنجا که خواندن آن حتی برای خود ایرانیان هم مستلزم رجوع به فرهنگنامه است و به همین دلیل است که چاپهای سنگی این اثر در بردارنده فهرستی از واژه های نادر و دور از ذهن است.
تاریخ نگاری وصاف الحضره تاریخ نگاری ایران را به مدت چند سده تحت تاثیر قرار داد. سبک نوشتاری این منبع تاریخی بسیار پیچیده و متکلف است و مطالعه آن برای محققان اروپایی و ایرانی عصر حاضر مشکلاتی در بردارد. سبک غامض این اثر، مفاهیم تاریخی و رویدادهای زمانه اش را تحت الشعاع قرار داده است. تنها معدودی از محققان و ادیبان از خواندن این نوع سبکهای ادبی لذت می برند؛ این سبک تاریخ نگاری به مدت چندین سده هدف اصلی تاریخ نگاری را به انحراف کشاند و ارزش این نوع ادبیات را به رغم ارزش عالی ادبی آن تا حد نوعی داستان نویسی تاریخی جدید اروپا کاهش داد. در این نوع تاریخ نگاری ترتیب حقایق تاریخ اغلب مهمتر از رویدادهای تاریخ است.
چندین سده طول کشید تا تاریخ نگاری فارسی این جریان را فرو گذاشت. گفتنی است، ایدئولوژی توصیفات عربی که «مبتنی بر تاریخ عمومی جهان تجلیگاه رستگاری بندگان باری تعالی –مسلمانان- از طریق وحی بود» نیز اقتباس گردید. این ایدئولوژی پاسخی به ملت مسلمان و بعدها ملت شیعی شده ی ایران بود؛ این ویژگی تاریخ نگاری فارسی تا زمان ورود اندیشه های دنیاگرای اروپایی به ایران ادامه یافت. با این اشاره وارد آستانه عصر جدید می شویم که در این مقاله مجال بررسی اش نیست.

 

نویسنده: برتولد اشپولر

مترجم: یعقوب آژند

ویرایش: سایت تخصصی تاریخ اسلام

منبع: یعقوب آژند، تاریخ نگاری در ایران، انتشارات گستره، 1388، صفحه 18

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *