سه شنبه , سپتامبر 26 2017
واقعه عاشورا از زبان تاریخ طبری

واقعه عاشورا از زبان تاریخ طبری

مطالعه منابع دست اول در مورد واقعه عاشورا از آن جهت حائز اهمیت است که ملاحظات و جهت گیری های روزمره و معاصر از آن مبراست. و به خواننده این امکان را می دهد که بدون تعصبات روزمره ی خودش این واقعه ی مهم و کلیدی را مورد بررسی قرار دهد. یکی از مهم ترین و معتبرترین منابع در مورد واقعه ی عاشورا کتاب تاریخ طبری است. واقعه عاشورا از زبان تاریخ طبری از آن جهت اهمیت بیشتری دارد که می دانیم طبری نگاهی تاریخ به وقایع دارد و سعی کرده است به دور از تعصبات مذهبی، وقایع را روایت کند. علاوه بر آنکه می دانیم بنا بر نقل مشهور مورخان، محمد بن جریر طبری، سنی مذهب بوده است. به هر حال در این ایام پر شور محرم، مطالعه ی واقعه عاشورا از زبان یکی از نزدیکترین منابع مکتوب به خود واقعه عاشورا خواندنی است. در این مطلب، عین متن ترجمه کتاب تاریخ طبری از زمان حرکت امام حسین علیه السلام از مکه به سمت کوفه تا زمان شهادت آن بزرگوار برای خوانندگان سایت تخصصی تاریخ اسلام نقل شده است. همچنین می توانید متن کتاب تاریخ طبری را از این صفحه دانلود کنید.

فایل «واقعه عاشورا از زبان تاریخ طبری» را می توانید از لینک زیر دانلود کنید:

Icon

واقعه عاشورا از زبان تاریخ طبری pdf 626.06 KB 628 downloads

عنوان کتاب واقعه عاشورا از زبان تاریخ طبری نویسنده محمد...

سخن از رفتن حسين عليه السلام سوى كوفه و حوادثى كه در اثناى آن بود

عمرو بن عبد الرحمان مخزومى گويد: وقتى نامه‏ هاى مردم عراق به حسين رسيد و آماده حركت شد در مكه پيش وى رفتم و حمد خداى گفتم و ثناى او كردم و گفتم: «اى پسر عمو! پيش تو آمدم كه چيزى به عنوان اندرز با تو بگويم، اگر مرا نيكخواه مى‏دانى بگويم و گر نه از گفتن آنچه مى‏خواهم، چشم بپوشم.» گفت: «بگوى كه به خدا ترا بد عقيده و دلبسته چيز و كار زشت نمى‏پندارم.» گفتم: «شنيده‏ام مى‏خواهى سوى عراق روان شوى، از اين سفر بر تو بيمناكم كه سوى شهرى مى‏روى كه عاملان دارد و اميران كه بيت المال ها را به كف دارند،

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2964

مردم نيز بندگان اين درهم و دينارند [1] و بيم دارم كسانى كه وعده يارى به تو داده‏اند و كسانى كه ترا از مخالفانت بيشتر دوست دارند، با تو بجنگند.» حسين گفت: «اى پسر عمو، خدايت پاداش نيك دهد. مى‏دانم كه از سر نيكخواهى آمده‏اى و خردمندانه سخن كردى، هر چه پيش آيد، رأى تو را كار بندم يا بگذارم، پيش من پسنديده ‏ترين مشاورى و بهترين اندرز گوى.» گويد: از پيش وى برفتم و به نزد حارث بن خالد (او نيز مخزومى) رفتم كه از من پرسيد: «حسين را ديدى؟» گفتم: «آرى.» گفت: «با تو چه گفت و با وى چه گفتى؟» گويد: «گفتمش، چنين و چنان گفتم و او به من چنان و چنين گفت.» گفت: «قسم به پروردگار سنگ سپيد كه اندرز گفته‏اى. قسم به پروردگار كعبه كه رأى درست همين است، بپذيرد يا نپذيرد. آنگاه شعرى خواند به اين مضمون:

«بسا مشورت جوى كه دغلى بيند.

«و به هلاكت افتد «و اى بسا بدگمان از ناديده «كه اندرز گويى بيابد.» 382) (383 عتبه بن سمعان گويد: وقتى حسين مصمم شد كه سوى كوفه روان شود عبد الله-

__________________________________________________

[1] ابن مخزومى نكته بين در خلال سخن از راز شكست قيام مسلم و توفيق روسپى‏زاده به واسطه، پرده برداشته، در همه صفحات اين حكايت غم‏ انگيز كه تا اينجا خوانده ‏ايد اين واقع تلخ از پس كلمات و عبارات و حوادث موج مى‏زند و پيداست كه عملا عبيد الله به جاى مقابله با مسلم، نيمه شبان در كوچه‏هاى تاريك كوفه به ساخت و پاخت و خريد كسان اشتغال داشته ‏اند. م‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2965

بن عباس پيش وى آمد و گفت: «اى پسر عمو! مردم شايع كرده‏اند كه تو سوى عراق خواهى رفت، به من بگو چه خواهى كرد؟» گفت: «آهنگ آن دارم كه ان شاء الله تعالى همين دو روزه حركت كنم.» ابن عباس بدو گفت: «خدا ترا از اين سفر محفوظ دارد، خدايت قرين رحمت بدارد. به من بگو آيا سوى قومى مى‏روى كه حاكمشان را كشته‏اند و ولايتشان را به تصرف در آورده‏اند و دشمن خويش را بيرون رانده‏اند، اگر چنين كرده‏اند سوى آنها رو، اما اگر ترا خوانده‏اند و حاكمشان آنجاست و بر قوم مسلط است، و عمال وى خراج ولايت مى‏گيرند ترا به جنگ و زد و خورد دعوت كرده‏اند و بيم دارم فريبت دهند و تكذيب كنند و مخالفت تو كنند و ياريت نكنند و بر ضد تو حركتشان دهند و از همه كس در كار دشمنى تو سختتر باشند.» حسين گفت: «از خدا خير مى‏جويم، به‏بينم چه خواهد بود.» گويد: ابن عباس از پيش وى برفت و ابن زبير بيامد و مدتى با وى سخن كرد و گفت: «نمى‏دانم چرا اين قوم را واگذاشته‏ايم و دست از آنها بداشته‏ايم، در صورتى كه ما فرزندان مهاجرانيم و صاحبان خلافت، نه آنها، به من بگو مى‏خواهى چه كنى؟» حسين گفت: «به خاطر دارم سوى كوفه روم كه شيعيان آنجا و سران اهل كوفه به من نامه نوشته‏اند و از خدا خير مى‏جويم.» ابن زبير بدو گفت: «اگر كسانى همانند شيعيان ترا آنجا داشتم از آن چشم نمى‏پوشيدم.» گويد: آنگاه از بيم آنكه مبادا حسين بدگمان شود گفت: «اگر در حجاز بمانى و اينجا به طلب خلافت برخيزى ان شاء الله مخالفت نخواهى ديد.» آنگاه برخاست و از پيش وى برفت، حسين گفت: «اين، هيچ چيز دنيا را

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2966

بيشتر از اين دوست ندارد كه از حجاز سوى عراق روم كه مى‏داند با حضور من چيزى از خلافت به او نمى‏رسد و مردم او را با من برابر نمى‏گيرند، دوست دارد از اينجا بروم كه حجاز براى وى خالى بماند.» گويد: و چون شب آمد، يا صبح بعد، عبد الله بن عباس پيش حسين آمد و گفت: «اى پسر عمو! من صبورى مى‏نمايم، اما صبر ندارم، بيم دارم در اين سفر هلاك و نابود شوى. مردم عراق قومى حيله‏گرند، به آنها نزديك مشو. در همين شهر بمان كه سرور مردم حجازى. اگر مردم عراق چنانكه مى‏گويند ترا مى‏خواهند به آنها بنويس كه دشمن خويش را بيرون كنند، آنگاه سوى آنها رو. اگر بجز رفتن نمى‏خواهى سوى يمن رو 383) (384 كه آنجا قلعه‏ها و دره‏ها هست، سرزمينى پهناور است و دراز، پدرت آنجا شيعيان دارد، و از كسان بركنارى، به مردم نامه مى‏نويسى و دعوتگران مى‏فرستى در اين صورت اميدوارم كه آنچه را مى‏خواهى، بى‏خطر، بيابى.» حسين بدو گفت: «اى پسر عمو! به خدا مى‏دانم كه نصيحت گويى مشفقى ولى من مصمم شده‏ام و آهنگ رفتن دارم.» ابن عباس گفت: «اگر مى‏روى زنان و كودكانت را مبر، به خدا مى‏ترسم چنان كشته شوى كه عثمان كشته شد و زنانش و فرزندانش او را مى‏نگريستند.» گويد: پس از آن ابن عباس گفت: «چشم ابن زبير را روشن مى‏كنى كه او را با حجاز وامى‏گذارى و از اينجا مى‏روى، امروز چنانست كه با وجود تو، كس به او نمى‏نگرد، بخدايى كه بجز او خدايى نيست اگر مى‏دانستم اگر موى پيشانيت را بگيرم تا مردم بر من و تو فراهم آيند به رأى من كار مى‏كنى، چنين مى‏كردم.» گويد: آنگاه ابن عباس از پيش وى برفت و به عبد الله بن زبير گذشت و گفت:

«اى پسر زبير چشمت روشن شد.» آنگاه شعرى بدين مضمون خواند:

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2967

«اى پرستو كه در خانه‏اى «خانه خلوت شد «تخم بگذار و چهچه بزن «و هر چه مى‏خواهى تخم بگذار.» سپس گفت: «اينك حسين سوى عراق مى‏رود، حجاز را نگهدار.» عبد الله بن سليم اسدى و مذرى ابن مشمعل، هردوان اسدى، گويند: به آهنگ حج از كوفه برفتيم تا به مكه رسيديم، روز ترويه وارد آنجا شديم، حسين و عبد الله بن زبير را ديديم كه هنگام بر آمدن روز ميان حجر و در ميان حجر و در ايستاده بودند.

گويند: نزديك رفتيم و شنيديم كه ابن زبير به حسين مى‏گفت: «اگر مى‏خواهى بمانى، بمان و اين كار را عهده كن كه پشتيبان تو مى‏شويم و ياريت مى‏كنيم، نيكخواهى مى‏كنيم و بيعت مى‏كنيم.» حسين گفت: «پدرم به من گفته سالارى آنجا هست كه حرمت كعبه را مى‏شكند، نمى‏خواهم من آن سالار باشم.» ابن زبير بدو گفت: «اگر مى‏خواهى بمان و كار را به من واگذار كه اطاعت بينى و نافرمانى نبينى.» 384) (385 گفت: «اين را هم نمى‏خواهم.» گويند: سپس آنها سخن آهسته كردند كه ما نشنيديم و همچنان آهسته گويى مى‏كردند تا وقتى كه دعاى مردم را شنيدند كه هنگام ظهر سوى منى روان بودند.

گويند: حسين بر خانه و ميان صفا و مروه طواف كرد و چيزى از موى خود را بكند و احرام عمره بگذاشت آنگاه سوى كوفه روان شد و ما با كسان سوى منى رفتيم.

ابو سعيد عقيصى به نقل از يكى از ياران خويش گويد: حسين بن على را ديدم كه در مكه با عبد الله بن زبير ايستاده بود، ابن زبير به او گفت: «اى پسر فاطمه‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2968

نزديك بيا» و حسين گوش به او فرا داد كه آهسته با وى سخن كرد.

گويد: آنگاه حسين روى به ما كرد و گفت: «مى‏دانيد ابن زبير چه مى‏گويد؟» گفتيم: «خدا ما را فداى تو كند، نمى‏دانيم.» گفت: «مى‏گويد در اين مسجد بمان تا مردم را بر تو فراهم كنم.» گويد: آنگاه حسين گفت: «بخدا اگر يك وجب بيرون از مسجد كشته شوم، بهتر از آن مى‏خواهم كه يك وجب داخل آن كشته كه شوم. بخدا اگر در سوراخ يكى از خزندگان باشم بيرونم مى‏كشند تا كار خودشان را انجام دهند. به خدا به من تعدى مى‏كنند چنانكه يهودان به روز شنبه تعدى كردند.» عقبه بن سمعان گويد: وقتى حسين از مكه در آمد فرستادگان عمرو بن سعيد- بن عاص به سالارى يحيى بن سعيد راه او را گرفتند و گفتند: «بازگرد، كجا مى‏روى؟» گويد: اما حسين مقاومت كرد و روان شد و دو گروه به دفع همديگر پرداختند و تازيانه‏ها به كار افتاد. حسين و ياران وى به سختى مقاومت كردند پس از آن حسين عليه السلام به راه خويش رفت كه بر او بانگ زدند: «اى حسين، مگر از خدا نمى‏ترسى، از جماعت برون مى‏شوى و ميان اين امت تفرقه مى‏آورى؟» حسين گفتار خدا عز و جل را خواند كه:

«لِي عَمَلِي وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ أَنْتُمْ بَرِيئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِي‏ءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ 10: 41 [1]» يعنى: عمل من خاص من است، و عمل شما خاص شماست و شما از عملى كه من مى‏كنم بيزاريد و من نيز از اعمالى كه شما مى‏كنيد بيزارم.

گويد: آنگاه حسين برفت تا به تنعيم رسيد و كاروانى را آنجا ديد كه از يمن مى‏آيد و بحير بن ريسان حميرى كه از جانب يزيد عامل يمن بود براى وى فرستاده بود بار كاروان روناس و حله بود كه پيش يزيد مى‏بردند، 385) (386 حسين كاروان را بگرفت و همراه ببرد، پس از آن به شتربانان گفت: «شما را مجبور نمى‏كنم، هر كه خواهد

__________________________________________________

[1] يونس، (10)، آيه 41

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2969

با ما به عراق آيد كرايه او را مى‏دهيم و مصاحبتش را نكو مى‏داريم و هر كه نخواهد و همينجا از ما جدا شود كرايه او را به مقدار مسافتى كه پيموده مى‏دهيم.

گويد: هر كس از آنها كه از وى جدا مى‏شد حساب كردند و حق او را بدادند و هر كس از آنها كه همراه وى برفت كرايه وى را بداد و جامه پوشانيد.

عبد الله بن سليم و مذرى گويند: بيامديم تا به صفاح رسيديم. فرزدق بن غالب شاعر را بديديم كه پيش حسين ايستاد و گفت: «خدايت حاجت تو را بدهد و آرزويت را برآرد.» حسين گفت: «خبر مردمى را كه پشت سر نهادى با ما بگوى.» فرزدق گفت: «از مطلع پرسيدى، دلهاى كسان با تو است و شمشيرهايشان با بنى اميه. تقدير از آسمان مى‏رسد و خدا هر چه بخواهد مى‏كند.» حسين گفت: «راست گفتى، كار به دست خداست و خدا هر چه بخواهد مى‏كند و هر روزى پروردگار ما به كارى ديگرست. اگر تقدير به دلخواه ما نازل شود نعمتهاى خدا را سپاس مى‏داريم و براى شكرگزارى كمك از او بايد جست. اگر قضا ميان ما و مقصود حايل شود، كسى كه نيت پاك و انديشه پرهيزكارى دارد اهميت ندهد.» آنگاه حسين مركب خويش را حركت داد و گفت: «سلام بر تو» و از هم جدا شدند.

فرزدق گويد: مادرم را به حج بردم، در ايام حج كه شتر او را مى‏راندم وقتى وارد حرم شدم، و اين به سال شصتم بود، حسين بن على را ديدم كه از مكه بيرون مى‏شد و شمشيرها و نيزه‏هاى خويش را همراه داشت.

گفتم: «اين قطار از كيست؟» گفتند: «از حسين بن على.» گويد: پيش او رفتم و گفتم: «اى پسر پيمبر خدا، پدر و مادرم به فدايت. چرا

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2970

حج نكرده با شتاب مى‏روى؟» گفت: «اگر شتاب نكنم مى‏گيرندم.» گويد: آنگاه از من پرسيد: «از كجايى؟» گفتم: «مردى از عراقم.» گويد: به خدا بيشتر از اين كنجكاوى نكرد و به همين بس كرد و گفت: «از اخبار مردم پشت سر خود، با من بگوى.» گفتم: «دلها با توست و شمشيرها با بنى اميه و تقدير به دست خدا.» گفت: «راست گفتى.» گويد: چيزهايى درباره نذور و مناسك از او پرسيدم كه به من پاسخ داد. اما از بيمارى برسام كه در عراق گرفته بود زبانش سنگين بود. 386) (387 گويد: آنگاه برفتم و داخل حرم سرا پرده‏اى ديدم كه وضعى نكو داشت، سوى آن رفتم معلوم شد از عبد الله بن عمرو بن عاص است از من خبر پرسيد به او گفتم كه حسين بن على را ديده‏ام.

گفت: «واى تو! چرا با وى نرفتى، به خدا به قدرت مى‏رسد و سلاح در وى و يارانش به كار نمى‏افتد.» گويد: به خدا آهنگ آن كردم كه خودم را به او برسانم كه گفته عبد الله در دلم اثر كرده بود. آنگاه پيمبران و كشته شدنشان را به ياد آوردم و اين انديشه مرا از پيوستن به آنها نگهداشت و از عسفان پيش كسان خويش رفتم.

گويد: به خدا پيش آنها بودم كه كاروانى بيامد كه از كوفه آذوقه گرفته بود و چون از آمدن كاروان خبر يافتم به دنبال آن روان شدم و چون به صدارس كاروان رسيدم صبر نداشتم تا به آنها برسم و بانگ زدم: «حسين بن على چه كرد؟» گويد: «جواب دادند: كشته شد.» گويد: پس برفتم و عبد الله بن عمرو بن عاص را لعنت مى‏كردم.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2971

گويد: مردم آن زمان از اين قضيه سخن داشتند و هر روز و شب انتظار آن را داشتند عبد الله بن عمرو مى‏گفت: «پيش از آنكه اين درخت و اين نخل و اين صغير به كمال رسد، اين قضيه ظاهر مى‏شود.» گويد: يك روز به او گفتم: «پس چرا رهط را نمى‏فروشى؟» گفت: «لعنت خدا به فلانى- مقصود معاويه بود- و به تو.» گفتم: «نه، بلكه لعنت خدا بر تو.» گويد: «باز مرا لعن كرد، از اطرافيان وى كسى آنجا نبود كه زحمتى از آنها ببينم.» گويد: از پيش وى آمدم و مرا نشناخت. رهط باغى بود كه عبد الله بن عمرو بطائف داشت و معاويه با عبد الله از معامله آن گفتگو كرده بود كه مالى بسيار بدهد اما وى نخواسته بود به هيچ بها بفروشد.

گويد: «حسين شتابان برفت و به چيزى نپرداخت تا در ذات عرق فرود آمد.» على بن حسين گويد: وقتى از مكه در آمديم نامه عبد الله بن جعفر همراه دو پسرش عون و محمد رسيد كه به حسين بن على نوشته بود:

«اما بعد: ترا به خدا، وقتى اين نامه را ديدى بازگرد كه بيم دارم «اين سفر كه در پيش دارى مايه هلاك تو شود و نابودى خاندانت. اگر «اكنون هلاك شوى نور زمين خاموش شود كه تو دليل هدايتجويانى و اميد «مؤمنان. در رفتن شتاب مكن 387) (388 كه من از دنبال نامه مى‏رسم. و السلام.» گويد: عبد الله بن جعفر پيش عمرو بن سعيد رفت و با وى سخن كرد و گفت:

«نامه‏اى به حسين بنويس و او را امان بده با وعده نيكى و رعايت. در نامه خويش تعهد كن و از او بخواه كه بازگردد شايد اطمينان يابد و بازآيد.» عمرو بن سعيد گفت: «هر چه مى‏خواهى بنويس و پيش من آر تا مهر بزنم.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2972

گويد: عبد الله بن جعفر نامه را نوشت و پيش عمرو بن سعيد برد و بدو گفت:

«مهر بزن و همراه برادرت يحيى بن سعيد بفرست كه كاملا مطمئن شود و بداند كه قضيه جديست.» گويد: عمرو چنان كرد، وى از جانب يزيد بن معاويه عامل مكه بود.

گويد: يحيى و عبد الله بن جعفر بن حسين رسيدند و از آن پس كه يحيى بن عمرو نامه را بدو داد كه خواند بازگشتند، گفتند: «نامه را به او داديم كه خواند و با وى اصرار كرديم و از جمله عذرها كه به ما گفت: اين بود كه خوابى ديده‏ام كه پيمبر نيز در آن بود و دستورى يافته‏ام كه به ضررم باشد يا به سودم انجام مى‏دهم.» بدو گفتند: «اين خواب چه بود؟» گفت: «به هيچ كس نگفته‏ام و به هيچ كس نخواهم گفت تا به پيشگاه پروردگارم روم.» گويد: نامه عمرو بن سعيد به حسين بن على چنين بود:

«به نام خداى رحمان رحيم.

«از عمرو بن سعيد به حسين بن على، اما بعد، از خدا مى‏خواهم «كه ترا از آنچه مايه زحمتت مى‏شود منصرف كند و به آنچه مايه توفيقت «مى‏شود هدايت كند، شنيدم جانب عراق روان شده‏اى. خدايت از «مخالفت بدور بدارد كه بيم دارم مايه هلاك شود. عبد الله بن جعفر و يحيى «ابن سعيد را پيش تو فرستادم. با آنها پيش من آى كه به نزد من امان دارى «و رعايت و نيكى و ادب مصاحبت. خدا را بر اين شاهد و ضامن و مراقب «مى‏گيرم. درود بر تو باد.» گويد: حسين بدو نوشت:

«اما بعد، هر كه سوى خدا عز و جل دعوت كند و عمل نيك كند و «گويد من از مسلمانانم، خلاف خدا و پيمبر او نكرده. مرا به امان و نيكى‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2973

«و رعايت خوانده‏اى. بهترين امان، امان خداست و خدا به روز رستاخيز «كسى را كه در دنيا از او نترسيده باشد امان نمى‏دهد، از خدا مى‏خواهيم «كه در اين دنيا ترسى دهد كه به روز رستاخيز موجب امان وى شود. 388) (389 «اگر از آن نامه قصد رعايت و نيكى من داشته‏اى خدايت در دنيا و «آخرت پاداش دهد، و السلام.» اكنون به حديث عمار دهنى از ابو جعفر بازمى‏گرديم:

گويد: به ابو جعفر گفتم: حكايت كشته شدن حسين را با من بگوى تا چنان شوم كه گويى آنجا حضور داشته‏ام.

گفت: «حسين بن على به سبب نامه‏اى كه مسلم بن عقيل بدو نوشته بود بيامد و چون بجايى رسيد كه ميان وى و قادسيه سه ميل فاصله بود حر بن يزيد تميمى او را بديد و گفت: «آهنگ كجا دارى؟» گفت: «آهنگ اين شهر دارم.» گفت: «بازگرد كه آنجا اميد خير ندارى.» گويد: مى‏خواست بازگردد، برادران مسلم بن عقيل كه با وى بودند گفتند:

«به خدا بازنمى‏گرديم تا انتقام خويش را بگيريم يا كشته شويم.» حسين گفت: «پس از شما زندگى خوش نباشد.» گويد: پس برفت تا سواران عبيد الله بدو رسيدند و چون چنين ديد، به طرف كربلا پيچيد و نيزار و بوته زارى را پشت سر نهاد كه در يك سمت بيشتر جنگ نكند، و فرود آمد و خيمه‏هاى خويش را به پا كرد. ياران وى چهل و پنج سوار بودند و يكصد پياده.

گويد: و چنان بود كه عبيد الله بن زياد، عمر بن سعد بن ابى وقاص را ولايتدار رى كرده بود و فرمان وى را داده بود، به وى گفت: «كار اين مرد را عهده كن.» گفت: «مرا معاف دار.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2974

اما از معاف داشتن وى دريغ كرد.

عمر گفت: «امشب مهلتم ده» و او مهلت داد، عمر در كار خويش نگريست و چون صبح شد پيش وى آمد و به آنچه گفته بود رضايت داد.

گويد: پس عمر بن سعد سوى حسين روان شد و چون پيش وى رسيد حسين بدو گفت: «يكى از سه چيز را بپذير: يا مرا بگذارى كه از همانجا كه آمده‏ام بازگردم. يا بگذارى كه پيش يزيد روم، يا بگذارى سوم مرزها روم.» گويد: عمر اين را قبول كرد اما عبيد الله بدو نوشت: «نه، و حرمت نيست، تا دست در دست من نهد.» حسين گفت: «به خدا هرگز چنين نخواهد شد.» گويد: پس با وى بجنگيد و همه ياران حسين كشته شدند كه از آن جمله ده و چند جوان از خاندان وى بودند، تيرى به فرزند وى خورد كه در دامنش بود، خون وى را پاك مى‏كرد و مى‏گفت: «خدايا ميان ما و قومى كه دعوتمان كردند كه ياريمان كنند اما مى‏كشندمان داورى كن.» گويد: آنگاه بگفت تا پارچه سياهى بياوردند كه آن را شكافت و به تن كرد و با شمشير برفت 389) (390 و بجنگيد تا كشته شد. صلوات الله عليه.

گويد: يكى از مردم مذحج او را كشت و سرش را بريد و پيش عبيد الله برد و شعرى به اين مضمون خواند:

«ركابم را از نقره و طلا سنگين كن «كه شاه پرده‏دار را كشته‏ام «كسى را كشته‏ام كه پدر و مادرش «از همه كسان بهتر بود «و به هنگام انتساب «نسبش از همه والاتر.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2975

عبيد الله او را پيش يزيد بن معاويه فرستاد، سر را نيز همراه داشت، يزيد سر را پيش روى خود نهاد. ابو برزه اسلمى نيز پيش وى بود، بنا كرد با چوب دستى به دهان آن مى‏زد و شعرى مى‏خواند به اين مضمون:

«سرهاى مردانى را شكافتند «كه به نزد ما عزيز بودند «اما خودشان ناسپاسترند «و ستمگرتر.» ابو برزه گفت: «چوبت را به يكسو بر، به خدا بارها ديدم كه دهان پيمبر خدا بر دهان وى بود و بوسه مى‏زد.» گويد: عمر بن سعد حرم و خانواده حسين را پيش عبيد الله فرستاد. از خاندان حسين بن على عليه السلام بجز پسرى نمانده بود كه بيمار بود و با زنان بود. عبيد الله گفت او را بكشيد اما زينب خويشتن را بر او افكند و گفت: «به خدا كشته نشود، تا مرا نيز بكشند.» و عبيد الله رقت آورد و رهايش كرد و دست از او بداشت.

گويد: پس عبيد الله لوازم داد و آنها را سوى يزيد فرستاد و چون پيش وى رسيدند همه مردم شام را كه اطرافيان وى بودند فراهم آورد. آنگاه بياوردندشان و شاميان فيروزى او را مباركباد گفتند.

گويد: يكى از آنها كه مردى سرخروى و كبود چشم بود يكى از دخترانشان را ديد و گفت: «اى امير مؤمنان اين را به من ببخش.» زينب گفت: «نه بخدا، نه ترا حرمت است نه او را، چنين نشود مگر از دين خدا برون شود.» گويد: مرد كبود چشم، سخن خود را باز گفت و يزيد بدو گفت: «از اين درگذر.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2976

آنگاه پيش خانواده خويششان برد و لوازم داد و سوى مدينه فرستاد و چون وارد آنجا شدند زنى از بنى عبد المطلب كه موى خويش را آشفته بود و آستين به سر نهاده بود پيش روى آنها آمد كه مى‏گريست و اشعارى مى‏خواند به اين مضمون:

«چه خواهيد گفت اگر «پيمبر به شما بگويد «شما كه آخرين امتها بوديد «از پس مرگ من «با خاندان و كسانم چه كرديد «كه بعضيشان اسيران شدند «و كشتگان آغشته به خون! «پاداش من اين نبود، «كه اندرزتان داده بودم كه از پس من «با خويشاوندانم بدى نكنيد.» 390) (391 حصين بن عبد الرحمان گويد: شنيدم كه مردم كوفه به حسين بن على نوشته بودند كه يكصد هزار كس با تواند. حسين مسلم بن عقيل را سوى آنها فرستاد كه به كوفه رفت و در خانه هانى بن عروه منزل گرفت و كسان بر او فراهم شدند و ابن زياد از اين خبر يافت.

راوى بدنبال اين حديث چنين گويد: كه ابن زياد كس پيش هانى فرستاد كه بيامد و بدو گفت: «مگر حرمتت نداشتم؟ مگر اكرامت نكردم؟ مگر چنين نكردم؟» گفت: «چرا.» گفت: «پاداش آن چيست؟»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2977

گفت: «اينكه از تو حمايت كنم.» گفت: «از من حمايت كنى؟» گويد: «پس چوبى را كه پهلوى وى بود برگرفت و او را بزد و بگفت تا بازوهاى وى را ببستند، آنگاه گردنش را بزد، و اين خبر به مسلم بن عقيل رسيد كه قيام كرد و مردم بسيار با وى بود. ابن زياد خبر يافت و بگفت تا در قصر را ببستند و بانگزنى را گفت تا بانگ زند كه اى سواران خدا برنشينيد. اما كس جواب او را نداد.

در صورتى كه پنداشته بود همه با وى موافقند.»! هلال بن يساف گويد: آن شب به نزديك مسجد انصار ديدمشان كه وقتى در راه به راست يا چپ مى‏پيچيدند، گروهى از آنها، سى چهل كس، مى‏رفتند.» گويد: در تاريكى شب به بازار رسيد، و وارد مسجد شدند. به ابن زياد گفتند:

«به خدا بسيار كس نمى‏بينيم و صداى بسيار كس نمى‏شنويم.» گويد: ابن زياد دستور داد تا سقف مسجد را بكندند و در تيرهاى آن آتش افروختند و نگاه كردند نزديك پنجاه كس آنجا بود.

گويد: ابن زياد فرود آمد و به منبر رفت و به مردم گفت: «محله به محله جدا شويد» و هر جماعت به طرف سر محله خويش رفتند جمعى به مقابله آنها آمدند و جنگ انداختند. مسلم به سختى زخمدار شد و كسانى از ياران وى كشته شدند و هزيمت شدند مسلم برفت و وارد يكى از خانه‏هاى قبيله كنده شد، يكى پيش محمد بن اشعث آمد كه به نزد ابن زياد نشسته بود و با وى آهسته سخن كرد و گفت: «مسلم در خانه فلانى است.» ابن زياد گفت: «با تو چه مى‏گويد؟» گفت: «مى‏گويد، مسلم در خانه فلانى است.» ابن زياد بدو كس گفت: «برويد و او را پيش من آريد.» گويد: آن دو كس برفتند و وارد خانه شدند، مسلم به نزد زنى بود كه براى‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2978

وى آتش افروخته بود و او خون از خويش مى‏شست بدو گفتند: «بيا، امير ترا مى‏خواهد.» 391) (392 گفت: «براى من قرارى نهيد.» گفتند: «اختيار اين كار را نداريم.» گويد: پس با آنها برفت تا پيش ابن زياد رسيد و بگفت تا بازوهاى وى را ببستند. آنگاه بدو گفت: «هى، هى! اى پسر زن ول- در روايت ديگر هست كه گفت:

اى پسر فلان- آمده بودى قدرت مرا بگيرى؟» آنگاه بگفت تا گردنش را زدند.

هلال بن يساف گويد: ابن زياد گفته بود از واقصه تا راه شام و تا راه بصره را ببندند و نگذارند كسى بيايد و كسى برود. حسين بيامد و از چيزى خبر نداشت تا بدويان را ديد و از آنها پرسش كرد كه گفتند: «نه، به خدا چيزى نمى‏دانيم جز اينكه نمى‏توانيم داخل يا خارج شويم.» گويد: پس به طرف راه شام روان شد، به طرف يزيد، اما در كربلا سواران به او رسيدند كه فرود آمد و به خدا و اسلام قسمشان داد.» گويد: ابن زياد عمر بن سعد و شمر بن ذى الجوشن و حصين بن نمير را سوى وى فرستاده بود، حسين به خدا و اسلام قسمشان داد كه او را پيش امير مؤمنان ببرند كه دست در دست وى نهد.» گفتند: «نه، بايد تسليم ابن زياد شوى.» گويد: از جمله كسانى كه سوى حسين فرستاده بود، حر بن يزيد حنظلى نهشلى بود كه سرگروهى سوار بود و چون سخنان حسين را بشنيد گفت: «چرا گفته اينان را نمى‏پذيريد؟ به خدا اگر ترك و ديلم چنين مى‏خواستند، روا نبود كه نپذيريد،» اما نپذيرفتند مگر آنكه تسليم ابن زياد شود.

گويد: پس حر سر اسب خويش را بگردانيد و سوى حسين و ياران وى رفت كه پنداشتند، آمده با آنها جنگ كند و چون نزديك آنها رسيد، سپر خويش را وارونه‏

(382 سخن از رفتن حسين عليه السلام سوى كوفه و حوادثى كه در اثناى آن بود

عمرو بن عبد الرحمان مخزومى گويد: وقتى نامه‏هاى مردم عراق به حسين رسيد و آماده حركت شد در مكه پيش وى رفتم و حمد خداى گفتم و ثناى او كردم و گفتم: «اى پسر عمو! پيش تو آمدم كه چيزى به عنوان اندرز با تو بگويم، اگر مرا نيكخواه مى‏دانى بگويم و گر نه از گفتن آنچه مى‏خواهم، چشم بپوشم.» گفت: «بگوى كه به خدا ترا بد عقيده و دلبسته چيز و كار زشت نمى‏پندارم.» گفتم: «شنيده‏ام مى‏خواهى سوى عراق روان شوى، از اين سفر بر تو بيمناكم كه سوى شهرى مى‏روى كه عاملان دارد و اميران كه بيت المالها را به كف دارند،

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2964

مردم نيز بندگان اين درهم و دينارند [1] و بيم دارم كسانى كه وعده يارى به تو داده‏اند و كسانى كه ترا از مخالفانت بيشتر دوست دارند، با تو بجنگند.» حسين گفت: «اى پسر عمو، خدايت پاداش نيك دهد. مى‏دانم كه از سر نيكخواهى آمده‏اى و خردمندانه سخن كردى، هر چه پيش آيد، رأى تو را كار بندم يا بگذارم، پيش من پسنديده‏ترين مشاورى و بهترين اندرز گوى.» گويد: از پيش وى برفتم و به نزد حارث بن خالد (او نيز مخزومى) رفتم كه از من پرسيد: «حسين را ديدى؟» گفتم: «آرى.» گفت: «با تو چه گفت و با وى چه گفتى؟» گويد: «گفتمش، چنين و چنان گفتم و او به من چنان و چنين گفت.» گفت: «قسم به پروردگار سنگ سپيد كه اندرز گفته‏اى. قسم به پروردگار كعبه كه رأى درست همين است، بپذيرد يا نپذيرد. آنگاه شعرى خواند به اين مضمون:

«بسا مشورت جوى كه دغلى بيند.

«و به هلاكت افتد «و اى بسا بدگمان از ناديده «كه اندرز گويى بيابد.» 382) (383 عتبه بن سمعان گويد: وقتى حسين مصمم شد كه سوى كوفه روان شود عبد الله-

__________________________________________________

[1] ابن مخزومى نكته بين در خلال سخن از راز شكست قيام مسلم و توفيق روسپى‏زاده به واسطه، پرده برداشته، در همه صفحات اين حكايت غم‏انگيز كه تا اينجا خوانده‏ايد اين واقع تلخ از پس كلمات و عبارات و حوادث موج مى‏زند و پيداست كه عملا عبيد الله به جاى مقابله با مسلم، نيمه شبان در كوچه‏هاى تاريك كوفه به ساخت و پاخت و خريد كسان اشتغال داشته‏اند. م‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2965

بن عباس پيش وى آمد و گفت: «اى پسر عمو! مردم شايع كرده‏اند كه تو سوى عراق خواهى رفت، به من بگو چه خواهى كرد؟» گفت: «آهنگ آن دارم كه ان شاء الله تعالى همين دو روزه حركت كنم.» ابن عباس بدو گفت: «خدا ترا از اين سفر محفوظ دارد، خدايت قرين رحمت بدارد. به من بگو آيا سوى قومى مى‏روى كه حاكمشان را كشته‏اند و ولايتشان را به تصرف در آورده‏اند و دشمن خويش را بيرون رانده‏اند، اگر چنين كرده‏اند سوى آنها رو، اما اگر ترا خوانده‏اند و حاكمشان آنجاست و بر قوم مسلط است، و عمال وى خراج ولايت مى‏گيرند ترا به جنگ و زد و خورد دعوت كرده‏اند و بيم دارم فريبت دهند و تكذيب كنند و مخالفت تو كنند و ياريت نكنند و بر ضد تو حركتشان دهند و از همه كس در كار دشمنى تو سختتر باشند.» حسين گفت: «از خدا خير مى‏جويم، به‏بينم چه خواهد بود.» گويد: ابن عباس از پيش وى برفت و ابن زبير بيامد و مدتى با وى سخن كرد و گفت: «نمى‏دانم چرا اين قوم را واگذاشته‏ايم و دست از آنها بداشته‏ايم، در صورتى كه ما فرزندان مهاجرانيم و صاحبان خلافت، نه آنها، به من بگو مى‏خواهى چه كنى؟» حسين گفت: «به خاطر دارم سوى كوفه روم كه شيعيان آنجا و سران اهل كوفه به من نامه نوشته‏اند و از خدا خير مى‏جويم.» ابن زبير بدو گفت: «اگر كسانى همانند شيعيان ترا آنجا داشتم از آن چشم نمى‏پوشيدم.» گويد: آنگاه از بيم آنكه مبادا حسين بدگمان شود گفت: «اگر در حجاز بمانى و اينجا به طلب خلافت برخيزى ان شاء الله مخالفت نخواهى ديد.» آنگاه برخاست و از پيش وى برفت، حسين گفت: «اين، هيچ چيز دنيا را

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2966

بيشتر از اين دوست ندارد كه از حجاز سوى عراق روم كه مى‏داند با حضور من چيزى از خلافت به او نمى‏رسد و مردم او را با من برابر نمى‏گيرند، دوست دارد از اينجا بروم كه حجاز براى وى خالى بماند.» گويد: و چون شب آمد، يا صبح بعد، عبد الله بن عباس پيش حسين آمد و گفت: «اى پسر عمو! من صبورى مى‏نمايم، اما صبر ندارم، بيم دارم در اين سفر هلاك و نابود شوى. مردم عراق قومى حيله‏گرند، به آنها نزديك مشو. در همين شهر بمان كه سرور مردم حجازى. اگر مردم عراق چنانكه مى‏گويند ترا مى‏خواهند به آنها بنويس كه دشمن خويش را بيرون كنند، آنگاه سوى آنها رو. اگر بجز رفتن نمى‏خواهى سوى يمن رو 383) (384 كه آنجا قلعه‏ها و دره‏ها هست، سرزمينى پهناور است و دراز، پدرت آنجا شيعيان دارد، و از كسان بركنارى، به مردم نامه مى‏نويسى و دعوتگران مى‏فرستى در اين صورت اميدوارم كه آنچه را مى‏خواهى، بى‏خطر، بيابى.» حسين بدو گفت: «اى پسر عمو! به خدا مى‏دانم كه نصيحت گويى مشفقى ولى من مصمم شده‏ام و آهنگ رفتن دارم.» ابن عباس گفت: «اگر مى‏روى زنان و كودكانت را مبر، به خدا مى‏ترسم چنان كشته شوى كه عثمان كشته شد و زنانش و فرزندانش او را مى‏نگريستند.» گويد: پس از آن ابن عباس گفت: «چشم ابن زبير را روشن مى‏كنى كه او را با حجاز وامى‏گذارى و از اينجا مى‏روى، امروز چنانست كه با وجود تو، كس به او نمى‏نگرد، بخدايى كه بجز او خدايى نيست اگر مى‏دانستم اگر موى پيشانيت را بگيرم تا مردم بر من و تو فراهم آيند به رأى من كار مى‏كنى، چنين مى‏كردم.» گويد: آنگاه ابن عباس از پيش وى برفت و به عبد الله بن زبير گذشت و گفت:

«اى پسر زبير چشمت روشن شد.» آنگاه شعرى بدين مضمون خواند:

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2967

«اى پرستو كه در خانه‏اى «خانه خلوت شد «تخم بگذار و چهچه بزن «و هر چه مى‏خواهى تخم بگذار.» سپس گفت: «اينك حسين سوى عراق مى‏رود، حجاز را نگهدار.» عبد الله بن سليم اسدى و مذرى ابن مشمعل، هردوان اسدى، گويند: به آهنگ حج از كوفه برفتيم تا به مكه رسيديم، روز ترويه وارد آنجا شديم، حسين و عبد الله بن زبير را ديديم كه هنگام بر آمدن روز ميان حجر و در ميان حجر و در ايستاده بودند.

گويند: نزديك رفتيم و شنيديم كه ابن زبير به حسين مى‏گفت: «اگر مى‏خواهى بمانى، بمان و اين كار را عهده كن كه پشتيبان تو مى‏شويم و ياريت مى‏كنيم، نيكخواهى مى‏كنيم و بيعت مى‏كنيم.» حسين گفت: «پدرم به من گفته سالارى آنجا هست كه حرمت كعبه را مى‏شكند، نمى‏خواهم من آن سالار باشم.» ابن زبير بدو گفت: «اگر مى‏خواهى بمان و كار را به من واگذار كه اطاعت بينى و نافرمانى نبينى.» 384) (385 گفت: «اين را هم نمى‏خواهم.» گويند: سپس آنها سخن آهسته كردند كه ما نشنيديم و همچنان آهسته گويى مى‏كردند تا وقتى كه دعاى مردم را شنيدند كه هنگام ظهر سوى منى روان بودند.

گويند: حسين بر خانه و ميان صفا و مروه طواف كرد و چيزى از موى خود را بكند و احرام عمره بگذاشت آنگاه سوى كوفه روان شد و ما با كسان سوى منى رفتيم.

ابو سعيد عقيصى به نقل از يكى از ياران خويش گويد: حسين بن على را ديدم كه در مكه با عبد الله بن زبير ايستاده بود، ابن زبير به او گفت: «اى پسر فاطمه‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2968

نزديك بيا» و حسين گوش به او فرا داد كه آهسته با وى سخن كرد.

گويد: آنگاه حسين روى به ما كرد و گفت: «مى‏دانيد ابن زبير چه مى‏گويد؟» گفتيم: «خدا ما را فداى تو كند، نمى‏دانيم.» گفت: «مى‏گويد در اين مسجد بمان تا مردم را بر تو فراهم كنم.» گويد: آنگاه حسين گفت: «بخدا اگر يك وجب بيرون از مسجد كشته شوم، بهتر از آن مى‏خواهم كه يك وجب داخل آن كشته كه شوم. بخدا اگر در سوراخ يكى از خزندگان باشم بيرونم مى‏كشند تا كار خودشان را انجام دهند. به خدا به من تعدى مى‏كنند چنانكه يهودان به روز شنبه تعدى كردند.» عقبه بن سمعان گويد: وقتى حسين از مكه در آمد فرستادگان عمرو بن سعيد- بن عاص به سالارى يحيى بن سعيد راه او را گرفتند و گفتند: «بازگرد، كجا مى‏روى؟» گويد: اما حسين مقاومت كرد و روان شد و دو گروه به دفع همديگر پرداختند و تازيانه‏ها به كار افتاد. حسين و ياران وى به سختى مقاومت كردند پس از آن حسين عليه السلام به راه خويش رفت كه بر او بانگ زدند: «اى حسين، مگر از خدا نمى‏ترسى، از جماعت برون مى‏شوى و ميان اين امت تفرقه مى‏آورى؟» حسين گفتار خدا عز و جل را خواند كه:

«لِي عَمَلِي وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ أَنْتُمْ بَرِيئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِي‏ءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ 10: 41 [1]» يعنى: عمل من خاص من است، و عمل شما خاص شماست و شما از عملى كه من مى‏كنم بيزاريد و من نيز از اعمالى كه شما مى‏كنيد بيزارم.

گويد: آنگاه حسين برفت تا به تنعيم رسيد و كاروانى را آنجا ديد كه از يمن مى‏آيد و بحير بن ريسان حميرى كه از جانب يزيد عامل يمن بود براى وى فرستاده بود بار كاروان روناس و حله بود كه پيش يزيد مى‏بردند، 385) (386 حسين كاروان را بگرفت و همراه ببرد، پس از آن به شتربانان گفت: «شما را مجبور نمى‏كنم، هر كه خواهد

__________________________________________________

[1] يونس، (10)، آيه 41

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2969

با ما به عراق آيد كرايه او را مى‏دهيم و مصاحبتش را نكو مى‏داريم و هر كه نخواهد و همينجا از ما جدا شود كرايه او را به مقدار مسافتى كه پيموده مى‏دهيم.

گويد: هر كس از آنها كه از وى جدا مى‏شد حساب كردند و حق او را بدادند و هر كس از آنها كه همراه وى برفت كرايه وى را بداد و جامه پوشانيد.

عبد الله بن سليم و مذرى گويند: بيامديم تا به صفاح رسيديم. فرزدق بن غالب شاعر را بديديم كه پيش حسين ايستاد و گفت: «خدايت حاجت تو را بدهد و آرزويت را برآرد.» حسين گفت: «خبر مردمى را كه پشت سر نهادى با ما بگوى.» فرزدق گفت: «از مطلع پرسيدى، دلهاى كسان با تو است و شمشيرهايشان با بنى اميه. تقدير از آسمان مى‏رسد و خدا هر چه بخواهد مى‏كند.» حسين گفت: «راست گفتى، كار به دست خداست و خدا هر چه بخواهد مى‏كند و هر روزى پروردگار ما به كارى ديگرست. اگر تقدير به دلخواه ما نازل شود نعمتهاى خدا را سپاس مى‏داريم و براى شكرگزارى كمك از او بايد جست. اگر قضا ميان ما و مقصود حايل شود، كسى كه نيت پاك و انديشه پرهيزكارى دارد اهميت ندهد.» آنگاه حسين مركب خويش را حركت داد و گفت: «سلام بر تو» و از هم جدا شدند.

فرزدق گويد: مادرم را به حج بردم، در ايام حج كه شتر او را مى‏راندم وقتى وارد حرم شدم، و اين به سال شصتم بود، حسين بن على را ديدم كه از مكه بيرون مى‏شد و شمشيرها و نيزه‏هاى خويش را همراه داشت.

گفتم: «اين قطار از كيست؟» گفتند: «از حسين بن على.» گويد: پيش او رفتم و گفتم: «اى پسر پيمبر خدا، پدر و مادرم به فدايت. چرا

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2970

حج نكرده با شتاب مى‏روى؟» گفت: «اگر شتاب نكنم مى‏گيرندم.» گويد: آنگاه از من پرسيد: «از كجايى؟» گفتم: «مردى از عراقم.» گويد: به خدا بيشتر از اين كنجكاوى نكرد و به همين بس كرد و گفت: «از اخبار مردم پشت سر خود، با من بگوى.» گفتم: «دلها با توست و شمشيرها با بنى اميه و تقدير به دست خدا.» گفت: «راست گفتى.» گويد: چيزهايى درباره نذور و مناسك از او پرسيدم كه به من پاسخ داد. اما از بيمارى برسام كه در عراق گرفته بود زبانش سنگين بود. 386) (387 گويد: آنگاه برفتم و داخل حرم سرا پرده‏اى ديدم كه وضعى نكو داشت، سوى آن رفتم معلوم شد از عبد الله بن عمرو بن عاص است از من خبر پرسيد به او گفتم كه حسين بن على را ديده‏ام.

گفت: «واى تو! چرا با وى نرفتى، به خدا به قدرت مى‏رسد و سلاح در وى و يارانش به كار نمى‏افتد.» گويد: به خدا آهنگ آن كردم كه خودم را به او برسانم كه گفته عبد الله در دلم اثر كرده بود. آنگاه پيمبران و كشته شدنشان را به ياد آوردم و اين انديشه مرا از پيوستن به آنها نگهداشت و از عسفان پيش كسان خويش رفتم.

گويد: به خدا پيش آنها بودم كه كاروانى بيامد كه از كوفه آذوقه گرفته بود و چون از آمدن كاروان خبر يافتم به دنبال آن روان شدم و چون به صدارس كاروان رسيدم صبر نداشتم تا به آنها برسم و بانگ زدم: «حسين بن على چه كرد؟» گويد: «جواب دادند: كشته شد.» گويد: پس برفتم و عبد الله بن عمرو بن عاص را لعنت مى‏كردم.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2971

گويد: مردم آن زمان از اين قضيه سخن داشتند و هر روز و شب انتظار آن را داشتند عبد الله بن عمرو مى‏گفت: «پيش از آنكه اين درخت و اين نخل و اين صغير به كمال رسد، اين قضيه ظاهر مى‏شود.» گويد: يك روز به او گفتم: «پس چرا رهط را نمى‏فروشى؟» گفت: «لعنت خدا به فلانى- مقصود معاويه بود- و به تو.» گفتم: «نه، بلكه لعنت خدا بر تو.» گويد: «باز مرا لعن كرد، از اطرافيان وى كسى آنجا نبود كه زحمتى از آنها ببينم.» گويد: از پيش وى آمدم و مرا نشناخت. رهط باغى بود كه عبد الله بن عمرو بطائف داشت و معاويه با عبد الله از معامله آن گفتگو كرده بود كه مالى بسيار بدهد اما وى نخواسته بود به هيچ بها بفروشد.

گويد: «حسين شتابان برفت و به چيزى نپرداخت تا در ذات عرق فرود آمد.» على بن حسين گويد: وقتى از مكه در آمديم نامه عبد الله بن جعفر همراه دو پسرش عون و محمد رسيد كه به حسين بن على نوشته بود:

«اما بعد: ترا به خدا، وقتى اين نامه را ديدى بازگرد كه بيم دارم «اين سفر كه در پيش دارى مايه هلاك تو شود و نابودى خاندانت. اگر «اكنون هلاك شوى نور زمين خاموش شود كه تو دليل هدايتجويانى و اميد «مؤمنان. در رفتن شتاب مكن 387) (388 كه من از دنبال نامه مى‏رسم. و السلام.» گويد: عبد الله بن جعفر پيش عمرو بن سعيد رفت و با وى سخن كرد و گفت:

«نامه‏اى به حسين بنويس و او را امان بده با وعده نيكى و رعايت. در نامه خويش تعهد كن و از او بخواه كه بازگردد شايد اطمينان يابد و بازآيد.» عمرو بن سعيد گفت: «هر چه مى‏خواهى بنويس و پيش من آر تا مهر بزنم.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2972

گويد: عبد الله بن جعفر نامه را نوشت و پيش عمرو بن سعيد برد و بدو گفت:

«مهر بزن و همراه برادرت يحيى بن سعيد بفرست كه كاملا مطمئن شود و بداند كه قضيه جديست.» گويد: عمرو چنان كرد، وى از جانب يزيد بن معاويه عامل مكه بود.

گويد: يحيى و عبد الله بن جعفر بن حسين رسيدند و از آن پس كه يحيى بن عمرو نامه را بدو داد كه خواند بازگشتند، گفتند: «نامه را به او داديم كه خواند و با وى اصرار كرديم و از جمله عذرها كه به ما گفت: اين بود كه خوابى ديده‏ام كه پيمبر نيز در آن بود و دستورى يافته‏ام كه به ضررم باشد يا به سودم انجام مى‏دهم.» بدو گفتند: «اين خواب چه بود؟» گفت: «به هيچ كس نگفته‏ام و به هيچ كس نخواهم گفت تا به پيشگاه پروردگارم روم.» گويد: نامه عمرو بن سعيد به حسين بن على چنين بود:

«به نام خداى رحمان رحيم.

«از عمرو بن سعيد به حسين بن على، اما بعد، از خدا مى‏خواهم «كه ترا از آنچه مايه زحمتت مى‏شود منصرف كند و به آنچه مايه توفيقت «مى‏شود هدايت كند، شنيدم جانب عراق روان شده‏اى. خدايت از «مخالفت بدور بدارد كه بيم دارم مايه هلاك شود. عبد الله بن جعفر و يحيى «ابن سعيد را پيش تو فرستادم. با آنها پيش من آى كه به نزد من امان دارى «و رعايت و نيكى و ادب مصاحبت. خدا را بر اين شاهد و ضامن و مراقب «مى‏گيرم. درود بر تو باد.» گويد: حسين بدو نوشت:

«اما بعد، هر كه سوى خدا عز و جل دعوت كند و عمل نيك كند و «گويد من از مسلمانانم، خلاف خدا و پيمبر او نكرده. مرا به امان و نيكى‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2973

«و رعايت خوانده‏اى. بهترين امان، امان خداست و خدا به روز رستاخيز «كسى را كه در دنيا از او نترسيده باشد امان نمى‏دهد، از خدا مى‏خواهيم «كه در اين دنيا ترسى دهد كه به روز رستاخيز موجب امان وى شود. 388) (389 «اگر از آن نامه قصد رعايت و نيكى من داشته‏اى خدايت در دنيا و «آخرت پاداش دهد، و السلام.» اكنون به حديث عمار دهنى از ابو جعفر بازمى‏گرديم:

گويد: به ابو جعفر گفتم: حكايت كشته شدن حسين را با من بگوى تا چنان شوم كه گويى آنجا حضور داشته‏ام.

گفت: «حسين بن على به سبب نامه‏اى كه مسلم بن عقيل بدو نوشته بود بيامد و چون بجايى رسيد كه ميان وى و قادسيه سه ميل فاصله بود حر بن يزيد تميمى او را بديد و گفت: «آهنگ كجا دارى؟» گفت: «آهنگ اين شهر دارم.» گفت: «بازگرد كه آنجا اميد خير ندارى.» گويد: مى‏خواست بازگردد، برادران مسلم بن عقيل كه با وى بودند گفتند:

«به خدا بازنمى‏گرديم تا انتقام خويش را بگيريم يا كشته شويم.» حسين گفت: «پس از شما زندگى خوش نباشد.» گويد: پس برفت تا سواران عبيد الله بدو رسيدند و چون چنين ديد، به طرف كربلا پيچيد و نيزار و بوته زارى را پشت سر نهاد كه در يك سمت بيشتر جنگ نكند، و فرود آمد و خيمه‏هاى خويش را به پا كرد. ياران وى چهل و پنج سوار بودند و يكصد پياده.

گويد: و چنان بود كه عبيد الله بن زياد، عمر بن سعد بن ابى وقاص را ولايتدار رى كرده بود و فرمان وى را داده بود، به وى گفت: «كار اين مرد را عهده كن.» گفت: «مرا معاف دار.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2974

اما از معاف داشتن وى دريغ كرد.

عمر گفت: «امشب مهلتم ده» و او مهلت داد، عمر در كار خويش نگريست و چون صبح شد پيش وى آمد و به آنچه گفته بود رضايت داد.

گويد: پس عمر بن سعد سوى حسين روان شد و چون پيش وى رسيد حسين بدو گفت: «يكى از سه چيز را بپذير: يا مرا بگذارى كه از همانجا كه آمده‏ام بازگردم. يا بگذارى كه پيش يزيد روم، يا بگذارى سوم مرزها روم.» گويد: عمر اين را قبول كرد اما عبيد الله بدو نوشت: «نه، و حرمت نيست، تا دست در دست من نهد.» حسين گفت: «به خدا هرگز چنين نخواهد شد.» گويد: پس با وى بجنگيد و همه ياران حسين كشته شدند كه از آن جمله ده و چند جوان از خاندان وى بودند، تيرى به فرزند وى خورد كه در دامنش بود، خون وى را پاك مى‏كرد و مى‏گفت: «خدايا ميان ما و قومى كه دعوتمان كردند كه ياريمان كنند اما مى‏كشندمان داورى كن.» گويد: آنگاه بگفت تا پارچه سياهى بياوردند كه آن را شكافت و به تن كرد و با شمشير برفت 389) (390 و بجنگيد تا كشته شد. صلوات الله عليه.

گويد: يكى از مردم مذحج او را كشت و سرش را بريد و پيش عبيد الله برد و شعرى به اين مضمون خواند:

«ركابم را از نقره و طلا سنگين كن «كه شاه پرده‏دار را كشته‏ام «كسى را كشته‏ام كه پدر و مادرش «از همه كسان بهتر بود «و به هنگام انتساب «نسبش از همه والاتر.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2975

عبيد الله او را پيش يزيد بن معاويه فرستاد، سر را نيز همراه داشت، يزيد سر را پيش روى خود نهاد. ابو برزه اسلمى نيز پيش وى بود، بنا كرد با چوب دستى به دهان آن مى‏زد و شعرى مى‏خواند به اين مضمون:

«سرهاى مردانى را شكافتند «كه به نزد ما عزيز بودند «اما خودشان ناسپاسترند «و ستمگرتر.» ابو برزه گفت: «چوبت را به يكسو بر، به خدا بارها ديدم كه دهان پيمبر خدا بر دهان وى بود و بوسه مى‏زد.» گويد: عمر بن سعد حرم و خانواده حسين را پيش عبيد الله فرستاد. از خاندان حسين بن على عليه السلام بجز پسرى نمانده بود كه بيمار بود و با زنان بود. عبيد الله گفت او را بكشيد اما زينب خويشتن را بر او افكند و گفت: «به خدا كشته نشود، تا مرا نيز بكشند.» و عبيد الله رقت آورد و رهايش كرد و دست از او بداشت.

گويد: پس عبيد الله لوازم داد و آنها را سوى يزيد فرستاد و چون پيش وى رسيدند همه مردم شام را كه اطرافيان وى بودند فراهم آورد. آنگاه بياوردندشان و شاميان فيروزى او را مباركباد گفتند.

گويد: يكى از آنها كه مردى سرخروى و كبود چشم بود يكى از دخترانشان را ديد و گفت: «اى امير مؤمنان اين را به من ببخش.» زينب گفت: «نه بخدا، نه ترا حرمت است نه او را، چنين نشود مگر از دين خدا برون شود.» گويد: مرد كبود چشم، سخن خود را باز گفت و يزيد بدو گفت: «از اين درگذر.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2976

آنگاه پيش خانواده خويششان برد و لوازم داد و سوى مدينه فرستاد و چون وارد آنجا شدند زنى از بنى عبد المطلب كه موى خويش را آشفته بود و آستين به سر نهاده بود پيش روى آنها آمد كه مى‏گريست و اشعارى مى‏خواند به اين مضمون:

«چه خواهيد گفت اگر «پيمبر به شما بگويد «شما كه آخرين امتها بوديد «از پس مرگ من «با خاندان و كسانم چه كرديد «كه بعضيشان اسيران شدند «و كشتگان آغشته به خون! «پاداش من اين نبود، «كه اندرزتان داده بودم كه از پس من «با خويشاوندانم بدى نكنيد.» 390) (391 حصين بن عبد الرحمان گويد: شنيدم كه مردم كوفه به حسين بن على نوشته بودند كه يكصد هزار كس با تواند. حسين مسلم بن عقيل را سوى آنها فرستاد كه به كوفه رفت و در خانه هانى بن عروه منزل گرفت و كسان بر او فراهم شدند و ابن زياد از اين خبر يافت.

راوى بدنبال اين حديث چنين گويد: كه ابن زياد كس پيش هانى فرستاد كه بيامد و بدو گفت: «مگر حرمتت نداشتم؟ مگر اكرامت نكردم؟ مگر چنين نكردم؟» گفت: «چرا.» گفت: «پاداش آن چيست؟»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2977

گفت: «اينكه از تو حمايت كنم.» گفت: «از من حمايت كنى؟» گويد: «پس چوبى را كه پهلوى وى بود برگرفت و او را بزد و بگفت تا بازوهاى وى را ببستند، آنگاه گردنش را بزد، و اين خبر به مسلم بن عقيل رسيد كه قيام كرد و مردم بسيار با وى بود. ابن زياد خبر يافت و بگفت تا در قصر را ببستند و بانگزنى را گفت تا بانگ زند كه اى سواران خدا برنشينيد. اما كس جواب او را نداد.

در صورتى كه پنداشته بود همه با وى موافقند.»! هلال بن يساف گويد: آن شب به نزديك مسجد انصار ديدمشان كه وقتى در راه به راست يا چپ مى‏پيچيدند، گروهى از آنها، سى چهل كس، مى‏رفتند.» گويد: در تاريكى شب به بازار رسيد، و وارد مسجد شدند. به ابن زياد گفتند:

«به خدا بسيار كس نمى‏بينيم و صداى بسيار كس نمى‏شنويم.» گويد: ابن زياد دستور داد تا سقف مسجد را بكندند و در تيرهاى آن آتش افروختند و نگاه كردند نزديك پنجاه كس آنجا بود.

گويد: ابن زياد فرود آمد و به منبر رفت و به مردم گفت: «محله به محله جدا شويد» و هر جماعت به طرف سر محله خويش رفتند جمعى به مقابله آنها آمدند و جنگ انداختند. مسلم به سختى زخمدار شد و كسانى از ياران وى كشته شدند و هزيمت شدند مسلم برفت و وارد يكى از خانه‏هاى قبيله كنده شد، يكى پيش محمد بن اشعث آمد كه به نزد ابن زياد نشسته بود و با وى آهسته سخن كرد و گفت: «مسلم در خانه فلانى است.» ابن زياد گفت: «با تو چه مى‏گويد؟» گفت: «مى‏گويد، مسلم در خانه فلانى است.» ابن زياد بدو كس گفت: «برويد و او را پيش من آريد.» گويد: آن دو كس برفتند و وارد خانه شدند، مسلم به نزد زنى بود كه براى‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2978

وى آتش افروخته بود و او خون از خويش مى‏شست بدو گفتند: «بيا، امير ترا مى‏خواهد.» 391) (392 گفت: «براى من قرارى نهيد.» گفتند: «اختيار اين كار را نداريم.» گويد: پس با آنها برفت تا پيش ابن زياد رسيد و بگفت تا بازوهاى وى را ببستند. آنگاه بدو گفت: «هى، هى! اى پسر زن ول- در روايت ديگر هست كه گفت:

اى پسر فلان- آمده بودى قدرت مرا بگيرى؟» آنگاه بگفت تا گردنش را زدند.

هلال بن يساف گويد: ابن زياد گفته بود از واقصه تا راه شام و تا راه بصره را ببندند و نگذارند كسى بيايد و كسى برود. حسين بيامد و از چيزى خبر نداشت تا بدويان را ديد و از آنها پرسش كرد كه گفتند: «نه، به خدا چيزى نمى‏دانيم جز اينكه نمى‏توانيم داخل يا خارج شويم.» گويد: پس به طرف راه شام روان شد، به طرف يزيد، اما در كربلا سواران به او رسيدند كه فرود آمد و به خدا و اسلام قسمشان داد.» گويد: ابن زياد عمر بن سعد و شمر بن ذى الجوشن و حصين بن نمير را سوى وى فرستاده بود، حسين به خدا و اسلام قسمشان داد كه او را پيش امير مؤمنان ببرند كه دست در دست وى نهد.» گفتند: «نه، بايد تسليم ابن زياد شوى.» گويد: از جمله كسانى كه سوى حسين فرستاده بود، حر بن يزيد حنظلى نهشلى بود كه سرگروهى سوار بود و چون سخنان حسين را بشنيد گفت: «چرا گفته اينان را نمى‏پذيريد؟ به خدا اگر ترك و ديلم چنين مى‏خواستند، روا نبود كه نپذيريد،» اما نپذيرفتند مگر آنكه تسليم ابن زياد شود.

گويد: پس حر سر اسب خويش را بگردانيد و سوى حسين و ياران وى رفت كه پنداشتند، آمده با آنها جنگ كند و چون نزديك آنها رسيد، سپر خويش را وارونه‏

(382 سخن از رفتن حسين عليه السلام سوى كوفه و حوادثى كه در اثناى آن بود

عمرو بن عبد الرحمان مخزومى گويد: وقتى نامه‏هاى مردم عراق به حسين رسيد و آماده حركت شد در مكه پيش وى رفتم و حمد خداى گفتم و ثناى او كردم و گفتم: «اى پسر عمو! پيش تو آمدم كه چيزى به عنوان اندرز با تو بگويم، اگر مرا نيكخواه مى‏دانى بگويم و گر نه از گفتن آنچه مى‏خواهم، چشم بپوشم.» گفت: «بگوى كه به خدا ترا بد عقيده و دلبسته چيز و كار زشت نمى‏پندارم.» گفتم: «شنيده‏ام مى‏خواهى سوى عراق روان شوى، از اين سفر بر تو بيمناكم كه سوى شهرى مى‏روى كه عاملان دارد و اميران كه بيت المالها را به كف دارند،

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2964

مردم نيز بندگان اين درهم و دينارند [1] و بيم دارم كسانى كه وعده يارى به تو داده‏اند و كسانى كه ترا از مخالفانت بيشتر دوست دارند، با تو بجنگند.» حسين گفت: «اى پسر عمو، خدايت پاداش نيك دهد. مى‏دانم كه از سر نيكخواهى آمده‏اى و خردمندانه سخن كردى، هر چه پيش آيد، رأى تو را كار بندم يا بگذارم، پيش من پسنديده‏ترين مشاورى و بهترين اندرز گوى.» گويد: از پيش وى برفتم و به نزد حارث بن خالد (او نيز مخزومى) رفتم كه از من پرسيد: «حسين را ديدى؟» گفتم: «آرى.» گفت: «با تو چه گفت و با وى چه گفتى؟» گويد: «گفتمش، چنين و چنان گفتم و او به من چنان و چنين گفت.» گفت: «قسم به پروردگار سنگ سپيد كه اندرز گفته‏اى. قسم به پروردگار كعبه كه رأى درست همين است، بپذيرد يا نپذيرد. آنگاه شعرى خواند به اين مضمون:

«بسا مشورت جوى كه دغلى بيند.

«و به هلاكت افتد «و اى بسا بدگمان از ناديده «كه اندرز گويى بيابد.» 382) (383 عتبه بن سمعان گويد: وقتى حسين مصمم شد كه سوى كوفه روان شود عبد الله-

__________________________________________________

[1] ابن مخزومى نكته بين در خلال سخن از راز شكست قيام مسلم و توفيق روسپى‏زاده به واسطه، پرده برداشته، در همه صفحات اين حكايت غم‏انگيز كه تا اينجا خوانده‏ايد اين واقع تلخ از پس كلمات و عبارات و حوادث موج مى‏زند و پيداست كه عملا عبيد الله به جاى مقابله با مسلم، نيمه شبان در كوچه‏هاى تاريك كوفه به ساخت و پاخت و خريد كسان اشتغال داشته‏اند. م‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2965

بن عباس پيش وى آمد و گفت: «اى پسر عمو! مردم شايع كرده‏اند كه تو سوى عراق خواهى رفت، به من بگو چه خواهى كرد؟» گفت: «آهنگ آن دارم كه ان شاء الله تعالى همين دو روزه حركت كنم.» ابن عباس بدو گفت: «خدا ترا از اين سفر محفوظ دارد، خدايت قرين رحمت بدارد. به من بگو آيا سوى قومى مى‏روى كه حاكمشان را كشته‏اند و ولايتشان را به تصرف در آورده‏اند و دشمن خويش را بيرون رانده‏اند، اگر چنين كرده‏اند سوى آنها رو، اما اگر ترا خوانده‏اند و حاكمشان آنجاست و بر قوم مسلط است، و عمال وى خراج ولايت مى‏گيرند ترا به جنگ و زد و خورد دعوت كرده‏اند و بيم دارم فريبت دهند و تكذيب كنند و مخالفت تو كنند و ياريت نكنند و بر ضد تو حركتشان دهند و از همه كس در كار دشمنى تو سختتر باشند.» حسين گفت: «از خدا خير مى‏جويم، به‏بينم چه خواهد بود.» گويد: ابن عباس از پيش وى برفت و ابن زبير بيامد و مدتى با وى سخن كرد و گفت: «نمى‏دانم چرا اين قوم را واگذاشته‏ايم و دست از آنها بداشته‏ايم، در صورتى كه ما فرزندان مهاجرانيم و صاحبان خلافت، نه آنها، به من بگو مى‏خواهى چه كنى؟» حسين گفت: «به خاطر دارم سوى كوفه روم كه شيعيان آنجا و سران اهل كوفه به من نامه نوشته‏اند و از خدا خير مى‏جويم.» ابن زبير بدو گفت: «اگر كسانى همانند شيعيان ترا آنجا داشتم از آن چشم نمى‏پوشيدم.» گويد: آنگاه از بيم آنكه مبادا حسين بدگمان شود گفت: «اگر در حجاز بمانى و اينجا به طلب خلافت برخيزى ان شاء الله مخالفت نخواهى ديد.» آنگاه برخاست و از پيش وى برفت، حسين گفت: «اين، هيچ چيز دنيا را

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2966

بيشتر از اين دوست ندارد كه از حجاز سوى عراق روم كه مى‏داند با حضور من چيزى از خلافت به او نمى‏رسد و مردم او را با من برابر نمى‏گيرند، دوست دارد از اينجا بروم كه حجاز براى وى خالى بماند.» گويد: و چون شب آمد، يا صبح بعد، عبد الله بن عباس پيش حسين آمد و گفت: «اى پسر عمو! من صبورى مى‏نمايم، اما صبر ندارم، بيم دارم در اين سفر هلاك و نابود شوى. مردم عراق قومى حيله‏گرند، به آنها نزديك مشو. در همين شهر بمان كه سرور مردم حجازى. اگر مردم عراق چنانكه مى‏گويند ترا مى‏خواهند به آنها بنويس كه دشمن خويش را بيرون كنند، آنگاه سوى آنها رو. اگر بجز رفتن نمى‏خواهى سوى يمن رو 383) (384 كه آنجا قلعه‏ها و دره‏ها هست، سرزمينى پهناور است و دراز، پدرت آنجا شيعيان دارد، و از كسان بركنارى، به مردم نامه مى‏نويسى و دعوتگران مى‏فرستى در اين صورت اميدوارم كه آنچه را مى‏خواهى، بى‏خطر، بيابى.» حسين بدو گفت: «اى پسر عمو! به خدا مى‏دانم كه نصيحت گويى مشفقى ولى من مصمم شده‏ام و آهنگ رفتن دارم.» ابن عباس گفت: «اگر مى‏روى زنان و كودكانت را مبر، به خدا مى‏ترسم چنان كشته شوى كه عثمان كشته شد و زنانش و فرزندانش او را مى‏نگريستند.» گويد: پس از آن ابن عباس گفت: «چشم ابن زبير را روشن مى‏كنى كه او را با حجاز وامى‏گذارى و از اينجا مى‏روى، امروز چنانست كه با وجود تو، كس به او نمى‏نگرد، بخدايى كه بجز او خدايى نيست اگر مى‏دانستم اگر موى پيشانيت را بگيرم تا مردم بر من و تو فراهم آيند به رأى من كار مى‏كنى، چنين مى‏كردم.» گويد: آنگاه ابن عباس از پيش وى برفت و به عبد الله بن زبير گذشت و گفت:

«اى پسر زبير چشمت روشن شد.» آنگاه شعرى بدين مضمون خواند:

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2967

«اى پرستو كه در خانه‏اى «خانه خلوت شد «تخم بگذار و چهچه بزن «و هر چه مى‏خواهى تخم بگذار.» سپس گفت: «اينك حسين سوى عراق مى‏رود، حجاز را نگهدار.» عبد الله بن سليم اسدى و مذرى ابن مشمعل، هردوان اسدى، گويند: به آهنگ حج از كوفه برفتيم تا به مكه رسيديم، روز ترويه وارد آنجا شديم، حسين و عبد الله بن زبير را ديديم كه هنگام بر آمدن روز ميان حجر و در ميان حجر و در ايستاده بودند.

گويند: نزديك رفتيم و شنيديم كه ابن زبير به حسين مى‏گفت: «اگر مى‏خواهى بمانى، بمان و اين كار را عهده كن كه پشتيبان تو مى‏شويم و ياريت مى‏كنيم، نيكخواهى مى‏كنيم و بيعت مى‏كنيم.» حسين گفت: «پدرم به من گفته سالارى آنجا هست كه حرمت كعبه را مى‏شكند، نمى‏خواهم من آن سالار باشم.» ابن زبير بدو گفت: «اگر مى‏خواهى بمان و كار را به من واگذار كه اطاعت بينى و نافرمانى نبينى.» 384) (385 گفت: «اين را هم نمى‏خواهم.» گويند: سپس آنها سخن آهسته كردند كه ما نشنيديم و همچنان آهسته گويى مى‏كردند تا وقتى كه دعاى مردم را شنيدند كه هنگام ظهر سوى منى روان بودند.

گويند: حسين بر خانه و ميان صفا و مروه طواف كرد و چيزى از موى خود را بكند و احرام عمره بگذاشت آنگاه سوى كوفه روان شد و ما با كسان سوى منى رفتيم.

ابو سعيد عقيصى به نقل از يكى از ياران خويش گويد: حسين بن على را ديدم كه در مكه با عبد الله بن زبير ايستاده بود، ابن زبير به او گفت: «اى پسر فاطمه‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2968

نزديك بيا» و حسين گوش به او فرا داد كه آهسته با وى سخن كرد.

گويد: آنگاه حسين روى به ما كرد و گفت: «مى‏دانيد ابن زبير چه مى‏گويد؟» گفتيم: «خدا ما را فداى تو كند، نمى‏دانيم.» گفت: «مى‏گويد در اين مسجد بمان تا مردم را بر تو فراهم كنم.» گويد: آنگاه حسين گفت: «بخدا اگر يك وجب بيرون از مسجد كشته شوم، بهتر از آن مى‏خواهم كه يك وجب داخل آن كشته كه شوم. بخدا اگر در سوراخ يكى از خزندگان باشم بيرونم مى‏كشند تا كار خودشان را انجام دهند. به خدا به من تعدى مى‏كنند چنانكه يهودان به روز شنبه تعدى كردند.» عقبه بن سمعان گويد: وقتى حسين از مكه در آمد فرستادگان عمرو بن سعيد- بن عاص به سالارى يحيى بن سعيد راه او را گرفتند و گفتند: «بازگرد، كجا مى‏روى؟» گويد: اما حسين مقاومت كرد و روان شد و دو گروه به دفع همديگر پرداختند و تازيانه‏ها به كار افتاد. حسين و ياران وى به سختى مقاومت كردند پس از آن حسين عليه السلام به راه خويش رفت كه بر او بانگ زدند: «اى حسين، مگر از خدا نمى‏ترسى، از جماعت برون مى‏شوى و ميان اين امت تفرقه مى‏آورى؟» حسين گفتار خدا عز و جل را خواند كه:

«لِي عَمَلِي وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ أَنْتُمْ بَرِيئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِي‏ءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ 10: 41 [1]» يعنى: عمل من خاص من است، و عمل شما خاص شماست و شما از عملى كه من مى‏كنم بيزاريد و من نيز از اعمالى كه شما مى‏كنيد بيزارم.

گويد: آنگاه حسين برفت تا به تنعيم رسيد و كاروانى را آنجا ديد كه از يمن مى‏آيد و بحير بن ريسان حميرى كه از جانب يزيد عامل يمن بود براى وى فرستاده بود بار كاروان روناس و حله بود كه پيش يزيد مى‏بردند، 385) (386 حسين كاروان را بگرفت و همراه ببرد، پس از آن به شتربانان گفت: «شما را مجبور نمى‏كنم، هر كه خواهد

__________________________________________________

[1] يونس، (10)، آيه 41

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2969

با ما به عراق آيد كرايه او را مى‏دهيم و مصاحبتش را نكو مى‏داريم و هر كه نخواهد و همينجا از ما جدا شود كرايه او را به مقدار مسافتى كه پيموده مى‏دهيم.

گويد: هر كس از آنها كه از وى جدا مى‏شد حساب كردند و حق او را بدادند و هر كس از آنها كه همراه وى برفت كرايه وى را بداد و جامه پوشانيد.

عبد الله بن سليم و مذرى گويند: بيامديم تا به صفاح رسيديم. فرزدق بن غالب شاعر را بديديم كه پيش حسين ايستاد و گفت: «خدايت حاجت تو را بدهد و آرزويت را برآرد.» حسين گفت: «خبر مردمى را كه پشت سر نهادى با ما بگوى.» فرزدق گفت: «از مطلع پرسيدى، دلهاى كسان با تو است و شمشيرهايشان با بنى اميه. تقدير از آسمان مى‏رسد و خدا هر چه بخواهد مى‏كند.» حسين گفت: «راست گفتى، كار به دست خداست و خدا هر چه بخواهد مى‏كند و هر روزى پروردگار ما به كارى ديگرست. اگر تقدير به دلخواه ما نازل شود نعمتهاى خدا را سپاس مى‏داريم و براى شكرگزارى كمك از او بايد جست. اگر قضا ميان ما و مقصود حايل شود، كسى كه نيت پاك و انديشه پرهيزكارى دارد اهميت ندهد.» آنگاه حسين مركب خويش را حركت داد و گفت: «سلام بر تو» و از هم جدا شدند.

فرزدق گويد: مادرم را به حج بردم، در ايام حج كه شتر او را مى‏راندم وقتى وارد حرم شدم، و اين به سال شصتم بود، حسين بن على را ديدم كه از مكه بيرون مى‏شد و شمشيرها و نيزه‏هاى خويش را همراه داشت.

گفتم: «اين قطار از كيست؟» گفتند: «از حسين بن على.» گويد: پيش او رفتم و گفتم: «اى پسر پيمبر خدا، پدر و مادرم به فدايت. چرا

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2970

حج نكرده با شتاب مى‏روى؟» گفت: «اگر شتاب نكنم مى‏گيرندم.» گويد: آنگاه از من پرسيد: «از كجايى؟» گفتم: «مردى از عراقم.» گويد: به خدا بيشتر از اين كنجكاوى نكرد و به همين بس كرد و گفت: «از اخبار مردم پشت سر خود، با من بگوى.» گفتم: «دلها با توست و شمشيرها با بنى اميه و تقدير به دست خدا.» گفت: «راست گفتى.» گويد: چيزهايى درباره نذور و مناسك از او پرسيدم كه به من پاسخ داد. اما از بيمارى برسام كه در عراق گرفته بود زبانش سنگين بود. 386) (387 گويد: آنگاه برفتم و داخل حرم سرا پرده‏اى ديدم كه وضعى نكو داشت، سوى آن رفتم معلوم شد از عبد الله بن عمرو بن عاص است از من خبر پرسيد به او گفتم كه حسين بن على را ديده‏ام.

گفت: «واى تو! چرا با وى نرفتى، به خدا به قدرت مى‏رسد و سلاح در وى و يارانش به كار نمى‏افتد.» گويد: به خدا آهنگ آن كردم كه خودم را به او برسانم كه گفته عبد الله در دلم اثر كرده بود. آنگاه پيمبران و كشته شدنشان را به ياد آوردم و اين انديشه مرا از پيوستن به آنها نگهداشت و از عسفان پيش كسان خويش رفتم.

گويد: به خدا پيش آنها بودم كه كاروانى بيامد كه از كوفه آذوقه گرفته بود و چون از آمدن كاروان خبر يافتم به دنبال آن روان شدم و چون به صدارس كاروان رسيدم صبر نداشتم تا به آنها برسم و بانگ زدم: «حسين بن على چه كرد؟» گويد: «جواب دادند: كشته شد.» گويد: پس برفتم و عبد الله بن عمرو بن عاص را لعنت مى‏كردم.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2971

گويد: مردم آن زمان از اين قضيه سخن داشتند و هر روز و شب انتظار آن را داشتند عبد الله بن عمرو مى‏گفت: «پيش از آنكه اين درخت و اين نخل و اين صغير به كمال رسد، اين قضيه ظاهر مى‏شود.» گويد: يك روز به او گفتم: «پس چرا رهط را نمى‏فروشى؟» گفت: «لعنت خدا به فلانى- مقصود معاويه بود- و به تو.» گفتم: «نه، بلكه لعنت خدا بر تو.» گويد: «باز مرا لعن كرد، از اطرافيان وى كسى آنجا نبود كه زحمتى از آنها ببينم.» گويد: از پيش وى آمدم و مرا نشناخت. رهط باغى بود كه عبد الله بن عمرو بطائف داشت و معاويه با عبد الله از معامله آن گفتگو كرده بود كه مالى بسيار بدهد اما وى نخواسته بود به هيچ بها بفروشد.

گويد: «حسين شتابان برفت و به چيزى نپرداخت تا در ذات عرق فرود آمد.» على بن حسين گويد: وقتى از مكه در آمديم نامه عبد الله بن جعفر همراه دو پسرش عون و محمد رسيد كه به حسين بن على نوشته بود:

«اما بعد: ترا به خدا، وقتى اين نامه را ديدى بازگرد كه بيم دارم «اين سفر كه در پيش دارى مايه هلاك تو شود و نابودى خاندانت. اگر «اكنون هلاك شوى نور زمين خاموش شود كه تو دليل هدايتجويانى و اميد «مؤمنان. در رفتن شتاب مكن 387) (388 كه من از دنبال نامه مى‏رسم. و السلام.» گويد: عبد الله بن جعفر پيش عمرو بن سعيد رفت و با وى سخن كرد و گفت:

«نامه‏اى به حسين بنويس و او را امان بده با وعده نيكى و رعايت. در نامه خويش تعهد كن و از او بخواه كه بازگردد شايد اطمينان يابد و بازآيد.» عمرو بن سعيد گفت: «هر چه مى‏خواهى بنويس و پيش من آر تا مهر بزنم.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2972

گويد: عبد الله بن جعفر نامه را نوشت و پيش عمرو بن سعيد برد و بدو گفت:

«مهر بزن و همراه برادرت يحيى بن سعيد بفرست كه كاملا مطمئن شود و بداند كه قضيه جديست.» گويد: عمرو چنان كرد، وى از جانب يزيد بن معاويه عامل مكه بود.

گويد: يحيى و عبد الله بن جعفر بن حسين رسيدند و از آن پس كه يحيى بن عمرو نامه را بدو داد كه خواند بازگشتند، گفتند: «نامه را به او داديم كه خواند و با وى اصرار كرديم و از جمله عذرها كه به ما گفت: اين بود كه خوابى ديده‏ام كه پيمبر نيز در آن بود و دستورى يافته‏ام كه به ضررم باشد يا به سودم انجام مى‏دهم.» بدو گفتند: «اين خواب چه بود؟» گفت: «به هيچ كس نگفته‏ام و به هيچ كس نخواهم گفت تا به پيشگاه پروردگارم روم.» گويد: نامه عمرو بن سعيد به حسين بن على چنين بود:

«به نام خداى رحمان رحيم.

«از عمرو بن سعيد به حسين بن على، اما بعد، از خدا مى‏خواهم «كه ترا از آنچه مايه زحمتت مى‏شود منصرف كند و به آنچه مايه توفيقت «مى‏شود هدايت كند، شنيدم جانب عراق روان شده‏اى. خدايت از «مخالفت بدور بدارد كه بيم دارم مايه هلاك شود. عبد الله بن جعفر و يحيى «ابن سعيد را پيش تو فرستادم. با آنها پيش من آى كه به نزد من امان دارى «و رعايت و نيكى و ادب مصاحبت. خدا را بر اين شاهد و ضامن و مراقب «مى‏گيرم. درود بر تو باد.» گويد: حسين بدو نوشت:

«اما بعد، هر كه سوى خدا عز و جل دعوت كند و عمل نيك كند و «گويد من از مسلمانانم، خلاف خدا و پيمبر او نكرده. مرا به امان و نيكى‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2973

«و رعايت خوانده‏اى. بهترين امان، امان خداست و خدا به روز رستاخيز «كسى را كه در دنيا از او نترسيده باشد امان نمى‏دهد، از خدا مى‏خواهيم «كه در اين دنيا ترسى دهد كه به روز رستاخيز موجب امان وى شود. 388) (389 «اگر از آن نامه قصد رعايت و نيكى من داشته‏اى خدايت در دنيا و «آخرت پاداش دهد، و السلام.» اكنون به حديث عمار دهنى از ابو جعفر بازمى‏گرديم:

گويد: به ابو جعفر گفتم: حكايت كشته شدن حسين را با من بگوى تا چنان شوم كه گويى آنجا حضور داشته‏ام.

گفت: «حسين بن على به سبب نامه‏اى كه مسلم بن عقيل بدو نوشته بود بيامد و چون بجايى رسيد كه ميان وى و قادسيه سه ميل فاصله بود حر بن يزيد تميمى او را بديد و گفت: «آهنگ كجا دارى؟» گفت: «آهنگ اين شهر دارم.» گفت: «بازگرد كه آنجا اميد خير ندارى.» گويد: مى‏خواست بازگردد، برادران مسلم بن عقيل كه با وى بودند گفتند:

«به خدا بازنمى‏گرديم تا انتقام خويش را بگيريم يا كشته شويم.» حسين گفت: «پس از شما زندگى خوش نباشد.» گويد: پس برفت تا سواران عبيد الله بدو رسيدند و چون چنين ديد، به طرف كربلا پيچيد و نيزار و بوته زارى را پشت سر نهاد كه در يك سمت بيشتر جنگ نكند، و فرود آمد و خيمه‏هاى خويش را به پا كرد. ياران وى چهل و پنج سوار بودند و يكصد پياده.

گويد: و چنان بود كه عبيد الله بن زياد، عمر بن سعد بن ابى وقاص را ولايتدار رى كرده بود و فرمان وى را داده بود، به وى گفت: «كار اين مرد را عهده كن.» گفت: «مرا معاف دار.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2974

اما از معاف داشتن وى دريغ كرد.

عمر گفت: «امشب مهلتم ده» و او مهلت داد، عمر در كار خويش نگريست و چون صبح شد پيش وى آمد و به آنچه گفته بود رضايت داد.

گويد: پس عمر بن سعد سوى حسين روان شد و چون پيش وى رسيد حسين بدو گفت: «يكى از سه چيز را بپذير: يا مرا بگذارى كه از همانجا كه آمده‏ام بازگردم. يا بگذارى كه پيش يزيد روم، يا بگذارى سوم مرزها روم.» گويد: عمر اين را قبول كرد اما عبيد الله بدو نوشت: «نه، و حرمت نيست، تا دست در دست من نهد.» حسين گفت: «به خدا هرگز چنين نخواهد شد.» گويد: پس با وى بجنگيد و همه ياران حسين كشته شدند كه از آن جمله ده و چند جوان از خاندان وى بودند، تيرى به فرزند وى خورد كه در دامنش بود، خون وى را پاك مى‏كرد و مى‏گفت: «خدايا ميان ما و قومى كه دعوتمان كردند كه ياريمان كنند اما مى‏كشندمان داورى كن.» گويد: آنگاه بگفت تا پارچه سياهى بياوردند كه آن را شكافت و به تن كرد و با شمشير برفت 389) (390 و بجنگيد تا كشته شد. صلوات الله عليه.

گويد: يكى از مردم مذحج او را كشت و سرش را بريد و پيش عبيد الله برد و شعرى به اين مضمون خواند:

«ركابم را از نقره و طلا سنگين كن «كه شاه پرده‏دار را كشته‏ام «كسى را كشته‏ام كه پدر و مادرش «از همه كسان بهتر بود «و به هنگام انتساب «نسبش از همه والاتر.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2975

عبيد الله او را پيش يزيد بن معاويه فرستاد، سر را نيز همراه داشت، يزيد سر را پيش روى خود نهاد. ابو برزه اسلمى نيز پيش وى بود، بنا كرد با چوب دستى به دهان آن مى‏زد و شعرى مى‏خواند به اين مضمون:

«سرهاى مردانى را شكافتند «كه به نزد ما عزيز بودند «اما خودشان ناسپاسترند «و ستمگرتر.» ابو برزه گفت: «چوبت را به يكسو بر، به خدا بارها ديدم كه دهان پيمبر خدا بر دهان وى بود و بوسه مى‏زد.» گويد: عمر بن سعد حرم و خانواده حسين را پيش عبيد الله فرستاد. از خاندان حسين بن على عليه السلام بجز پسرى نمانده بود كه بيمار بود و با زنان بود. عبيد الله گفت او را بكشيد اما زينب خويشتن را بر او افكند و گفت: «به خدا كشته نشود، تا مرا نيز بكشند.» و عبيد الله رقت آورد و رهايش كرد و دست از او بداشت.

گويد: پس عبيد الله لوازم داد و آنها را سوى يزيد فرستاد و چون پيش وى رسيدند همه مردم شام را كه اطرافيان وى بودند فراهم آورد. آنگاه بياوردندشان و شاميان فيروزى او را مباركباد گفتند.

گويد: يكى از آنها كه مردى سرخروى و كبود چشم بود يكى از دخترانشان را ديد و گفت: «اى امير مؤمنان اين را به من ببخش.» زينب گفت: «نه بخدا، نه ترا حرمت است نه او را، چنين نشود مگر از دين خدا برون شود.» گويد: مرد كبود چشم، سخن خود را باز گفت و يزيد بدو گفت: «از اين درگذر.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2976

آنگاه پيش خانواده خويششان برد و لوازم داد و سوى مدينه فرستاد و چون وارد آنجا شدند زنى از بنى عبد المطلب كه موى خويش را آشفته بود و آستين به سر نهاده بود پيش روى آنها آمد كه مى‏گريست و اشعارى مى‏خواند به اين مضمون:

«چه خواهيد گفت اگر «پيمبر به شما بگويد «شما كه آخرين امتها بوديد «از پس مرگ من «با خاندان و كسانم چه كرديد «كه بعضيشان اسيران شدند «و كشتگان آغشته به خون! «پاداش من اين نبود، «كه اندرزتان داده بودم كه از پس من «با خويشاوندانم بدى نكنيد.» 390) (391 حصين بن عبد الرحمان گويد: شنيدم كه مردم كوفه به حسين بن على نوشته بودند كه يكصد هزار كس با تواند. حسين مسلم بن عقيل را سوى آنها فرستاد كه به كوفه رفت و در خانه هانى بن عروه منزل گرفت و كسان بر او فراهم شدند و ابن زياد از اين خبر يافت.

راوى بدنبال اين حديث چنين گويد: كه ابن زياد كس پيش هانى فرستاد كه بيامد و بدو گفت: «مگر حرمتت نداشتم؟ مگر اكرامت نكردم؟ مگر چنين نكردم؟» گفت: «چرا.» گفت: «پاداش آن چيست؟»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2977

گفت: «اينكه از تو حمايت كنم.» گفت: «از من حمايت كنى؟» گويد: «پس چوبى را كه پهلوى وى بود برگرفت و او را بزد و بگفت تا بازوهاى وى را ببستند، آنگاه گردنش را بزد، و اين خبر به مسلم بن عقيل رسيد كه قيام كرد و مردم بسيار با وى بود. ابن زياد خبر يافت و بگفت تا در قصر را ببستند و بانگزنى را گفت تا بانگ زند كه اى سواران خدا برنشينيد. اما كس جواب او را نداد.

در صورتى كه پنداشته بود همه با وى موافقند.»! هلال بن يساف گويد: آن شب به نزديك مسجد انصار ديدمشان كه وقتى در راه به راست يا چپ مى‏پيچيدند، گروهى از آنها، سى چهل كس، مى‏رفتند.» گويد: در تاريكى شب به بازار رسيد، و وارد مسجد شدند. به ابن زياد گفتند:

«به خدا بسيار كس نمى‏بينيم و صداى بسيار كس نمى‏شنويم.» گويد: ابن زياد دستور داد تا سقف مسجد را بكندند و در تيرهاى آن آتش افروختند و نگاه كردند نزديك پنجاه كس آنجا بود.

گويد: ابن زياد فرود آمد و به منبر رفت و به مردم گفت: «محله به محله جدا شويد» و هر جماعت به طرف سر محله خويش رفتند جمعى به مقابله آنها آمدند و جنگ انداختند. مسلم به سختى زخمدار شد و كسانى از ياران وى كشته شدند و هزيمت شدند مسلم برفت و وارد يكى از خانه‏هاى قبيله كنده شد، يكى پيش محمد بن اشعث آمد كه به نزد ابن زياد نشسته بود و با وى آهسته سخن كرد و گفت: «مسلم در خانه فلانى است.» ابن زياد گفت: «با تو چه مى‏گويد؟» گفت: «مى‏گويد، مسلم در خانه فلانى است.» ابن زياد بدو كس گفت: «برويد و او را پيش من آريد.» گويد: آن دو كس برفتند و وارد خانه شدند، مسلم به نزد زنى بود كه براى‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2978

وى آتش افروخته بود و او خون از خويش مى‏شست بدو گفتند: «بيا، امير ترا مى‏خواهد.» 391) (392 گفت: «براى من قرارى نهيد.» گفتند: «اختيار اين كار را نداريم.» گويد: پس با آنها برفت تا پيش ابن زياد رسيد و بگفت تا بازوهاى وى را ببستند. آنگاه بدو گفت: «هى، هى! اى پسر زن ول- در روايت ديگر هست كه گفت:

اى پسر فلان- آمده بودى قدرت مرا بگيرى؟» آنگاه بگفت تا گردنش را زدند.

هلال بن يساف گويد: ابن زياد گفته بود از واقصه تا راه شام و تا راه بصره را ببندند و نگذارند كسى بيايد و كسى برود. حسين بيامد و از چيزى خبر نداشت تا بدويان را ديد و از آنها پرسش كرد كه گفتند: «نه، به خدا چيزى نمى‏دانيم جز اينكه نمى‏توانيم داخل يا خارج شويم.» گويد: پس به طرف راه شام روان شد، به طرف يزيد، اما در كربلا سواران به او رسيدند كه فرود آمد و به خدا و اسلام قسمشان داد.» گويد: ابن زياد عمر بن سعد و شمر بن ذى الجوشن و حصين بن نمير را سوى وى فرستاده بود، حسين به خدا و اسلام قسمشان داد كه او را پيش امير مؤمنان ببرند كه دست در دست وى نهد.» گفتند: «نه، بايد تسليم ابن زياد شوى.» گويد: از جمله كسانى كه سوى حسين فرستاده بود، حر بن يزيد حنظلى نهشلى بود كه سرگروهى سوار بود و چون سخنان حسين را بشنيد گفت: «چرا گفته اينان را نمى‏پذيريد؟ به خدا اگر ترك و ديلم چنين مى‏خواستند، روا نبود كه نپذيريد،» اما نپذيرفتند مگر آنكه تسليم ابن زياد شود.

گويد: پس حر سر اسب خويش را بگردانيد و سوى حسين و ياران وى رفت كه پنداشتند، آمده با آنها جنگ كند و چون نزديك آنها رسيد، سپر خويش را وارونه‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2979

كرد و سلامشان گفت آنگاه به ياران ابن زياد تاخت و با آنها بجنگيد و دو كس از جمعشان بكشت. سپس كشته شد، خدايش رحمت كناد.

گويند: زهير بن قين بجلى كه به حج رفته بود حسين را ديده بود و با وى آمده بود، ابن ابى بحريه مرادى با دو تن ديگر، و عمرو بن حجاج و معن بن سلمى نيز پيش حسين رفتند.

راوى گويد: من اين هر دو را ديدم.

سعد بن عبيد ه گويد: تنى چند از پيران كوفه بر تپه ايستاده بودند و مى‏گريستند و مى‏گفتند: «خدايا نصرت خويش را بيار.» گويد: گفتم: «اى دشمنان خدا چرا پايين نمى‏آييد كه او را يارى كنيد؟» گويد: حسين پيش آمد و با كسانى كه ابن زياد سوى وى فرستاده بود سخن كرد.

راوى گويد: او را مى‏ديدم كه جبه‏اى از حله‏ها به تن داشت و چون با آنها سخن كرد باز آمد، يكى از بنى تميم به نام عمر طهوى تيرى سوى وى انداخت و ديدم كه تير ميان دو شانه‏اش به جبه آويخته بود و چون از او نپذيرفتند به طرف صف خويش بازگشت، 393) (394 ديدمشان كه نزديك به يك صد كس بودند، پنج كس از نسب على بن ابى طالب عليه السلام، شانزده كس از بنى هاشم، يكى از بنى سليم و يكى از بنى كنانه هردوان وابسته بنى هاشم، و پسر عمر بن زياد.

سعد بن عبيد ه گويد: با عمر بن سعد آب تنى مى‏كرديم كه يكى پيش وى آمد و آهسته سخن كرد و بدو گفت: «ابن زياد جويرية بن بدر تميمى را سوى تو فرستاده و دستور داده اگر با اين قوم جنگ نكنى گردنت را بزند.» گويد: پس عمر بن سعد به طرف اسب خود دويد و برنشست. آنگاه سلاح خويش را خواست و به تن كرد و با كسان سوى آنها حمله برد و بجنگيد.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2980

گويد: سر حسين را پيش ابن زياد آوردند كه آن را پيش روى خود نهاد و با چوب خود به آن مى‏زد و مى‏گفت: «موى ابو عبد الله فلفل نمكى شده بود.» گويد: زنان و دختران و كسان حسين را آوردند، بهترين كارى كه كرد اين بود كه بگفت تا در جاى خلوتى منزلشان دادند و روزى اى مقرر كرد و خرجى و خانه داد.

گويد: دو پسر از آنها، از آن عبد الله بن جعفر يا ابن ابى جعفر، برفتند و به يكى از مردم طى پناهنده شدند كه گردنهايشان را بزد و سرهاشان را بياورد و پيش ابن زياد نهاد.

گويد: ابن زياد مى‏خواست گردنش را بزند، آنگاه بگفت تا خانه‏اش را ويران كردند.

گويد: يكى از غلامان معاوية بن ابى سفيان به من گفت: «وقتى سر حسين را پيش يزيد آوردند آنرا پيش روى خويش نهاد.» مى‏گفت: «ديدمش كه مى‏گريست و مى‏گفت: اگر ميان او و حسين خويشاوندى بود چنين نمى‏كرد.» گويد: وقتى حسين كشته شد تا دو سه ماه چنان مى‏نمود كه از هنگام طلوع آفتاب تا برآمدن روز ديوارها به خون آلوده بود.

راس الجالوت به نقل از پدرش گويد: هر وقت از كربلا مى‏گذشتم مركبم را مى‏دوانيدم تا از آنجا بروم.

گويد: «گفتمش: «براى چه؟» گفت: «ما پيوسته مى‏گفته بوديم كه فرزند پيمبرى در اينجا كشته مى‏شود.» مى‏گفت: بيمناك بودم كه مبادا من باشم و چون حسين كشته شد گفتيم اين بود كه مى‏گفتيم و پس از آن وقتى از آنجا مى‏گذشتم آهسته مى‏رفتم و تاخت نمى‏كردم. 393) (394 جعفر بن سليمان ضبعى گويد: حسين گفت: «به خدا مرا رها نمى‏كنند

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2981

تا خونم را بريزند و چون بريختند، خدا كسى را بر آنها تسلط دهد كه ذليلشان كند چندان كه خوارتر از كهنه كنيز باشند.» گويد: پس به عراق آمد و به روز عاشوراى سال شصت و يكم در نينوى كشته شد.

محمد بن عمر گويد: حسين بن على در صفر سال شصت و يكم كشته شد، در آن وقت پنجاه و پنج ساله بود.

ابو معشر گويد: حسين ده روز رفته از محرم كشته شد.

واقدى گويد: اين درستتر است.

زر بن حبيش گويد: نخستين سرى كه به نيزه كردند سر حسين بود. خدا از او خشنود باشد و بر روانش صلوات گويد.

هشام بن وليد گويد: وقتى حسين با كسان خود از مكه در آمد، محمد بن حنفيه به مدينه بود.

گويد: خبر كشته شدن وى را وقتى شنيد كه در طشتى وضو مى‏كرد.

گويد: پس بگريست چندان كه شنيدم كه اشكهاى وى بطشت ميريخت.

يونس بن ابى اسحاق سبيعى گويد: وقتى عبيد الله خبر يافت كه حسين از مكه به كوفه مى‏آيد حصين بن نمير سالار نگهبانان را فرستاد كه در قادسيه جاى گرفت و از قادسيه تا خفان و هم از قادسيه تا قطقطانه و تا لعلع سواران نهاد و مردم گفتند:

«اينك حسين آهنگ عراق دارد.» محمد بن قيس گويد: حسين بيامد و چون به شيب وادى الرمه رسيد، قيس بن مسهر صيداوى را سوى مردم كوفه فرستاد و همراه وى براى آنها چنين نوشت: 394) (395 «به نام خداى رحمان رحيم «از حسين بن على به برادران وى از مؤمنان و مسلمانان.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2982

«درود بر شما. و من حمد خدايى مى‏كنم كه خدايى جز او نيست.

«اما بعد: نامه مسلم بن عقيل به من رسيد كه از حسن عقيدت و فراهم آمدن «جمع شما به يارى ما و مطالبه حقمان خبر مى‏داد، از خدا خواستم كه با «ما نيكى كند، و شما را بر اين كار پاداش بزرگ دهد. از مكه به روز «سه شنبه هشت روز رفته از ذى حجه، روز ترويه، سوى شما روان شده‏ام، «وقتى اين فرستاده من پيش شما مى‏رسد كار خويش را فراهم كنيد و «بكوشيد كه من همين روزها پيش شما مى‏رسم. ان شاء الله. سلام بر شما با «رحمت و بركات خداى.» گويد: و چنان بود كه مسلم بن عقيل بيست و هفت روز پيش از آنكه كشته شود به حسين نوشته بود:

«اما بعد پيشتاز به كسان خود دروغ نمى‏گويد، جماعت مردم «كوفه با تواند. وقتى نامه مرا خواندى بيا. درود بر تو باد.» گويد: حسين روان شد. كودكان و زنان را نيز همراه داشت و همچنان بيامد، قيس بن مسهر صيداوى با نامه حسين سوى كوفه آمد تا به قادسيه رسيد، حصين بن نمير او را بگرفت و پيش عبيد الله بن زياد فرستاد، عبيد الله بن زياد گفت: «بالاى قصر برو و دروغگو پسر دروغگو را لعن كن.» گويد: وى بالا رفت و گفت: «اى مردم اينك حسين بن على بهترين خلق خدا، پسر فاطمه دختر پيمبر خدا، مى‏رسد، و من فرستاده او سوى شمايم. در شب از او جدا شدم، وى را پذيره شويد.» آنگاه عبيد الله و پدرش را لعنت كرد و براى على ابن ابى طالب آمرزش خواست.

گويد: عبيد الله بن زياد بگفت تا او را از فراز قصر به زير افكنند كه بيفكندند و در هم شكست و بمرد.

گويد: پس از آن حسين سوى كوفه روان بود تا به يكى از آبهاى عرب‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2983

رسيد، عبد الله بن مطيع عدوى را ديد كه آنجا فرود آمده بود و چون حسين را بديد پيش وى آمد و گفت: «اى پسر پيمبر خدا، پدر و مادرم به فدايت براى چه آمده‏اى؟» گويد: پس او را ببرد و منزل داد. حسين بدو گفت: «معاويه چنانكه شنيده‏اى مرده و مردم عراق به من نوشته‏اند و مرا سوى خويش خوانده‏اند.» عبد الله بن مطيع گفت: «اى پسر پيمبر خدا ترا به خدا مگذار حرمت اسلام بشكند. ترا به خدا حرمت پيمبر خدا را حفظ كن. ترا به خدا حرمت عرب را حفظ كن. به خدا اگر آنچه را بنى اميه به دست دارند مطالبه كنى حتما ترا مى‏كشند و اگر ترا بكشند از پس تو هرگز از كسى بيم نكنند، به خدا حرمت اسلام مى‏شكند و حرمت قريش 395) (396 و حرمت عرب نيز. مكن، به كوفه مرو و دچار بنى اميه مشو.» گويد: اما حسين برفتن اصرار داشت.

گويد: حسين روان شد تا به نزد آب بالاى زرود رسيد.

سدى به نقل از يكى از مردم بنى فزاره گويد: به روزگار حجاج بن يوسف در خانه حارث بن ربيعه بوديم كه در محل خرما فروشان بود و بعد به تيول زهير بن قين يشكرى داده شد، مردم شام آنجا نمى‏آمدند و ما در آنجا نهان بوديم.

گويد: به مرد فزارى گفتم از كار خودتان وقتى كه با حسين بن على آمديد با من سخن كن.

گفت: «با زهير بن قين بجلى بوديم كه از مكه در آمديم و با حسين به يك راه بوديم اما خوش نداشتيم كه با وى به يك منزلگاه باشيم. وقتى حسين روان بود زهير بن قين به جاى مى‏ماند و چون حسين فرود مى‏آمد، زهير پيش مى‏رفت، تا به منزلگاهى رسيديم كه به ناچار مى‏بايد با وى به يكجا باشيم و حسين به سويى فرود آمد، ما نيز به سويى فرود آمديم. نشسته بوديم و از غذايى كه داشتم مى‏خورديم كه فرستاده حسين بيامد و سلام گفت و در آمد و گفت: «اى زهير پسر قين! ابو عبد الله،

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2984

حسين بن على، مرا فرستاده كه پيش وى آيى.» گويد: هر كس هر چه به دست داشت بگذاشت. گويى پرنده بر سرمان نشسته بود. دلهم دختر عمرو، زن زهير بن قين گويد: بدو گفتم: «پسر پيمبر خدا سوى تو مى‏فرستند و نمى‏روى؟ سبحان الله، چه شود اگر بروى و سخن وى را بشنوى و باز- آيى؟» گويد: زهير بن قين برفت و چيزى نگذشت كه خوشدل بيامد و چهره‏اش گشاده بود.

گويد: پس بگفت تا خيمه و بار و اثاث وى را پيش آوردند. و سوى حسين بردند. آنگاه به زنش گفت: «طلاقى هستى، پيش كسانت برو كه نمى‏خواهم به سبب من بدى به تو رسد.» آنگاه به ياران خويش گفت: «هر كس از شما كه مى‏خواهد با من بيايد و گر نه ديدار آخرين است. اينك حديثى براى شما بگويم: به بلنجر حمله برديم، خدا ظفرمان داد و غنيمتها گرفتيم. سلمان باهلى به ما گفت: از فتحى كه خدايتان داد و غنيمتها كه گرفتيد خرسند شديد؟

گفتيم: «آرى» گفت: «وقتى جوانان خاندان محمد را دريافتيد از جنگيدن همراه آنها خرسندتر باشيد تا از اين غنيمتها كه گرفته‏ايد اما من شما را به خدا مى‏سپارم.» 396) (397 زهير گفت: «به خدا پس از آن پيوسته پيشاپيش قوم بود تا كشته شد.» عبد الله بن سليم و مذرى بن مشعل، هردوان اسدى، گويند: وقتى حج خويش را به سر برديم همه فكرمان اين بود كه در راه به حسين برسيم و ببينيم كار و وضع وى چه مى‏شود.

گويند: بيامديم و شترانمان با شتاب راه پيمود تا در زرود به حسين رسيديم.

وقتى به او نزديك شديم، يكى از مردم كوفه را ديديم كه وقتى متوجه حسين شد راه‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2985

كج كرد.

گويد: اما حسين توقف كرد. گويى آهنگ او داشت. سپس، از او گذشت و برفت، سوى وى رفتيم و يكيمان به ديگرى گفت: «پيش اين كس رويم و پرسش كنيم اگر از كوفه خبرى دارد بدانيم.» پس برفتيم تا به وى رسيديم و گفتيم: «سلام بر تو.» گفت: «بر شما نيز سلام، با رحمت خداى.» گفتيم: «از كدام قبيله‏اى؟» گفت: «اسديم.» گفتيم: «ما نيز اسدى‏ايم، تو كيستى؟» گفت: «بكير بن مثعبه.» گويند: ما نيز نسبت خويش بگفتيم. آنگاه گفتيم: «از كار مردمى كه پشت سر نهاده‏اى با ما خبر گوى.» گفت: «بله، در كوفه بودم كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شدند.

ديدمشان كه پايشان را گرفته بودند و در بازار مى‏كشيدند.» گويند: برفتيم تا به حسين رسيديم و با وى همراه شديم تا شبانگاه به ثعلبيه رسيديم و چون فرود آمد پيش وى رفتيم و سلامش گفتيم. كه سلام ما را پاسخ گفت.

گفتيم: «خدايت رحمت كناد، خبرى داريم اگر مى‏خواهى آشكارا بگوييم و اگر خواهى نهانى.» گويند: «ياران خويش را نگريست و گفت در قبال اينان رازى نيست.» گفتيم: «سوارى را كه شب پيش به تو رسيد ديدى؟» گفت: «آرى و مى‏خواستم از او پرسش كنم.» گفتيم: «ما از او خبركشى كرديم و زحمت پرسش از او را عهده كرديم. وى‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2986

يكى از بنى اسد بود، از قبيله ما، صاحب رأى درست و راستى و فضيلت و خرد. به ما گفت كه در كوفه بوده كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشته‏اند و ديده كه آنها را در بازار مى‏كشيده‏اند.» گفت: «انا للَّه و انا اليه راجعون» و اين را مكرر همى‏كرد.

گفتيم: «ترا به خدا به خاطر جان و خاندانت از همين جا برگرد، كه در كوفه نه ياور دارى نه پيرو، و بيم داريم كه بر ضد تو باشند.» گويند: در اين وقت پسران عقيل بن ابى طالب پيش دويدند.

داود بن على بن عبد الله بن عباس گويد: پسران عقيل گفتند: «به خدا نمى‏رويم تا انتقاممان را بگيريم، يا همانند برادرمان كشته شويم.» 397) (398 دو راوى اسدى گويند: حسين در آنها نگريست و گفت: «از پس اينان زندگى خوش نباشد.» گويند: دانستيم كه سر رفتن دارد و گفتيم: «خدا براى تو نيكى آرد.» گفت: «خدايتان رحمت كند.» گويند: يكى از يارانش بدو گفت: «تو همانند مسلم بن عقيل نيستى، اگر به كوفه برسى، مردم با شتاب سوى تو آيند.» دو راوى اسدى گويند: حسين منتظر ماند تا وقت سحر رسيد و به جوانان و غلامان خويش گفت: «آب بسيار برداريد.» گويند: آبگيرى كردند و آنگاه به راه افتادند و برفتند تا به زباله رسيدند.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2971

گويد: مردم آن زمان از اين قضيه سخن داشتند و هر روز و شب انتظار آن را داشتند عبد الله بن عمرو مى‏گفت: «پيش از آنكه اين درخت و اين نخل و اين صغير به كمال رسد، اين قضيه ظاهر مى‏شود.» گويد: يك روز به او گفتم: «پس چرا رهط را نمى‏فروشى؟» گفت: «لعنت خدا به فلانى- مقصود معاويه بود- و به تو.» گفتم: «نه، بلكه لعنت خدا بر تو.» گويد: «باز مرا لعن كرد، از اطرافيان وى كسى آنجا نبود كه زحمتى از آنها ببينم.» گويد: از پيش وى آمدم و مرا نشناخت. رهط باغى بود كه عبد الله بن عمرو بطائف داشت و معاويه با عبد الله از معامله آن گفتگو كرده بود كه مالى بسيار بدهد اما وى نخواسته بود به هيچ بها بفروشد.

گويد: «حسين شتابان برفت و به چيزى نپرداخت تا در ذات عرق فرود آمد.» على بن حسين گويد: وقتى از مكه در آمديم نامه عبد الله بن جعفر همراه دو پسرش عون و محمد رسيد كه به حسين بن على نوشته بود:

«اما بعد: ترا به خدا، وقتى اين نامه را ديدى بازگرد كه بيم دارم «اين سفر كه در پيش دارى مايه هلاك تو شود و نابودى خاندانت. اگر «اكنون هلاك شوى نور زمين خاموش شود كه تو دليل هدايتجويانى و اميد «مؤمنان. در رفتن شتاب مكن 387) (388 كه من از دنبال نامه مى‏رسم. و السلام.» گويد: عبد الله بن جعفر پيش عمرو بن سعيد رفت و با وى سخن كرد و گفت:

«نامه‏اى به حسين بنويس و او را امان بده با وعده نيكى و رعايت. در نامه خويش تعهد كن و از او بخواه كه بازگردد شايد اطمينان يابد و بازآيد.» عمرو بن سعيد گفت: «هر چه مى‏خواهى بنويس و پيش من آر تا مهر بزنم.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2972

گويد: عبد الله بن جعفر نامه را نوشت و پيش عمرو بن سعيد برد و بدو گفت:

«مهر بزن و همراه برادرت يحيى بن سعيد بفرست كه كاملا مطمئن شود و بداند كه قضيه جديست.» گويد: عمرو چنان كرد، وى از جانب يزيد بن معاويه عامل مكه بود.

گويد: يحيى و عبد الله بن جعفر بن حسين رسيدند و از آن پس كه يحيى بن عمرو نامه را بدو داد كه خواند بازگشتند، گفتند: «نامه را به او داديم كه خواند و با وى اصرار كرديم و از جمله عذرها كه به ما گفت: اين بود كه خوابى ديده‏ام كه پيمبر نيز در آن بود و دستورى يافته‏ام كه به ضررم باشد يا به سودم انجام مى‏دهم.» بدو گفتند: «اين خواب چه بود؟» گفت: «به هيچ كس نگفته‏ام و به هيچ كس نخواهم گفت تا به پيشگاه پروردگارم روم.» گويد: نامه عمرو بن سعيد به حسين بن على چنين بود:

«به نام خداى رحمان رحيم.

«از عمرو بن سعيد به حسين بن على، اما بعد، از خدا مى‏خواهم «كه ترا از آنچه مايه زحمتت مى‏شود منصرف كند و به آنچه مايه توفيقت «مى‏شود هدايت كند، شنيدم جانب عراق روان شده‏اى. خدايت از «مخالفت بدور بدارد كه بيم دارم مايه هلاك شود. عبد الله بن جعفر و يحيى «ابن سعيد را پيش تو فرستادم. با آنها پيش من آى كه به نزد من امان دارى «و رعايت و نيكى و ادب مصاحبت. خدا را بر اين شاهد و ضامن و مراقب «مى‏گيرم. درود بر تو باد.» گويد: حسين بدو نوشت:

«اما بعد، هر كه سوى خدا عز و جل دعوت كند و عمل نيك كند و «گويد من از مسلمانانم، خلاف خدا و پيمبر او نكرده. مرا به امان و نيكى‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2973

«و رعايت خوانده‏اى. بهترين امان، امان خداست و خدا به روز رستاخيز «كسى را كه در دنيا از او نترسيده باشد امان نمى‏دهد، از خدا مى‏خواهيم «كه در اين دنيا ترسى دهد كه به روز رستاخيز موجب امان وى شود. 388) (389 «اگر از آن نامه قصد رعايت و نيكى من داشته‏اى خدايت در دنيا و «آخرت پاداش دهد، و السلام.» اكنون به حديث عمار دهنى از ابو جعفر بازمى‏گرديم:

گويد: به ابو جعفر گفتم: حكايت كشته شدن حسين را با من بگوى تا چنان شوم كه گويى آنجا حضور داشته‏ام.

گفت: «حسين بن على به سبب نامه‏اى كه مسلم بن عقيل بدو نوشته بود بيامد و چون بجايى رسيد كه ميان وى و قادسيه سه ميل فاصله بود حر بن يزيد تميمى او را بديد و گفت: «آهنگ كجا دارى؟» گفت: «آهنگ اين شهر دارم.» گفت: «بازگرد كه آنجا اميد خير ندارى.» گويد: مى‏خواست بازگردد، برادران مسلم بن عقيل كه با وى بودند گفتند:

«به خدا بازنمى‏گرديم تا انتقام خويش را بگيريم يا كشته شويم.» حسين گفت: «پس از شما زندگى خوش نباشد.» گويد: پس برفت تا سواران عبيد الله بدو رسيدند و چون چنين ديد، به طرف كربلا پيچيد و نيزار و بوته زارى را پشت سر نهاد كه در يك سمت بيشتر جنگ نكند، و فرود آمد و خيمه‏هاى خويش را به پا كرد. ياران وى چهل و پنج سوار بودند و يكصد پياده.

گويد: و چنان بود كه عبيد الله بن زياد، عمر بن سعد بن ابى وقاص را ولايتدار رى كرده بود و فرمان وى را داده بود، به وى گفت: «كار اين مرد را عهده كن.» گفت: «مرا معاف دار.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2974

اما از معاف داشتن وى دريغ كرد.

عمر گفت: «امشب مهلتم ده» و او مهلت داد، عمر در كار خويش نگريست و چون صبح شد پيش وى آمد و به آنچه گفته بود رضايت داد.

گويد: پس عمر بن سعد سوى حسين روان شد و چون پيش وى رسيد حسين بدو گفت: «يكى از سه چيز را بپذير: يا مرا بگذارى كه از همانجا كه آمده‏ام بازگردم. يا بگذارى كه پيش يزيد روم، يا بگذارى سوم مرزها روم.» گويد: عمر اين را قبول كرد اما عبيد الله بدو نوشت: «نه، و حرمت نيست، تا دست در دست من نهد.» حسين گفت: «به خدا هرگز چنين نخواهد شد.» گويد: پس با وى بجنگيد و همه ياران حسين كشته شدند كه از آن جمله ده و چند جوان از خاندان وى بودند، تيرى به فرزند وى خورد كه در دامنش بود، خون وى را پاك مى‏كرد و مى‏گفت: «خدايا ميان ما و قومى كه دعوتمان كردند كه ياريمان كنند اما مى‏كشندمان داورى كن.» گويد: آنگاه بگفت تا پارچه سياهى بياوردند كه آن را شكافت و به تن كرد و با شمشير برفت 389) (390 و بجنگيد تا كشته شد. صلوات الله عليه.

گويد: يكى از مردم مذحج او را كشت و سرش را بريد و پيش عبيد الله برد و شعرى به اين مضمون خواند:

«ركابم را از نقره و طلا سنگين كن «كه شاه پرده‏دار را كشته‏ام «كسى را كشته‏ام كه پدر و مادرش «از همه كسان بهتر بود «و به هنگام انتساب «نسبش از همه والاتر.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2975

عبيد الله او را پيش يزيد بن معاويه فرستاد، سر را نيز همراه داشت، يزيد سر را پيش روى خود نهاد. ابو برزه اسلمى نيز پيش وى بود، بنا كرد با چوب دستى به دهان آن مى‏زد و شعرى مى‏خواند به اين مضمون:

«سرهاى مردانى را شكافتند «كه به نزد ما عزيز بودند «اما خودشان ناسپاسترند «و ستمگرتر.» ابو برزه گفت: «چوبت را به يكسو بر، به خدا بارها ديدم كه دهان پيمبر خدا بر دهان وى بود و بوسه مى‏زد.» گويد: عمر بن سعد حرم و خانواده حسين را پيش عبيد الله فرستاد. از خاندان حسين بن على عليه السلام بجز پسرى نمانده بود كه بيمار بود و با زنان بود. عبيد الله گفت او را بكشيد اما زينب خويشتن را بر او افكند و گفت: «به خدا كشته نشود، تا مرا نيز بكشند.» و عبيد الله رقت آورد و رهايش كرد و دست از او بداشت.

گويد: پس عبيد الله لوازم داد و آنها را سوى يزيد فرستاد و چون پيش وى رسيدند همه مردم شام را كه اطرافيان وى بودند فراهم آورد. آنگاه بياوردندشان و شاميان فيروزى او را مباركباد گفتند.

گويد: يكى از آنها كه مردى سرخروى و كبود چشم بود يكى از دخترانشان را ديد و گفت: «اى امير مؤمنان اين را به من ببخش.» زينب گفت: «نه بخدا، نه ترا حرمت است نه او را، چنين نشود مگر از دين خدا برون شود.» گويد: مرد كبود چشم، سخن خود را باز گفت و يزيد بدو گفت: «از اين درگذر.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2976

آنگاه پيش خانواده خويششان برد و لوازم داد و سوى مدينه فرستاد و چون وارد آنجا شدند زنى از بنى عبد المطلب كه موى خويش را آشفته بود و آستين به سر نهاده بود پيش روى آنها آمد كه مى‏گريست و اشعارى مى‏خواند به اين مضمون:

«چه خواهيد گفت اگر «پيمبر به شما بگويد «شما كه آخرين امتها بوديد «از پس مرگ من «با خاندان و كسانم چه كرديد «كه بعضيشان اسيران شدند «و كشتگان آغشته به خون! «پاداش من اين نبود، «كه اندرزتان داده بودم كه از پس من «با خويشاوندانم بدى نكنيد.» 390) (391 حصين بن عبد الرحمان گويد: شنيدم كه مردم كوفه به حسين بن على نوشته بودند كه يكصد هزار كس با تواند. حسين مسلم بن عقيل را سوى آنها فرستاد كه به كوفه رفت و در خانه هانى بن عروه منزل گرفت و كسان بر او فراهم شدند و ابن زياد از اين خبر يافت.

راوى بدنبال اين حديث چنين گويد: كه ابن زياد كس پيش هانى فرستاد كه بيامد و بدو گفت: «مگر حرمتت نداشتم؟ مگر اكرامت نكردم؟ مگر چنين نكردم؟» گفت: «چرا.» گفت: «پاداش آن چيست؟»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2977

گفت: «اينكه از تو حمايت كنم.» گفت: «از من حمايت كنى؟» گويد: «پس چوبى را كه پهلوى وى بود برگرفت و او را بزد و بگفت تا بازوهاى وى را ببستند، آنگاه گردنش را بزد، و اين خبر به مسلم بن عقيل رسيد كه قيام كرد و مردم بسيار با وى بود. ابن زياد خبر يافت و بگفت تا در قصر را ببستند و بانگزنى را گفت تا بانگ زند كه اى سواران خدا برنشينيد. اما كس جواب او را نداد.

در صورتى كه پنداشته بود همه با وى موافقند.»! هلال بن يساف گويد: آن شب به نزديك مسجد انصار ديدمشان كه وقتى در راه به راست يا چپ مى‏پيچيدند، گروهى از آنها، سى چهل كس، مى‏رفتند.» گويد: در تاريكى شب به بازار رسيد، و وارد مسجد شدند. به ابن زياد گفتند:

«به خدا بسيار كس نمى‏بينيم و صداى بسيار كس نمى‏شنويم.» گويد: ابن زياد دستور داد تا سقف مسجد را بكندند و در تيرهاى آن آتش افروختند و نگاه كردند نزديك پنجاه كس آنجا بود.

گويد: ابن زياد فرود آمد و به منبر رفت و به مردم گفت: «محله به محله جدا شويد» و هر جماعت به طرف سر محله خويش رفتند جمعى به مقابله آنها آمدند و جنگ انداختند. مسلم به سختى زخمدار شد و كسانى از ياران وى كشته شدند و هزيمت شدند مسلم برفت و وارد يكى از خانه‏هاى قبيله كنده شد، يكى پيش محمد بن اشعث آمد كه به نزد ابن زياد نشسته بود و با وى آهسته سخن كرد و گفت: «مسلم در خانه فلانى است.» ابن زياد گفت: «با تو چه مى‏گويد؟» گفت: «مى‏گويد، مسلم در خانه فلانى است.» ابن زياد بدو كس گفت: «برويد و او را پيش من آريد.» گويد: آن دو كس برفتند و وارد خانه شدند، مسلم به نزد زنى بود كه براى‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2978

وى آتش افروخته بود و او خون از خويش مى‏شست بدو گفتند: «بيا، امير ترا مى‏خواهد.» 391) (392 گفت: «براى من قرارى نهيد.» گفتند: «اختيار اين كار را نداريم.» گويد: پس با آنها برفت تا پيش ابن زياد رسيد و بگفت تا بازوهاى وى را ببستند. آنگاه بدو گفت: «هى، هى! اى پسر زن ول- در روايت ديگر هست كه گفت:

اى پسر فلان- آمده بودى قدرت مرا بگيرى؟» آنگاه بگفت تا گردنش را زدند.

هلال بن يساف گويد: ابن زياد گفته بود از واقصه تا راه شام و تا راه بصره را ببندند و نگذارند كسى بيايد و كسى برود. حسين بيامد و از چيزى خبر نداشت تا بدويان را ديد و از آنها پرسش كرد كه گفتند: «نه، به خدا چيزى نمى‏دانيم جز اينكه نمى‏توانيم داخل يا خارج شويم.» گويد: پس به طرف راه شام روان شد، به طرف يزيد، اما در كربلا سواران به او رسيدند كه فرود آمد و به خدا و اسلام قسمشان داد.» گويد: ابن زياد عمر بن سعد و شمر بن ذى الجوشن و حصين بن نمير را سوى وى فرستاده بود، حسين به خدا و اسلام قسمشان داد كه او را پيش امير مؤمنان ببرند كه دست در دست وى نهد.» گفتند: «نه، بايد تسليم ابن زياد شوى.» گويد: از جمله كسانى كه سوى حسين فرستاده بود، حر بن يزيد حنظلى نهشلى بود كه سرگروهى سوار بود و چون سخنان حسين را بشنيد گفت: «چرا گفته اينان را نمى‏پذيريد؟ به خدا اگر ترك و ديلم چنين مى‏خواستند، روا نبود كه نپذيريد،» اما نپذيرفتند مگر آنكه تسليم ابن زياد شود.

گويد: پس حر سر اسب خويش را بگردانيد و سوى حسين و ياران وى رفت كه پنداشتند، آمده با آنها جنگ كند و چون نزديك آنها رسيد، سپر خويش را وارونه‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2979

كرد و سلامشان گفت آنگاه به ياران ابن زياد تاخت و با آنها بجنگيد و دو كس از جمعشان بكشت. سپس كشته شد، خدايش رحمت كناد.

گويند: زهير بن قين بجلى كه به حج رفته بود حسين را ديده بود و با وى آمده بود، ابن ابى بحريه مرادى با دو تن ديگر، و عمرو بن حجاج و معن بن سلمى نيز پيش حسين رفتند.

راوى گويد: من اين هر دو را ديدم.

سعد بن عبيد ه گويد: تنى چند از پيران كوفه بر تپه ايستاده بودند و مى‏گريستند و مى‏گفتند: «خدايا نصرت خويش را بيار.» گويد: گفتم: «اى دشمنان خدا چرا پايين نمى‏آييد كه او را يارى كنيد؟» گويد: حسين پيش آمد و با كسانى كه ابن زياد سوى وى فرستاده بود سخن كرد.

راوى گويد: او را مى‏ديدم كه جبه‏اى از حله‏ها به تن داشت و چون با آنها سخن كرد باز آمد، يكى از بنى تميم به نام عمر طهوى تيرى سوى وى انداخت و ديدم كه تير ميان دو شانه‏اش به جبه آويخته بود و چون از او نپذيرفتند به طرف صف خويش بازگشت، 393) (394 ديدمشان كه نزديك به يك صد كس بودند، پنج كس از نسب على بن ابى طالب عليه السلام، شانزده كس از بنى هاشم، يكى از بنى سليم و يكى از بنى كنانه هردوان وابسته بنى هاشم، و پسر عمر بن زياد.

سعد بن عبيد ه گويد: با عمر بن سعد آب تنى مى‏كرديم كه يكى پيش وى آمد و آهسته سخن كرد و بدو گفت: «ابن زياد جويرية بن بدر تميمى را سوى تو فرستاده و دستور داده اگر با اين قوم جنگ نكنى گردنت را بزند.» گويد: پس عمر بن سعد به طرف اسب خود دويد و برنشست. آنگاه سلاح خويش را خواست و به تن كرد و با كسان سوى آنها حمله برد و بجنگيد.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2980

گويد: سر حسين را پيش ابن زياد آوردند كه آن را پيش روى خود نهاد و با چوب خود به آن مى‏زد و مى‏گفت: «موى ابو عبد الله فلفل نمكى شده بود.» گويد: زنان و دختران و كسان حسين را آوردند، بهترين كارى كه كرد اين بود كه بگفت تا در جاى خلوتى منزلشان دادند و روزى اى مقرر كرد و خرجى و خانه داد.

گويد: دو پسر از آنها، از آن عبد الله بن جعفر يا ابن ابى جعفر، برفتند و به يكى از مردم طى پناهنده شدند كه گردنهايشان را بزد و سرهاشان را بياورد و پيش ابن زياد نهاد.

گويد: ابن زياد مى‏خواست گردنش را بزند، آنگاه بگفت تا خانه‏اش را ويران كردند.

گويد: يكى از غلامان معاوية بن ابى سفيان به من گفت: «وقتى سر حسين را پيش يزيد آوردند آنرا پيش روى خويش نهاد.» مى‏گفت: «ديدمش كه مى‏گريست و مى‏گفت: اگر ميان او و حسين خويشاوندى بود چنين نمى‏كرد.» گويد: وقتى حسين كشته شد تا دو سه ماه چنان مى‏نمود كه از هنگام طلوع آفتاب تا برآمدن روز ديوارها به خون آلوده بود.

راس الجالوت به نقل از پدرش گويد: هر وقت از كربلا مى‏گذشتم مركبم را مى‏دوانيدم تا از آنجا بروم.

گويد: «گفتمش: «براى چه؟» گفت: «ما پيوسته مى‏گفته بوديم كه فرزند پيمبرى در اينجا كشته مى‏شود.» مى‏گفت: بيمناك بودم كه مبادا من باشم و چون حسين كشته شد گفتيم اين بود كه مى‏گفتيم و پس از آن وقتى از آنجا مى‏گذشتم آهسته مى‏رفتم و تاخت نمى‏كردم. 393) (394 جعفر بن سليمان ضبعى گويد: حسين گفت: «به خدا مرا رها نمى‏كنند

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2981

تا خونم را بريزند و چون بريختند، خدا كسى را بر آنها تسلط دهد كه ذليلشان كند چندان كه خوارتر از كهنه كنيز باشند.» گويد: پس به عراق آمد و به روز عاشوراى سال شصت و يكم در نينوى كشته شد.

محمد بن عمر گويد: حسين بن على در صفر سال شصت و يكم كشته شد، در آن وقت پنجاه و پنج ساله بود.

ابو معشر گويد: حسين ده روز رفته از محرم كشته شد.

واقدى گويد: اين درستتر است.

زر بن حبيش گويد: نخستين سرى كه به نيزه كردند سر حسين بود. خدا از او خشنود باشد و بر روانش صلوات گويد.

هشام بن وليد گويد: وقتى حسين با كسان خود از مكه در آمد، محمد بن حنفيه به مدينه بود.

گويد: خبر كشته شدن وى را وقتى شنيد كه در طشتى وضو مى‏كرد.

گويد: پس بگريست چندان كه شنيدم كه اشكهاى وى بطشت ميريخت.

يونس بن ابى اسحاق سبيعى گويد: وقتى عبيد الله خبر يافت كه حسين از مكه به كوفه مى‏آيد حصين بن نمير سالار نگهبانان را فرستاد كه در قادسيه جاى گرفت و از قادسيه تا خفان و هم از قادسيه تا قطقطانه و تا لعلع سواران نهاد و مردم گفتند:

«اينك حسين آهنگ عراق دارد.» محمد بن قيس گويد: حسين بيامد و چون به شيب وادى الرمه رسيد، قيس بن مسهر صيداوى را سوى مردم كوفه فرستاد و همراه وى براى آنها چنين نوشت: 394) (395 «به نام خداى رحمان رحيم «از حسين بن على به برادران وى از مؤمنان و مسلمانان.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2982

«درود بر شما. و من حمد خدايى مى‏كنم كه خدايى جز او نيست.

«اما بعد: نامه مسلم بن عقيل به من رسيد كه از حسن عقيدت و فراهم آمدن «جمع شما به يارى ما و مطالبه حقمان خبر مى‏داد، از خدا خواستم كه با «ما نيكى كند، و شما را بر اين كار پاداش بزرگ دهد. از مكه به روز «سه شنبه هشت روز رفته از ذى حجه، روز ترويه، سوى شما روان شده‏ام، «وقتى اين فرستاده من پيش شما مى‏رسد كار خويش را فراهم كنيد و «بكوشيد كه من همين روزها پيش شما مى‏رسم. ان شاء الله. سلام بر شما با «رحمت و بركات خداى.» گويد: و چنان بود كه مسلم بن عقيل بيست و هفت روز پيش از آنكه كشته شود به حسين نوشته بود:

«اما بعد پيشتاز به كسان خود دروغ نمى‏گويد، جماعت مردم «كوفه با تواند. وقتى نامه مرا خواندى بيا. درود بر تو باد.» گويد: حسين روان شد. كودكان و زنان را نيز همراه داشت و همچنان بيامد، قيس بن مسهر صيداوى با نامه حسين سوى كوفه آمد تا به قادسيه رسيد، حصين بن نمير او را بگرفت و پيش عبيد الله بن زياد فرستاد، عبيد الله بن زياد گفت: «بالاى قصر برو و دروغگو پسر دروغگو را لعن كن.» گويد: وى بالا رفت و گفت: «اى مردم اينك حسين بن على بهترين خلق خدا، پسر فاطمه دختر پيمبر خدا، مى‏رسد، و من فرستاده او سوى شمايم. در شب از او جدا شدم، وى را پذيره شويد.» آنگاه عبيد الله و پدرش را لعنت كرد و براى على ابن ابى طالب آمرزش خواست.

گويد: عبيد الله بن زياد بگفت تا او را از فراز قصر به زير افكنند كه بيفكندند و در هم شكست و بمرد.

گويد: پس از آن حسين سوى كوفه روان بود تا به يكى از آبهاى عرب‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2983

رسيد، عبد الله بن مطيع عدوى را ديد كه آنجا فرود آمده بود و چون حسين را بديد پيش وى آمد و گفت: «اى پسر پيمبر خدا، پدر و مادرم به فدايت براى چه آمده‏اى؟» گويد: پس او را ببرد و منزل داد. حسين بدو گفت: «معاويه چنانكه شنيده‏اى مرده و مردم عراق به من نوشته‏اند و مرا سوى خويش خوانده‏اند.» عبد الله بن مطيع گفت: «اى پسر پيمبر خدا ترا به خدا مگذار حرمت اسلام بشكند. ترا به خدا حرمت پيمبر خدا را حفظ كن. ترا به خدا حرمت عرب را حفظ كن. به خدا اگر آنچه را بنى اميه به دست دارند مطالبه كنى حتما ترا مى‏كشند و اگر ترا بكشند از پس تو هرگز از كسى بيم نكنند، به خدا حرمت اسلام مى‏شكند و حرمت قريش 395) (396 و حرمت عرب نيز. مكن، به كوفه مرو و دچار بنى اميه مشو.» گويد: اما حسين برفتن اصرار داشت.

گويد: حسين روان شد تا به نزد آب بالاى زرود رسيد.

سدى به نقل از يكى از مردم بنى فزاره گويد: به روزگار حجاج بن يوسف در خانه حارث بن ربيعه بوديم كه در محل خرما فروشان بود و بعد به تيول زهير بن قين يشكرى داده شد، مردم شام آنجا نمى‏آمدند و ما در آنجا نهان بوديم.

گويد: به مرد فزارى گفتم از كار خودتان وقتى كه با حسين بن على آمديد با من سخن كن.

گفت: «با زهير بن قين بجلى بوديم كه از مكه در آمديم و با حسين به يك راه بوديم اما خوش نداشتيم كه با وى به يك منزلگاه باشيم. وقتى حسين روان بود زهير بن قين به جاى مى‏ماند و چون حسين فرود مى‏آمد، زهير پيش مى‏رفت، تا به منزلگاهى رسيديم كه به ناچار مى‏بايد با وى به يكجا باشيم و حسين به سويى فرود آمد، ما نيز به سويى فرود آمديم. نشسته بوديم و از غذايى كه داشتم مى‏خورديم كه فرستاده حسين بيامد و سلام گفت و در آمد و گفت: «اى زهير پسر قين! ابو عبد الله،

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2984

حسين بن على، مرا فرستاده كه پيش وى آيى.» گويد: هر كس هر چه به دست داشت بگذاشت. گويى پرنده بر سرمان نشسته بود. دلهم دختر عمرو، زن زهير بن قين گويد: بدو گفتم: «پسر پيمبر خدا سوى تو مى‏فرستند و نمى‏روى؟ سبحان الله، چه شود اگر بروى و سخن وى را بشنوى و باز- آيى؟» گويد: زهير بن قين برفت و چيزى نگذشت كه خوشدل بيامد و چهره‏اش گشاده بود.

گويد: پس بگفت تا خيمه و بار و اثاث وى را پيش آوردند. و سوى حسين بردند. آنگاه به زنش گفت: «طلاقى هستى، پيش كسانت برو كه نمى‏خواهم به سبب من بدى به تو رسد.» آنگاه به ياران خويش گفت: «هر كس از شما كه مى‏خواهد با من بيايد و گر نه ديدار آخرين است. اينك حديثى براى شما بگويم: به بلنجر حمله برديم، خدا ظفرمان داد و غنيمتها گرفتيم. سلمان باهلى به ما گفت: از فتحى كه خدايتان داد و غنيمتها كه گرفتيد خرسند شديد؟

گفتيم: «آرى» گفت: «وقتى جوانان خاندان محمد را دريافتيد از جنگيدن همراه آنها خرسندتر باشيد تا از اين غنيمتها كه گرفته‏ايد اما من شما را به خدا مى‏سپارم.» 396) (397 زهير گفت: «به خدا پس از آن پيوسته پيشاپيش قوم بود تا كشته شد.» عبد الله بن سليم و مذرى بن مشعل، هردوان اسدى، گويند: وقتى حج خويش را به سر برديم همه فكرمان اين بود كه در راه به حسين برسيم و ببينيم كار و وضع وى چه مى‏شود.

گويند: بيامديم و شترانمان با شتاب راه پيمود تا در زرود به حسين رسيديم.

وقتى به او نزديك شديم، يكى از مردم كوفه را ديديم كه وقتى متوجه حسين شد راه‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2985

كج كرد.

گويد: اما حسين توقف كرد. گويى آهنگ او داشت. سپس، از او گذشت و برفت، سوى وى رفتيم و يكيمان به ديگرى گفت: «پيش اين كس رويم و پرسش كنيم اگر از كوفه خبرى دارد بدانيم.» پس برفتيم تا به وى رسيديم و گفتيم: «سلام بر تو.» گفت: «بر شما نيز سلام، با رحمت خداى.» گفتيم: «از كدام قبيله‏اى؟» گفت: «اسديم.» گفتيم: «ما نيز اسدى‏ايم، تو كيستى؟» گفت: «بكير بن مثعبه.» گويند: ما نيز نسبت خويش بگفتيم. آنگاه گفتيم: «از كار مردمى كه پشت سر نهاده‏اى با ما خبر گوى.» گفت: «بله، در كوفه بودم كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شدند.

ديدمشان كه پايشان را گرفته بودند و در بازار مى‏كشيدند.» گويند: برفتيم تا به حسين رسيديم و با وى همراه شديم تا شبانگاه به ثعلبيه رسيديم و چون فرود آمد پيش وى رفتيم و سلامش گفتيم. كه سلام ما را پاسخ گفت.

گفتيم: «خدايت رحمت كناد، خبرى داريم اگر مى‏خواهى آشكارا بگوييم و اگر خواهى نهانى.» گويند: «ياران خويش را نگريست و گفت در قبال اينان رازى نيست.» گفتيم: «سوارى را كه شب پيش به تو رسيد ديدى؟» گفت: «آرى و مى‏خواستم از او پرسش كنم.» گفتيم: «ما از او خبركشى كرديم و زحمت پرسش از او را عهده كرديم. وى‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2986

يكى از بنى اسد بود، از قبيله ما، صاحب رأى درست و راستى و فضيلت و خرد. به ما گفت كه در كوفه بوده كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشته‏اند و ديده كه آنها را در بازار مى‏كشيده‏اند.» گفت: «انا للَّه و انا اليه راجعون» و اين را مكرر همى‏كرد.

گفتيم: «ترا به خدا به خاطر جان و خاندانت از همين جا برگرد، كه در كوفه نه ياور دارى نه پيرو، و بيم داريم كه بر ضد تو باشند.» گويند: در اين وقت پسران عقيل بن ابى طالب پيش دويدند.

داود بن على بن عبد الله بن عباس گويد: پسران عقيل گفتند: «به خدا نمى‏رويم تا انتقاممان را بگيريم، يا همانند برادرمان كشته شويم.» 397) (398 دو راوى اسدى گويند: حسين در آنها نگريست و گفت: «از پس اينان زندگى خوش نباشد.» گويند: دانستيم كه سر رفتن دارد و گفتيم: «خدا براى تو نيكى آرد.» گفت: «خدايتان رحمت كند.» گويند: يكى از يارانش بدو گفت: «تو همانند مسلم بن عقيل نيستى، اگر به كوفه برسى، مردم با شتاب سوى تو آيند.» دو راوى اسدى گويند: حسين منتظر ماند تا وقت سحر رسيد و به جوانان و غلامان خويش گفت: «آب بسيار برداريد.» گويند: آبگيرى كردند و آنگاه به راه افتادند و برفتند تا به زباله رسيدند.

بكر بن مصعب مزنى گويد: حسين به هر آبگاهى مى‏رسيد مردم آنجا به دنبال وى مى‏آمدند، تا به زباله رسيد و از كشته شدن برادر شيرى خود، عبد الله بن بقطر خبر يافت. عبد الله را از راه سوى مسلم بن عقيل فرستاده بود كه هنوز از كشته شدن وى خبر نيافته بود. سواران حصين بن نمير در قادسيه او را گرفتند و پيش عبيد الله ابن زياد فرستادند كه بدو گفت: «بالاى قصر برو و دروغگو پسر دروغگو را لعنت گوى.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2987

آنگاه فرود آى تا در كار تو بنگرم.» گويد: پس او بالا رفت و چون به مردم نمودار شد گفت: «اى مردم! من فرستاده حسين پسر فاطمه دختر پيمبر خدايم كه او را يارى دهيد و بر ضد پسر مرجانه پسر سميه معروفه از او پشتيبانى كنيد.» گويد: عبيد الله بگفت تا وى را از بالاى قصر به زير انداختند كه استخوانش در هم شكست. هنوز رمقى داشت، يكى به نام عبد الملك بن عمير لخمى سوى وى آمد و سرش را بريد و چون اين كار را بر او عيب گرفتند گفت: «مى‏خواستم راحتش كنم.» ابو بكر بن عياش به نقل از مطلعى گويد: به خدا عبد الملك بن عمير نبود كه عبد الله را سر بريد يكى بود پيچيده موى دراز قد، همانند عبد الملك بن عمير.

مصعب گويد: حسين به زباله بود كه خبر بدو رسيد و نوشته‏اى برون آورد و بر مردم فروخواند:

«به نام خداى رحمان رحيم.

«اما بعد: خبرى فجيع آمده، كشته شدن مسلم بن عقيل و هانى بن «عروه و عبد الله بن بقطر. شيعيانمان ما را بى‏ياور گذشته‏اند. 398) (399 هر كس از «شما مى‏خواهد بازگردد، بازگردد كه حقى بر او نداريم.» گويد: مردم يكباره از وى پراكنده شدند و راه راست و چپ گرفتند و او ماند و يارانش كه از مدينه با وى برون آمده‏اند. اين كار را از آن رو كرد كه گمان داشت بدويان از پى او آمده‏اند به اين پندار كه سوى شهرى مى‏رود كه مردمش به اطاعت وى استوارند و نخواست با وى بيايند و ندانند كجا مى‏روند كه مى‏دانست وقتى معلومشان كند جز آنها كه مى‏خواهند جانبازى كنند و با وى بميرند همراهش نمى‏روند.

گويد: به وقت سحر به غلامان خويش گفت كه آب‏گيرى كردند آنگاه‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2988

برفت تا به دره عقبه رسيد و آنجا فرود آمد.

لوذان، يكى از مردم بنى عكرمه، گويد: يكى از عموهايم از حسين پرسيده بود آهنگ كجا دارد؟ كه به او گفته بود، عمويم گفته بود: «ترا به خدا بازگرد، به طرف نيزه‏ها و دم شمشيرها مى‏روى. آنها كه كس سوى تو فرستادند اگر زحمت جنگيدن را عهده كرده بودند و چيزها را مهيا كرده بودند و سوى آنها مى‏رفتى درست بود اما به اين وضع كه مى‏گويى رأى من اينست كه نروى.» گويد: گفته بود: «اى بنده خدا، مى‏دانم كه رأى درست همين است كه تو مى‏گويى ولى بر اراده خداى چيره نمى‏توان شد.» سپس از آنجا حركت كرده بود.

در اين سال يزيد بن معاويه، وليد بن عتبه را از مكه كند، و عمرو بن سعيد بن عاص را ولايتدار آنجا كرد، و اين به ماه رمضان همين سال بود.

عامل يزيد بر مكه و مدينه، از پس عزل وليد بن عتبه، عمرو بن سعيد بود.

عامل كوفه و بصره و ولايات آن عبيد الله بن زياد بود.

قضاى كوفه با شريح بن حارث بود و قضاى بصره با هشام بن هبيره. 399) (400 آنگاه سال شصت و يكم در آمد.

سخن از حوادث سال شصت و يكم‏

از جمله كشته شدن حسين بود رضوان الله عليه كه چنانكه در روايت احمد بن ثابت آمده در محرم همين سال، ده روز رفته از ماه، كشته شد. واقدى و هشام كلبى نيز چنين گفته‏اند.

آغاز كار حسين را از حركت به طرف عراق و آنچه به سال شصتم بود از پيش آورده‏ايم و اكنون كار وى را در سال شصت و يكم ياد مى‏كنيم و اينكه كشته‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2989

شدنش چگونه بود.

عبد الله بن سليم و مذرى بن مشمعل، هردوان اسدى، گويند: حسين عليه السلام بيامد تا در شراف منزل كرد، به وقت سحر غلامان خويش را بگفت تا كاملا آبگيرى كنند، سپس از آنجا روان شدند. همه اول روز راه پيمودند تا روز به نيمه رسيد، آنگاه يكى گفت: «الله اكبر.» حسين گفت: «الله اكبر، براى چه تكبير گفتى؟» گفت: «نخلستان ديدم.» دو مرد اسدى گفتند: «هرگز در اين جا حتى يك نخل نديده‏ايم.» حسين به ما گفت: «پس به نظر شما چه ديده؟» گفتيم: «به نظر ما گردن اسبان و سر نيزه‏ها را ديده.» گفت: «به خدا به نظر من نيز همين است.» گويند: آنگاه حسين گفت: «پناهگاهى هست كه سوى آن رويم و پشت سر خويش نهيم و با قوم از يك سمت مقابله كنيم.» گفتيم: «آرى، ذوحسم پهلوى تو است از چپ سوى آن مى‏پيچى. اگر زودتر از قوم آنجا برسى چنانست كه مى‏خواهى.» گويند: «پس حسين از طرف چپ راه آنجا گرفت.

گويند: ما نيز با وى پيچيديم و خيلى زود گردن اسبان نمودار شد كه آن را آشكار ديديم و پيچيديم و چون آنها ديدند كه ما از راه بگشتيم، به طرف ما پيچيدند، گويى نيزه‏هاشان شاخ زنبورها بود و پرچمهاشان بال پرندگان.

گويند: سوى ذى حسم شتابان شديم و زودتر از آنها آنجا رسيديم، حسين فرود آمد و بگفت تا خيمه‏هاى او را زدند، آنگاه قوم بيامدند كه يك هزار سوار بودند همراه حر بن يزيد تميمى يربوعى. او و سپاهش در گرماى نيمروز مقابل حسين ايستادند، حر و يارانش عمامه داشتند و شمشير آويخته بودند، 400) (401 حسين به غلامانش‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2990

گفت: «آب به اين جماعت دهيد و سيرابشان كنيد اسبان را نيز سيراب كنيد.» غلامان بيامدند و اسبان را سيراب كردند. گروهى از آنان به قوم آب دادند تا سيراب شدند، مى‏آمدند و كاسه‏ها و ظرفهاى سنگى و طشتها را از آب پر مى‏كردند و نزديك اسب مى‏بردند و چون سه يا چهار يا پنج بار مى‏خورد، از پيش آن مى‏بردند و اسب ديگر را آب مى‏دادند، تا همه سپاه را آب دادند.

على بن طعان محاربى گويد: با حر بن يزيد بودم، با آخرين دسته از ياران وى رسيديم و چون حسين ديد كه من و اسبم تشنه‏ايم گفت: «راويه را بخوابان.» كه راويه به نزد من معنى مشك مى‏داد.

آنگاه گفت: «برادرزاده شتر را بخوابان.» گويد: «و من شتر را خوابانيدم.

گفت: «آب بنوش» و من نوشيدن آغاز كردم و چون مى‏نوشيدم آب از مشك بيرون مى‏ريخت.

حسين گفت: «مشك را بپيچ» گويد: و من ندانستم چه كنم.

حسين بيامد و مشك را كج كرد و من آب نوشيدم و اسبم را آب دادم.

گويد: حر بن يزيد از قادسيه سوى حسين آمده بود، كه وقتى عبيد الله بن زياد از آمدن حسين خبر يافت حصين بن نمير تميمى سالار نگهبانان را فرستاد و گفت كه در قادسيه جاى گيرد و همه جا از قطقطانه تا خفان ديده‏بان نهد و حر بن يزيد با اين هزار سوار از قادسيه به مقابله حسين آمده بود.

گويد: حر همچنان در مقابل حسين بود، تا وقت نماز رسيد، نماز ظهر.

حسين، حجاج بن مسروق جعفى را گفت كه اذان بگويد و او بگفت و چون وقت اقامه گفتن رسيد حسين برون آمد، ردايى داشت و عبايى با نعلين. حمد خدا گفت و ثناى او كرد آنگاه گفت:

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2991

«اى مردم! مرا به پيش خدا عز و جل و شما اين عذر هست كه پيش «شما نيامدم تا نامه‏هاى شما به من رسيد و فرستادگانتان آمدند كه سوى ما «بيا كه امام نداريم، شايد خدا به وسيله تو ما را بر هدايت فراهم آرد. اگر «بر اين قراريد آمده‏ام، اگر عهد و پيمانى كنيد كه اطمينان يابم به شهر شما «آيم و اگر نكنيد و آمدن مرا خوش نداريد، از پيش شما باز مى‏گردم و «به همان جا مى‏روم كه از آن سوى شما آمده‏ام.» گويد: اما در مقابل وى خاموش ماندند و مؤذن را گفتند اقامه بگوى و او اقامه نماز بگفت.

گويد: حسين عليه السلام به حر گفت: «مى‏خواهى با ياران خويش نماز كنى؟» 401) (402 گفت: «نه، تو نماز مى‏كنى و ما نيز به تو اقتدا مى‏كنيم.» گويد: پس حسين پيشواى نماز آنها شد، آنگاه به درون رفت و يارانش به دور وى فراهم آمدند. حر نيز به جاى خويش رفت و وارد خيمه‏اى شد كه برايش زده بودند و جمعى از يارانش بر او فراهم شدند، بقيه يارانش نيز به جاى صفى كه داشته بودند رفتند و از نو صف بستند هر كدامشان عنان مركب خويش را گرفته بود و در سايه آن نشسته بود. وقتى پسينگاه رسيد، حسين گفت: «براى حركت آماده شويد.» پس از آن برون آمد و بانگزن خويش را بگفت تا نداى نماز پسين داد و اقامه گفت. سپس حسين پيش آمد و با قوم نماز كرد، و سلام نماز بگفت آنگاه رو به جماعت كرد و حمد خداى گفت و ثناى او كرد سپس گفت:

«اما بعد: اى مردم! اگر پرهيزكار باشيد و حق را براى صاحب حق «بشناسيد، بيشتر مايه رضاى خداست. ما اهل بيت به كار خلافت شما از «اين مدعيان ناحق كه با شما رفتار ظالمانه دارند، شايسته‏تريم. اگر ما را «خوش نداريد و حق ما را نمى‏شناسيد و رأى شما جز آن است كه در نامه-

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2992

«هاتان به من رسيده و فرستادگانتان به نزد من آورده‏اند، از پيش شما باز «مى‏گردم.» حر بن يزيد گفت: «به خدا ما نمى‏دانيم اين نامه‏ها كه مى‏گويى چيست؟» حسين گفت: «اى عقبه پسر سمعان خرجينى را كه نامه‏هاى آنها در آنست بيار.» گويد: عقبه خرجينى پر از نامه بياورد و پيش روى آنها فرو ريخت.

حر گفت: «ما جزو اين گروه كه به تو نامه نوشته‏اند نيستيم. به ما دستور داده‏اند وقتى به تو رسيديم از تو جدا نشويم تا پيش عبيد الله بن زيادت بريم.» حسين گفت: «مرگ از اين كار به من نزديكتر است.» گويد: «آنگاه حسين به ياران خويش گفت: «برخيزيد و سوار شويد.» پس ياران وى سوار شدند و منتظر ماندند تا زنانشان نيز سوار شدند و به ياران خود گفت:

«برويم.» گويد: و چون خواستند بروند، جماعت از رفتنشان مانع شدند.

حسين به حر گفت: «مادرت عزادارت شود چه مى‏خواهى؟» گفت: «به خدا اگر جز تو كسى از عربان اين سخن را به من گفته بود و در اين وضع بود كه تو هستى، از تذكار عزاى دارى مادرش هر كه بود دريغ نمى‏كردم. اما به خدا از مادر تو سخن گفتن نيارم مگر به نيكوترين وضعى كه توان گفت:» حسين گفت: «چه مى‏خواهى؟» گفت: «به خدا مى‏خواهم ترا پيش عبيد الله بن زياد ببرم.» حسين گفت: «در اين صورت به خدا با تو نمى‏آيم.» حر گفت: «در اين صورت، به خدا ترا وانمى‏گذارم.» و اين سخن سه بار از دو سوى تكرار شد.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2993

و چون سخن در ميانه بسيار شد حر گفت: «مرا دستور جنگ با تو نداده‏اند، دستور داده‏اند از تو جدا نشوم، تا به كوفه‏ات برسانم. اگر دريغ دارى، راهى بگير كه ترا به كوفه نرساند و سوى مدينه پس نبرد كه 402) (403 ميان من و تو انصاف باشد تا به ابن زياد بنويسم. تو نيز اگر خواهى به يزيد نامه نويسى، بنويس، يا اگر خواهى به ابن زياد بنويس. شايد خدا تا آن وقت كارى پيش آرد كه مرا از ابتلا به كار تو معاف دارد.» آنگاه گفت: «پس، از اين راه برو و از راه عذيب و قادسيه به طرف چپ گراى» كه ميان وى و عذيب هشتاد و سه ميل بود.

گويد: پس حسين با ياران خويش به راه افتادند و حر نيز با وى همراه بود.

عقبة بن ابى العيزار گويد: حسين در بيضه با ياران خويش و ياران حر سخن كرد، نخست حمد خداى گفت و ثناى او كرد، سپس گفت:

«اى مردم! پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم فرموده هر كه حاكم «ستمگرى را ببيند كه محرمات خدا را حلال شمارد و پيمان خدا را «بشكند و به خلاف سنت پيمبر خدا رود و ميان بندگان خدا با گناه و «تعدى عمل كند و به كردار يا به گفتار عيب او نگويد، بر خدا فرض باشد «كه او را به جايى كه بايد برد. بدانيد كه اينان به اطاعت شيطان در «آمده‏اند و اطاعت رحمان را رها كرده‏اند، تباهى آورده‏اند و حدود را «معوق نهاده‏اند و غنيمت را خاص خويش كرده‏اند، حرام خدا را حلال «دانسته‏اند و حلال خدا را حرام شمرده‏اند و من شايسته‏ترين كسم كه «عيبگويى كنم. نامه‏هاى شما به من رسيد و فرستادگانتان با بيعت شما «پيش من آمدند كه مرا تسليم نمى‏كنيد و از ياريم باز نمى‏مانيد، اگر به بيعت «خويش عمل كنيد رشاد مى‏يابيد. من حسين پسر عليم و پسر فاطمه دختر «پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم كه جانم با جانهاى شماست و كسانم با كسان‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2994

«شمايند و مقتداى شمايم. و اگر نكنيد و پيمان خويش بشكنيد و بيعت مرا «از گردن خويش برداريد به جان خودم كه اين از شما تازه نيست، با «پدرم و برادرم و عموزاده‏ام نيز چنين كرده‏ايد. فريب خورده كسى است «كه فريب شما خورد، اقبال خويش را گم كرده‏ايد و نصيب خويش را «به تباهى داده‏ايد. هر كه پيمان شكند به ضرر خويش مى‏شكند، زود «باشد كه خدا از شما بى‏نياز شود. درود بر شما با بركات و رحمت «خداى.» و هم عقبة بن ابى العيزار گويد: حسين عليه السلام در ذى حسم بايستاد و حمد خداى گفت و ثناى او كرد سپس گفت:

«كارها چنان شده كه مى‏بينيد، دنيا تغيير يافته و به زشتى گراييده.

«خير آن برفته و پيوسته بدتر شده و از آن ته ظرفى مانده و معاشى ناچيز. 403) (404 «چون چراگاه كم مايه. مگر نمى‏بينيد كه به حق عمل نمى‏كنند و از باطل «نمى‏مانند، حقا كه مؤمن بايد به ديدار خداى راغب باشد كه به نظر من «مرگ شهادت است و زندگى با ستمگران مايه رنج.» گويد: زهير بن قين بجلى برخاست و به ياران خويش گفت: «شما سخن مى‏كنيد يا من سخن كنم؟» گفتند: «تو سخن كن.» گويد: پس او حمد خدا گفت و ثناى وى كرد و گفت: «اى پسر پيمبر كه خدايت قرين هدايت بدارد، گفتار ترا شنيديم، به خدا اگر دنيا براى ما باقى بود و در آن جاويد بوديم و يارى و پشتيبانى تو موجب جدايى از دنيا بود قيام با ترا بر- اقامت دنيا مرجح مى‏داشتيم.» گويد: حسين براى وى دعا كرد و سخن نيك گفت.

گويد: حر بيامد و با وى همراه شد و مى‏گفت: «اى حسين، ترا به خدا در

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2995

انديشه خودت باش. صريح مى‏گويم كه به نظر من اگر جنگ كنى حتما كشته مى‏شوى.

اگر با تو بجنگند حتما نابود مى‏شوى.» حسين گفت: «مرا از مرگ مى‏ترسانى مگر بيشتر از اين چيزى هست كه مرا بكشيد؟ نمى‏دانم با تو چه بگويم. شعر آن مرد اوسى را كه با پسر عموى خويش گفت، با تو مى‏گويم كه وقتى به يارى پيمبر خدا مى‏رفت به او گفته بود كجا مى‏روى كه كشته مى‏شوى؟ و به پاسخ گفته بود:

«مى‏روم كه مرگ براى مرد «اگر نيت پاك دارد «و مسلمان است و پيكار مى‏كند «و به جان از مردان پارسا پشتيبانى مى‏كند «عار نيست» گويد: و چون حر اين سخن بشنيد، از او كناره گرفت، وى با يارانش از يك سو مى‏رفت و حسين از سوى ديگر مى‏رفت، تا به عذيب هجانات رسيدند. و چنان بود كه كره‏هاى دور كه نعمان را در آنجا مى‏چرانيده بودند. ناگهان چهار كس را ديدند كه از كوفه مى‏آمدند، بر مركبهاى خويش بودند و اسبى از آن نافع بن هلال را به نام كامل يدك كرده بودند، بلدشان طرماح بن عدى، بر اسب خويش همراهشان بود و شعرى به اين مضمون مى‏خواند: 404) (405 «اى شتر من «از اينكه مى‏رانمت بيم مكن «و شتاب كن كه پيش از سحرگاه «با بهترين سواران و بهترين مسافران «به مرد والا نسب برسى «بزرگوار آزاده گشاده دل‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2996

«كه خدايش براى بهترين كار آنجا آورد، «و خدايش همانند روزگار «باقى بدارد.» گويد: و چون به حسين رسيد اشعار را براى وى بخواندند كه گفت: «به خدا من اميدوارم كه آنچه خدا براى ما خواسته، كشته شويم يا ظفر يابيم، نيك باشد.» گويد: حر بن يزيد بيامد و گفت: «اين كسان كه از مردم كوفه‏اند جزو همراهان تو نبوده‏اند و من آنها را پس مى‏فرستم يا مى‏دارم.» حسين گفت: «از آنها، همانند خويش دفاع مى‏كنم، آنها ياران و پشتيبانان منند. تعهد كرده بودى متعرض من نشوى تا نامه‏اى از ابن زياد سوى تو آيد.» گفت: «بله، اما با تو نيامده بودند.» گفت: «آنها ياران منند و همانند كسانى هستند كه همراه من بوده‏اند، اگر به قرارى كه ميان من و تو بوده عمل نكنى با تو پيكار مى‏كنم.» گويد: حر دست از آنها بداشت.

گويد: آنگاه حسين به آنها گفت: «با من از مردم پشت سرتان خبر گوييد.» مجمع بن عبد الله عايذى كه يكى از آن چهار آمده، بود، گفت: «بزرگان قوم را رشوه‏هاى كلان داده‏اند و جوالهايشان را پر كرده‏اند كه دوستيشان را جلب كنند و به صف خويش برند و بر ضد تو متفقند. مردم ديگر دلهايشان به تو مايل است اما فردا شمشيرهايشان بر ضد تو كشيده مى‏شود.» گفت: «به من بگوييد آيا از پيكى كه سوى شما فرستادم خبر داريد؟» گفتند: «كى بود؟» گفت: «قيس بن مسهر صيداوى.» گفتند: «بله، حصين بن نمير او را گرفت و پيش ابن زياد فرستاد كه بدو دستور داد ترا لعنت كند و پدرت را لعنت كند اما درود تو گفت و درود پدرت گفت و ابن‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2997

زياد و پدرش را لعنت كرد و آنها را به يارى تو خواند و از آمدنت خبرشان داد و ابن زياد بگفت تا وى را از بالاى قصر به زير انداختند.» گويد: اشك در چشم حسين آمد و نتوانست نگهدارد. آنگاه گفت: «بعضى از ايشان تعهد خويش را به سر برده (و شهادت يافتند) و بعضى از ايشان منتظرند و به هيچوجه تغييرى نيافته‏اند. [1] خدايا بهشت را جايگاه ما و آنها كن و ما و آنها را در قرار رحمت خويش و ذخيره‏هاى خواستنى ثوابت، فراهم آر.» 405) (406 جميل بن مزيد گويد: طرماح بن عدى به حسين نزديك شد و گفت: «به خدا مى‏نگرم و كسى را با تو نمى‏بينم، اگر جز همين كسان كه اينك مراقب تواند به جنگت نيايند، بس باشند. اما يك روز پيش از آنكه از كوفه در آيم و سوى تو آيم، بيرون كوفه چندان كس ديدم كه هرگز بيش از آن جماعت به يك جا نديده بودم.

درباره آنها پرسش كردم، گفتند: «فراهم آمده‏اند كه سانشان ببينند و به مقابله حسين روانه شوند. ترا به خدا اگر مى‏توانى يك وجب جلو نروى نرو، اگر مى‏خواهى به شهرى فرود آيى كه خدايت در آنجا محفوظ دارد تا كار خويش را ببينى و بنگرى چه خواهى كرد برو تا به كوهستان محفوظ ما كه اجا نام دارد برسى كه به خدا در آنجا از شاهان غسان و حمير و نعمان بن منذر و سياه و سرخ محفوظ بوده‏ايم. به خدا هرگز آنجا دشمنى به ما در نيامده، من نيز با تو مى‏آيم تا ترا در دهكده فرود آرم، آنگاه كس پيش مروان طى مى‏فرستم كه در اجا و سلمى اقامت دارند، به خدا ده روز نمى‏گذرد كه مردم طى پياده و سوار سوى تو رو كنند، هر چند مدت كه خواهى ميان ما بمان. اگر حادثه‏اى رخ دهد من متعهدم، كه بيست هزار مرد طايى با شمشيرهاى خويش پيش روى تو به پيكار ايستند. به خدا تا يكى از آنها زنده باشد به تو دست نمى‏يابند.» حسين گفت: «خدا تو و قومت را پاداش نيك دهد، ميان ما و اين، سخن رفته‏

__________________________________________________

[1] فَمِنْهُمْ من قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ من يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا 33: 23 احزاب 33 آيه 21

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2998

كه با وجود آن رفتن نتوانيم و نمى‏دانيم كار ما و آنها به كجا مى‏انجامد.» طرماح بن عدى گويد: با وى وداع كردم و گفتم: «خدا شر جن و انس را از تو بگرداند، از كوفه براى كسانم آذوقه گرفته‏ام و خرجى آنها پيش من است، مى‏روم و اين را پيششان مى‏نهم، ان شاء الله پيش تو مى‏آيم. وقتى آمدم به خدا از جمله ياران تو خواهم بود.» گفت: «اگر چنين خواهى كرد، بشتاب، خدايت رحمت كناد.» گويد: دانستم كه از كار آن كسان نگران است كه به من مى‏گويد بشتابم.

گويد: و چون پيش كسانم رسيدم و لوازمشان را بدادم و سفارش كردم، كسانم مى‏گفتند: «اين بار رفتارى مى‏كنى كه پيش از اين نمى‏كردى.» 406) (407 گويد: مقصود خويش را با آنها بگفتم و از راه بنى ثعل روان شدم و چون به عذيب هجانات رسيدم سماعة بن بدر به من رسيد و خبر كشته شدن حسين را گفت كه از آنجا بازگشتم.

گويد: حسين برفت تا به قصر بنى مقاتل رسيد و آنجا فرود آمد و ديد كه خيمه‏اى آنجا زده‏اند.

شعبى گويد: حسين بن على رضى الله عنه گفت: «اين خيمه از كيست؟» گفتند: «از عبيد الله بن حر جعفى.» گفت: «او را پيش من بخوانيد.» و كس به طلب او فرستاد.

گويد: چون فرستاده برفت گفت: «اينك حسين بن على ترا مى‏خواند.» عبيد الله گفت: «انا للَّه و انا اليه راجعون، به خدا از كوفه در آمدم كه وقتى حسين وارد مى‏شود، آنجا نباشم، به خدا نمى‏خواهم او را ببينم و او مرا ببيند.» گويد: فرستاده بيامد و خبر را با وى بگفت.

گويد: حسين پاپوش خويش برگرفت و به پا كرد و برخاست و بيامد و به نزد عبيد الله وارد شد و سلام گفت و بنشست و او را دعوت كرد كه در كار قيام با وى همراه‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:2999

شود. اما ابن حر همان گفته را براى وى تكرار كرد.

حسين گفت: «اگر يارى ما نمى‏كنى، از خدا بترس و جزو كسانى كه با ما پيكار مى‏كنند مباش، به خدا هر كه بانگ ما را بشنود و ياريمان نكند، به هلاكت افتد.» گفت: «اما اين هرگز نخواهد شد. ان شاء الله.» گويد: «آنگاه حسين عليه السلام از پيش وى برخاست و به محل خويش بازگشت.» عقبة بن سمعان گويد: وقتى آخر شب شد حسين بما گفت: آبگيرى كنيم. آنگاه دستور حركت داد و ما به راه افتاديم.

گويد: وقتى از قصر بنى مقاتل حركت كرديم و لختى برفتيم، حسين چرتى زد و آنگاه به خود آمد و مى‏گفت: «انا للَّه و انا اليه راجعون و الحمد للَّه رب العالمين» و اين را دو بار يا سه بار گفت.

گويد: پسرش على بر اسب خويش بيامد و گفت: «انا للَّه و انا اليه راجعون و الحمد للَّه رب العالمين، پدر جان! فدايت شوم، حمد و انا للَّه براى چه مى‏گويى؟» گفت: «پسركم چرتم گرفت و سوارى بر اسبى ديدم كه گفت: قوم روانند و مرگها نيز روانست، و بدانستم كه از مرگ ما خبرمان مى‏دهند.» گفت: «پدر جان، 407) (408 خدا بد برايت نياورد، مگر ما بر حق نيستيم؟» گفت: «قسم به مرجع بندگان، چرا.» گفت: «پدر جان! چه اهميت دارد، بر حق جان مى‏دهيم.» گفت: «خداى نكوترين پاداشى كه به خاطر پدرى به فرزندى داده ترا دهد.» گويد: و چون صبح در آمد، فرود آمد و نماز صبحگاه بكرد. آنگاه با شتاب برنشست و ياران خود را به جانب چپ برد، مى‏خواست متفرقشان كند، اما حر

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3000

مى‏آمد و آنها را باز پس مى‏برد، حسين نيز او را پس مى‏برد و چون آنها را سوى كوفه مى‏كشيد، مقاومت مى‏كردند و راه بالا مى‏گرفتند و همچنان با هم راه پيمودند تا به نينوى رسيدند: جايى كه حسين منزلگاه كرد.

گويد: در اين وقت سوارى بر اسبى اصيل پديدار شد كه مسلح بود و كمانى بشانه داشت و از كوفه مى‏آمد. همگى بايستادند و منتظر وى بودند و چون به آنها رسيد به حر بن يزيد و يارانش سلام گفت اما به حسين عليه السلام و يارانش سلام نگفت. آنگاه نامه‏اى به حر داد كه از ابن زياد بود و چنين نوشته بود:

«وقتى نامه من به تو رسيد و فرستاده‏ام بيامد، حسين را بدار در زمين باز بى- حصار و آب. به فرستاده‏ام دستور داده‏ام با تو باشد و از تو جدا نشود تا خبر بيارد كه دستور مرا اجرا كرده‏اى. و السلام.» گويد: وقتى حر نامه را بخواند بدانها گفت: «اين نامه امير عبيد الله بن زياد است كه به من دستور مى‏دهد شما را در همانجا كه نامه‏اش به من مى‏رسد بدارم.

اين فرستاده اوست كه گفته از من جدا نشود تا نظر وى اجرا شود.» گويد: ابو الشعثا، يزيد بن زياد مهاجر كندى نهدى، به فرستاده عبيد الله زياد نگريست و رو به او كرد و گفت: «مالك بن نسير بدى هستى؟» گفت: «بله.» گويد: وى نيز يكى از مردم كنده بود.

گويد: يزيد بن زياد بدو گفت: «مادرت عزادارت شود به چه كار آمده‏اى؟» گفت: «به كارى آمده‏ام كه اطاعت پيشوايم كرده‏ام و به بيعتم عمل كرده‏ام.» ابو الشعثاء گفت: «عصيان پروردگار كرده‏اى و اطاعت پيشواى خويش در كار هلاكت خويش، و ننگ و جهنم جسته‏اى كه خدا عز و جل گويد:

وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ 28: 41 [1]

__________________________________________________

[1] سوره 48 آيه 41

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3001

يعنى: آنها را پيشوايان كرديم كه به سوى جهنم بخوانند و روز رستاخيز يارى نبينند. پيشواى تو چنين است.

گويد: حر جماعت را وادار كرد در همانجا فرود آيند، بى‏آب و آبادى.

گفتند: «بگذارمان در اين دهكده فرود آييم.» مقصودشان نينوى بود. 408) (409 گفت: «نه، به خدا قدرت اين كار ندارم، اين مرد را به مراقبت من فرستاده‏اند.» گويد: زهير بن قين گفت: «اى پسر پيمبر خدا! جنگ با اينان، آسانتر از جنگ كسانى است كه پس از اين به مقابله با ما مى‏آيند به جان خودم، از پى اينان كه مى‏بينى كسانى سوى ما آيند كه تاب مقابله آنها نياريم.» حسين گفت: «من كسى نيستم كه جنگ آغاز كنم.» گفت: «پس سوى اين دهكده رويم و آنجا فرود آييم كه استوار است و بر كنار فرات، اگر نگذارندمان با آنها مى‏جنگيم كه جنگ با آنها آسانتر از جنگ كسانى است كه از پى آنها مى‏رسند.» حسين گفت: «اين چه دهكده‏ايست؟» گفت: «عقر.» حسين گفت: «خدايا از عقر [1] به تو پناه مى‏برم.» آنگاه فرود آمد و اين به روز پنجشنبه، دوم محرم سال شصت و يكم بود.

گويد: و چون فردا شد عمر بن سعد بن ابى وقاص با چهار هزار كس از كوفه پيش آنها رسيد.

گويد: سبب آمدن ابن سعد به مقابله حسين چنان بود كه عبيد الله او را سالار چهار هزار كس از مردم كوفه كرده بود كه سوى دستبى فرستد كه ديلمان آنجا رفته بودند و بر ولايت تسلط يافته بودند. ابن زياد فرمان رى را به نام وى نوشته بود و

__________________________________________________

[1] به معنى بى‏فرزندى و نازايى و پى كردن چهار پا و تباهى.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3002

دستور رفتن داده بود و او با كسان در حمام اعين اردو زده بود و چون كار حسين چنان شد كه بود رو سوى كوفه كرد ابن زياد، عمر بن سعد را پيش خواند و گفت: «به مقابله حسين رو و چون از كار ميان خودمان و او فراغت يافتيم، سوى عمل خويش مى‏روى.» گويد: عمر بن سعد بدو گفت: «خدايت رحمت كناد اگر خواهى مرا معاف دارى، بدار.» عبيد الله گفت: «بله به شرط آنكه فرمان ما را پسمان دهى.» گويد: و چون با وى چنين گفت، عمر بن سعد گفت: «امروز را مهلتم ده تا بينديشم.» گويد: پس برفت و با نيكخواهان خويش مشورت كرد و با هر كه مشورت كرد او را منع كرد.

گويد: حمزه بن مغيرة بن شعبه، خواهر زاده وى بيامد و گفت: «دايى جان ترا به خدا به مقابله حسين مرو كه عصيان خدا كرده‏اى و رعايت خويشاوندى نكرده‏اى به خدا اگر از دنيا و مال خويش بگذرى و حكومت همه زمين را داشته باشى و واگذارى، از آن بهتر كه با خون حسين به پيشگاه خدا روى.» گويد: عمر بن سعد بدو گفت: «ان شاء الله نمى‏روم.» 409) (410 عبد الله بن يسار جهنى گويد: وقتى به عمر بن سعد دستور داده بودند سوى حسين حركت كند، پيش وى رفتم به من گفت: «امير دستورم داد سوى حسين حركت كنم و اين كار را نپذيرفتم.» گفتم: «خدايت قرين صواب بدارد، خدايت قرين هدايت بدارد، بمان، مرد و مكن.» گويد: از پيش وى برفتيم و يكى بيامد و گفت: «اينك عمر بن سعد كسان را براى حركت سوى حسين مى‏خواند.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3003

گويد: پيش وى رفتم و ديدمش كه نشسته بود، چون مرا ديد روى از من بگردانيد و بدانستم كه آهنگ رفتن سوى حسين دارد و از پيش وى در آمدم.

گويد: عمر بن سعد پيش عبيد الله بن زياد رفت و گفت: «خدايت قرين صلاح بدارد، اين كار را به من داده‏اى و مردم از آن خبر يافته‏اند، اگر رأى تو اين است كه اين كار عمل شود، عمل كن و با اين سپاه، يكى از بزرگان كوفه را كه من در كار جنگ كفايت و لياقت برتر از او نخواهم بود به مقابله حسين فرست.» گويد: كسانى را براى عبيد الله نام برد اما او گفت: «نمى‏خواهد بزرگان كوفه را به من بشناسانى، درباره كسى كه مى‏خواهم بفرستم از تو نظر نمى‏خواهم، اگر با سپاه ما مى‏روى كه بهتر و گر نه فرمان ما را پس بفرست.» گويد: و چون اصرار وى را بديد گفت: «ميروم.» گويد: پس با چهار هزار كس برفت و فرداى روزى كه حسين در نينوى فرود آمده بود به نزد وى رسيد.

گويد: عمر بن سعد خواست عزره بن قيس احمسى را سوى حسين عليه السلام فرستد به او گفت: «پيش وى برو و بپرس براى چه آمده و چه مى‏خواهد؟» گويد: عزره از جمله كسانى بود كه به حسين نامه نوشته بودند و شرم كرد كه پيش وى رود.

گويد: اين كار را به سرانى كه به حسين نامه نوشته بودند عرضه كرد، اما همگى دريغ كردند و نپذيرفتند.

گويد: كثير بن عبد الله شعبى كه يكه سوارى دلير بود و از هيچ كارى روى گردان نبود پيش وى آمد و گفت: «من پيش وى مى‏روم به خدا اگر بخواهى به غافلگيرى مى‏كشمش.» عمر بن سعد گفت: «نمى‏خواهم به غافلگيرى كشته شود. پيش وى برو و بپرس براى چه آمده و چه مى‏خواهد؟»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3004

گويد: كثير بيامد و چون ابو ثمامه صاعدى او را بديد به حسين گفت: «اى ابو عبد الله! خدايت قرين صلاح بدارد شرورترين مردم زمين كه به خونريزى و غافل كشى از همه جسورتر است سوى تو آمده.» گويد: ابو ثمامه نزديك وى رفت و گفت: «شمشير خويش را بگذار.» گفت: «نه، من فرستاده‏ام، اگر گوش مى‏گيريد پيامى را كه به من داده‏اند مى‏رسانم و اگر ابا داريد از پيش شما باز مى‏روم.» گفت: «من دسته شمشيرت را مى‏گيرم آنگاه مقصود خويش را بگوى.» گفت: «به خدا نبايد دست به آن بزنى.» گفت: «پيامى را كه آورده‏اى بگوى و من از طرف تو مى‏رسانم. نمى‏گذارم به او نزديك شوى كه تو بدكاره‏اى.» گويد: «پس به هم ناسزا گفتند و كثير پيش عمر بن سعد رفت و قضيه را با وى بگفت. 410) (411 گويد: پس از آن عمر بن سعد قرة بن قيس حنظلى را پيش خواند و گفت:

«اى قره واى تو! حسين را ببين و از او بپرس براى چه آمده و چه مى‏خواهد؟» گويد: قره سوى حسين روان شد و چون حسين او را بديد كه مى‏آيد گفت:

«اين را مى‏شناسيد؟» حبيب بن مظاهر گفت: «بله، اين يكى از طايفه حنظله است از قبيله تميم، خواهرزاده ماست من او را به حسن عقيدت مى‏شناختم و گمان نداشتم در اينجا حاضر شود.» گويد: قره بيامد و به حسين سلام گفت و پيام عمر بن سعد را بدو رسانيد.

حسين بدو گفت: «مردم شهرتان به من نوشته‏اند كه بيا، اگر مرا نمى‏خواهند بازمى‏گردم.» گويد: پس از آن حبيب بن مظاهر بدو گفت: «اى قره پسر قيس! واى تو،

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3005

چرا پيش قوم ستمگر باز مى‏گردى؟ اين مرد را كه خدا بوسيله پدرانش ما و ترا حرمت بخشيده يارى كن.» قره بدو گفت: «با جواب پيام يارم پيش او باز مى‏روم، آنگاه انديشه مى‏كنم.» گويد: پس پيش عمر بن سعد رفت و خبر را با وى بگفت. عمر بن سعد گفت:

«اميدوارم خدا مرا از پيكار وى معاف بدارد.» حسان بن فايد عبسى گويد: شهادت مى‏دهم كه وقتى نامه عمر بن سعد پيش ابن زياد آمد، من نيز پيش وى بودم. نامه چنين بود:

«به نام خداى رحمان رحيم:

«اما بعد، من وقتى نزديك حسين فرود آمدم كسى پيش او فرستادم «و پرسيدم براى چه آمده و چه مى‏خواهد و مى‏جويد؟

«گفت: مردم اين ولايت به من نوشتند و فرستادگانشان پيش من «آمدند و خواستند كه بيايم و آمدم، اگر مرا نمى‏خواهند و رأيى جز آن «دارند كه فرستادگانشان با من گفته‏اند، از پيش آنها باز مى‏روم.» گويد: و چون نامه را براى عبيد الله بن زياد خواندند شعرى به اين مضمون خواند:

«اكنون كه پنجه‏هاى ما به او بند شده «اميد رهايى دارد «اما ديگر مفر نيست.» گويد: آنگاه به عمر بن سعد نوشت:

«به نام خداى رحمان رحيم:

«اما بعد، نامه تو به من رسيد، آنچه را نوشته بودى فهميدم به «حسين بگو او و همه يارانش با يزيد بن معاويه بيعت كنند و چون چنين‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3006

«كرد، رأى خويش را بگوييم. و السلام.» 411) (412 گويد: و چون نامه به عمر بن سعد رسيد گفت: «حدس مى‏زدم كه ابن زياد سلامت را نمى‏پذيرد.» حميد بن مسلم ازدى گويد: نامه‏اى از عبيد الله بن زياد پيش عمر بن سعد آمد به اين مضمون:

«اما بعد، ميان حسين و ياران وى و آب حايل شو كه يك قطره «از آن ننوشند همانطور كه با متقى پاكيزه خوى مظلوم، امير مؤمنان، «عثمان بن عفان رفتار كردند.» گويد: عمر بن سعد، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار فرستاد كه آبگاه را گرفتند و ميان حسين و ياران وى آب حايل شدند و نگذاشتند يك قطره آب بنوشند و اين سه روز پيش از كشته شدن حسين بود.

گويد: عبيد الله بن ابى حصين ازدى كه نسب از بجيله داشت بانگ زد و گفت: «اى حسين آب را مى‏بينى كه به رنگ آسمان است به خدا يك قطره از آن نمى‏چشى تا از تشنگى بميرى.» گويد: حسين گفت: «خدايا او را از تشنگى بكش و هرگز او را نبخش.» حميد بن مسلم گويد: به خدا بعدها هنگامى كه بيمار بود عيادتش كردم به خدايى كه جز او خدايى نيست ديدمش آب مى‏خورد تا شكمش پر مى‏شد و قى مى‏كرد، آنگاه باز آب مى‏خورد تا شكمش پر مى‏شد و قى مى‏كرد، اما سيراب نمى‏شد و چنين بود تا جان داد. گويد: وقتى تشنگى بر حسين و يارانش سخت شد، عباس بن على بن ابى طالب برادر خويش را پيش خواند و با سى سوار و بيست پياده فرستاد و بيست مشك همراهشان كرد كه شبانگاه برفتند و نزديك آب رسيدند و نافع بن هلال جملى با پرچم پيشاپيش مى‏رفت. عمرو بن حجاج زبيدى گفت: «كيستى بگو براى چه آمده‏اى؟»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3007

گفت: «آمده‏ايم از اين آب كه ما را از آن بداشته‏اند بنوشيم.» گفت: «بنوش، نوش جانت.» گفت: «نه، تا حسين و اين گروه از يارانش كه مى‏بينى تشنه‏اند يك قطره نخواهم نوشيد.» گويد: پس از آن كسان نمودار شدند. عمرو گفت: «نه، به خدا راهى براى آب دادن اينان نيست ما را اينجا گذاشته‏اند كه آب را از آنها منع كنيم.» گويد: و چون ياران نافع نزديك رسيدند به پيادگان گفت: «مشكها را پر كنيد» پيادگان هجوم بردند و مشكها را پر كردند. عمرو بن حجاج و يارانش پيش دويدند.

عباس بن على بن ابى طالب و نافع بن هلال به آنها حمله بردند و پسشان زدند كه به جاى خويش بازگشتند، آنگاه گفتند: «برويم.» اما راهشان را گرفتند. 412) (413 عمرو بن حجاج سوى آنها آمد و درگيرى اندكى شد، يكى از ياران عمرو بن حجاج، كه از طايفه صداء بود، زخم خورد، نافع بن هلال زخمش زده بود، مى‏پنداشت چيزى نيست اما پس از آن بدتر شد و از همان زخم بمرد.

گويد: ياران حسين با مشكها بيامدند و آب را پيش وى بردند.

هانى بن ثبيت حضرمى كه هنگام كشته شدن حسين حضور داشته بود گويد:

«حسين عليه السلام عمرو بن قرظه انصارى را پيش عمر بن سعد فرستاد كه امشب ميان اردوگاه من و اردوگاه خودت مرا ببين.

گويد: عمر بن سعد با حدود بيست سوار بيامد، حسين نيز با همانند آن بيامد و چون به هم رسيدند حسين به ياران خويش گفت دور شوند. عمر بن سعد نيز با ياران خويش چنين گفت.

گويد: از آنها دور شديم چندان كه صدا و سخنشان را نمى‏شنيديم. سخن كردند و طول دادند تا پاسى از شب برفت. پس از آن هر كدام با يارانشان سوى اردوگاه خويش بازگشتند و كسان درباره آنچه ميانشان رفته بود به پندار سخن‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3008

كردند پنداشتند كه حسين به عمر بن سعد گفته بود: «با من پيش يزيد بن معاويه بيا و دو اردو را به جاى مى‏گذاريم.» عمر گفته بود: «در اين صورت خانه‏ام را ويران مى‏كنند.» گفته بود: «من آنرا برايت مى‏سازم.» گفته بود: «املاكم را مى‏گيرند.» گفته بود: «از اموال خودم در حجاز بهتر از آن به تو مى‏دهم.» گويد: و عمر اين را خوش نداشته يود.

گويد: كسان بى‏آنكه چيزى شنيده باشند يا دانسته باشند چنين مى‏گفتند و ميانشان رواج يافته بود.

ابو مخنف گويد: اما آنچه مجالد بن سعيد و صقعب بن زهير و ديگر اهل روايت گفته‏اند و جمع راويان بر آن رفته‏اند اين است كه چنين گفت: «يكى از سه چيز را از من بپذيريد: يا به همانجا كه از آن آمده‏ام بازمى‏گردم، يا دست در دست يزيد ابن معاويه مى‏نهم كه در كار فيما بين، رأى خويش را بگويد يا مرا به هر يك از- مرزهاى مسلمانان كه مى‏خواهيد بفرستيد كه يكى از مردم مرز باشم و حقوق و تكاليفى همانند آنها داشته باشم.» عقبة بن سمعان گويد: همراه حسين بودم با وى از مدينه به مكه رفتم و از مكه به عراق، 413) (414 تا وقتى كشته شد از او جدا نشدم و از سخنان وى با كسان در مدينه و مكه و در راه و در عراق و در اردوگاه تا به روز كشته شدنش يك كلمه نبود كه نشنيده باشم، به خدا آنچه مردم مى‏گويند و پنداشته‏اند نبود و نگفته بود كه دست در دست يزيد بن معاويه نهد يا او را به يكى از مرزهاى مسلمانان فرستند، بلكه گفت: «بگذاريد در زمين فراخ بروم تا ببينم كار كسان به كجا مى‏كشد.» ابو مخنف به نقل از مجالد بن سعيد همدانى و صقعب بن زهير كه مكرر، سه يا چهار بار، حسين و عمر بن سعد را ديده بودند گويد: عمر بن سعد به عبيد الله بن زياد نوشت:

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3009

«اما بعد، خدا آتش را خاموش كرد و اتفاق آورد و كار امت را «به صلاح آورد، اينك حسين به من مى‏گويد به جايى كه از آن آمده باز- «گردد يا او را به هر يك از مرزهاى مسلمانان كه خواهيم فرستيم و يكى از «مسلمانان باشد و در حقوق و تكاليف همانند آنها باشد يا پيش يزيد «امير مؤمنان رود و دست در دست وى نهد كه رأى خويش را در كار «فيما بين بگويد و اين مايه رضاى شماست و صلاح امت.» گويد: و چون عبيد الله نامه را بخواند گفت: «اين نامه مرديست كه اندرزگوى امير خويش است و مشفق قوم خويش، بله مى‏پذيرم.» گويد: شمر بن ذى الجوشن برخاست و گفت: «اكنون كه به سرزمين تو فرود آمده و كنار تست اين را از او مى‏پذيرى؟ به خدا اگر از ديار تو برود و دست در دستت ننهاده باشد قوت و عزت از آن وى باشد و ضعف و ناتوانى از آن تو. اين را مپذير كه مايه ضعف است. بايد او و يارانش به حكم تو تسليم شوند كه اگر عقوبت مى‏كنى اختيار عقوبت با تو باشد و اگر مى‏بخشى به اختيار تو باشد، به خدا شنيده‏ام كه حسين و عمر سعد ميان دو اردوگاه مى‏نشينند و بيشتر شب سخن مى‏كنند.» ابن زياد گفت: «چه خوب گفتى، رأى تو درست است.» حميد بن مسلم گويد: آنگاه عبيد الله بن زياد شمر بن ذى الجوشن را پيش خواند و گفت: «اين نامه را پيش عمر بن سعد ببر كه به حسين و يارانش بگويد به حكم من تسليم شوند، اگر شدند آنها را به مسالمت پيش من بفرستد و اگر نپذيرفتند با آنها بجنگد، اگر جنگيد، شنوا و مطيع او باشد و اگر ابا كرد تو بجنگ كه سالار قومى و گردن او را بزن و سرش را پيش من بفرست.» 414) (415 ابو جناب كلبى گويد: آنگاه عبيد الله بن زياد نامه‏اى به عمر بن سعد نوشت به اين مضمون:

«اما بعد، ترا سوى حسين نفرستاده‏ام كه دست از او بدارى يا

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3010

«وقت بگذرانى يا اميد سلامت و بقا بدو بدهى يا بمانى و پيش من از او «وساطت كنى، بنگر اگر حسين و يارانش گردن نهادند و تسليم شدند آنها «را به مسالمت سوى من فرست، اگر دريغ كردند به آنها حمله بر و «خونشان بريز و اعضاشان را ببر كه استحقاق اين كار دارند، اگر حسين «كشته شد اسب بر سينه و پشت وى بتاز كه ناسپاس است و مخالف و حق «ناشناس و ستمگر. مقصودم اين نيست كه اين كار از پس مرگ زيانى «مى‏زند ولى قولى داده‏ام كه اگر او را كشتم با وى چنين كنم، اگر به «دستور ما عمل كردى پاداش شنو اى مطيع به تو مى‏دهيم و اگر نكردى از «عمل ما و سپاه ما كناره كن و شمر بن ذى الجوشن را با سپاه واگذار كه دستور «خويش را به او داده‏ايم. و السلام.» عبيد الله بن شريك عامرى گويد: وقتى شمر بن ذى الجوشن نامه را گرفت او و عبد الله بن ابى محل كه عمه‏اش ام البنين دختر حزام زن على بن ابى طالب بوده بود و عباس و عبد الله و جعفر و عثمان را او آورده بود بپا خاستند. عبد الله بن ابى محل گفت: «خداى امير را قرين صلاح بدارد، فرزندان خواهر ما همراه حسينند اگر مايلى امانى براى آنها بنويسى، بنويس.» گفت: «بله، به خاطر شما.» و دبير خويش را گفت كه امانى براى آنها نوشت كه عبد الله آن را با غلام خويش به نام كزمان فرستاد و چون پيششان رسيد آنها را بخواند و گفت: «اين امان را دايى شما فرستاده.» جوانان گفتند: «دايى ما را سلام گوى و بگوى ما را به امان شما حاجت نيست امان خدا از امان پسر سميه بهتر است.» گويد: شمر بن ذى الجوشن با نامه عبيد الله بن زياد پيش عمر بن سعد آمد و چون نامه را بدو داد كه بخواند عمر بدو گفت: «چه كردى؟ واى تو. خدا خانه‏ات را نزديك نكند و چيزى را كه به سبب آن پيش من آمده‏اى زشت بدارد. به خدا دانم‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3011

كه تو نگذاشتى كه آنچه را به او نوشته بودم بپذيرد و كارى را كه اميد داشتم به صلاح آيد، تباه كردى، به خدا حسين تسليم نمى‏شود كه جانى والامنش ميان دو پهلوى اوست.» شمر بدو گفت: «به من بگو چه خواهى كرد؟ فرمان اميرت را اجرا مى‏كنى و دشمن او را مى‏كشى؟ اگر نه، سپاه و اردو را با من گذار.» 415) (416 گفت: «نه. خودم اين كار را عهده مى‏كنم.» گفت: «پس، سالار تو باش.» گويد: شامگاه پنجشنبه نه روز از محرم رفته سوى حسين حمله برد.

گويد: شمر بيامد و نزديك ياران حسين ايستاد و گفت: «پسران خواهر ما بيايند.» گويد: عباس و جعفر و عثمان پسران على پيش وى آمدند و گفتند: «چكار دارى و چه مى‏خواهى؟» گفت: «اى پسران خواهر ما، شما در امانيد.» گويد جوانان بدو گفتند: «خدايت لعنت كند، امانت را نيز لعنت كند. اگر دايى ما بودى در اين حال كه پسر پيمبر خدا امان ندارد به ما امان نمى‏دادى.» گويد: آنگاه عمر بن سعد ندا داد: «اى سپاه خدا برنشين و خوشدل باش.» و با كسان سوار شد و از پس نماز پسينگاه سوى آنها حمله برد. حسين بر در خيمه نشسته بود و به شمشير خويش تكيه داشت و در حال چرت سرش پايين افتاده بود.

زينب خواهرش سر و صدا را شنيد و به برادر خود نزديك شد و گفت: «برادر صداها را كه نزديك مى‏شوند نمى‏شنوى؟» گويد: حسين سر برداشت و گفت: «پيمبر خدا را به خواب ديدم كه به من گفت امشب پيش ما ميايى.» گويد: «خواهر حسين به صورت خويش زد و گفت: «واى من.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3012

گفت: «واى از تو دور، خواهر كم آرام باش، رحمانت رحمت كند.» گويد: عباس بن على گفت: «برادر! قوم آمدند.» حسين گفت: «عباس برادرم، جانم فدايت، برنشين و پيش آنها برو و بگو:

چكار داريد و مقصودتان چيست؟ و بپرس براى چه آمده‏اند؟» گويد: عباس پيش آنها رفت و با حدود بيست سوار و از جمله زهير بن قين و حبيب بن مظاهر مقابلشان رسيد و گفت: «چه انديشيده‏ايد و چه مى‏خواهيد.» گفتند: «دستور امير آمده كه به شما بگوييم به حكم امير تسليم شويد، يا با شما جنگ مى‏كنيم.» گفت: «شتاب مكنيد تا پيش ابو عبد الله بازگردم و آنچه را گفتيد با وى بگويم.» گويد: توقف كردند و گفتند: «او را ببين و اين را با وى بگوى آنگاه با گفته وى پيش ما بيا.» گويد: عباس بازگشت و بتاخت پيش حسين رفت و خبر را با وى بگويد ياران وى با قوم به سخن ايستادند حبيب بن مظاهر به زهير بن قين گفت: «اگر خواهى با اين قوم سخن كن و اگر خواهى من سخن كنم.» زهير گفت: «تو اين را آغاز كردى، تو با آنها سخن كن.» گويد: حبيب بن مظاهر با آنها گفت: «به خدا قومى كه فردا به پيشگاه خدا روند و فرزند پيمبر او را عليه السلام با كسان و خاندان وى صلى الله عليه و سلم و بندگان سحر خيز و ذكرگوى اين شهر را كشته باشند، به نزد خداى قوم بدى باشند.» عزره بن قيس گفت: 416) (417 «تو هر چه بتوانى خودت را پاك مى‏نمايى.» زهير گفت: «اى عزره، خدا او را پاك كرده و هدايت بخشيده. اى عزره از خدا بترس كه من نيكخواه توام، تو را به خدا از جمله كسانى مباش كه گمراهان را

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3013

براى كشتن نفوس پاك كمك مى‏كنند.» گفت: «اى زهير تو به نزد ما از شيعيان مردم اين خاندان نبودى، بلكه دوستدار عثمان بودى.» گفت: «اينجا بودنم را دليل اين نمى‏گيرى كه از آنها هستم، به خدا هرگز به وى نامه‏اى ننوشتم و هرگز كسى را به سوى او نفرستادم و هرگز وعده يارى خويش را به او ندادم ولى راه، من و او را به هم رسانيد و چون او را بديدم پيمبر خدا را با قرابت وى با پيمبر به ياد آوردم و بدانستم كه سوى دشمن خويش و دسته شما روانست و چنين ديدم كه ياريش كنم و جزو دسته او باشم و براى حفظ حق خدا و حق پيمبر كه شما به تباهى داده‏ايد مدافع وى باشم.» گويد: عباس بن على بتاخت بيامد و به آنها رسيد و گفت: «اى حاضران ابو- عبد الله از شما مى‏خواهد كه امشب برويد تا در اين كار بنگريم كه ميان شما و او در اين باب سخن نرفته بود و چون صبح شود همديگر را ببينيم. ان شاء الله، يا رضايت آورده‏ايم و كارى را كه مى‏خواهيد و تحميل مى‏كنيد انجام مى‏دهيم، و اگر نخواستم آن را رد مى‏كنيم.» گويد: حسين مى‏خواست آن شب آنها را پس برد تا دستور خويش را بگويد و با كسانش وصيت كند. و چون عباس بن على اين پيام را آورد، عمر بن سعد گفت:

«اى شمر رأى تو چيست؟» گفت: «رأى تو چيست؟ سالار تويى، و رأى تو است.» گفت: «مى‏خواهم نباشم.» گويد: آنگاه رو به كسان كرد و گفت: «چه رأى داريد؟» عمرو بن حجاج زبيدى گفت: «سبحان الله به خدا اگر از ديلمان بودند و اين را از تو مى‏خواستند، مى‏بايد بپذيرى.» قيس بن اشعث گفت: «آنچه را خواسته‏اند بپذير. بدينم قسم كه صبحگاه با

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3014

تو جنگ مى‏كنند.» گفت: «به خدا اگر مى‏دانستم چنين مى‏كنند، امشب را مهلتشان نمى‏دادم.» گويد: و چنان بود كه وقتى عباس بن على با پيشنهادى كه عمر بن سعد كرده بود پيش حسين آمد و بدو گفت: «پيش آنها بازگرد و اگر توانستى تا صبحدم عقب بينداز و امشب از ما بازشان دار، شايد امشب براى پروردگارمان نماز كنيم و دعا كنيم و استغفار كنيم. خدا مى‏داند كه من نماز كردن و قرآن خواند و دعاى بسيار و استغفار را دوست مى‏داشته‏ام.» 417) (418 على بن حسين گويد: فرستاده‏اى از جانب عمر بن سعد پيش ما آمد و جايى ايستاد كه صدا رس بود و گفت: «تا فردا مهلتتان داديم اگر تسليم شديد، شما را پيش اميرمان عبيد الله بن زياد مى‏فرستيم و اگر نپذيرفتيد ول‏كنتان نيستيم.» على بن حسين گويد: وقتى عمر بن سعد بازگشت، و اين به نزديك شبانگاه بود، حسين ياران خويش را فراهم آورد.

گويد: نزديك او شدم كه بشنوم كه بيمار بودم، شنيدم پدرم با ياران خويش مى‏گفت:

«ستايش خداى تبارك و تعالى مى‏گويم، ستايش نيكو، و او را «بر گشايش و سختى حمد مى‏كنم، خدايا حمد تو مى‏كنم كه ما را به پيمبرى «كرامت دادى و قرآن را به ما ياد دادى و به كار دين دانا كردى، گوش و «چشم و دلمان بخشيدى و جزو مشركانمان نكردى. اما بعد، يارانى «شايسته‏تر و بهتر از يارانم نمى‏شناسم و خاندانى از خاندان خودم نكوتر «و خويشدوست‏تر.

«خدا همه‏تان را از جانب من پاداش نيك دهد. بدانيد كه مى‏دانم «فردا روزمان با اين دشمنان چه خواهد شد. بدانيد كه من اجازه‏تان مى‏دهم، «با رضايت من همگيتان برويد كه حقى بر شما ندارم، اينك شب به برتان‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3015

«گرفته آنرا وسيله رفتن كنيد.» ضحاك بن عبد الله مشرقى همدانى گويد: من و مالك بن نضر ارحبى پيش حسين رفتيم و به او سلام گفتيم، آنگاه پيش وى نشستيم سلام ما را جواب گفت و خوش آمد گفت و پرسيد كه براى چه آمده‏ايم؟

گفتيم: «آمده‏ايم به تو سلام گوييم و از خدا براى تو سلامت خواهيم و ديدار تازه كنيم و خبر اين كسان را با تو بگوييم، به تو مى‏گوييم كه به جنگ تو اتفاق دارند كار خويش را بنگر.» گويد: حسين عليه السلام گفت: «خدا مرا بس كه نيكو تكيه‏گاهى است.» گويد: آنگاه حرمت كرديم و سلام گفتيم و براى او دعا كرديم.

گفت: «چرا مرا يارى نمى‏كنيد؟» مالك بن نضر گفت: «قرض دارم و نانخوار دارم.» من نيز گفتم: «قرض دارم و نانخوار دارم اما اگر اجازه دهى كه وقتى ديدم جنگاورى نمانده بروم، 418) (419 چندان كه براى تو سودمند باشد و موجب دفاع از تو شود مى‏جنگم.» گفت: «اجازه دارى.» گويد: پس با وى ببودم و چون شب رسيد گفت: «اينك شب شما را به برگرفته آنرا وسيله رفتن كنيد، هر يك از شما دست يكى از خاندان مرا بگيرد و در روستاها و شهرهايتان پراكنده شويد، تا خدا گشايش دهد كه اين قوم مرا مى‏خواهند وقتى به من دست يافتند از تعقيب ديگران غافل مى‏مانند.» گويد: برادرانش و پسرانش و برادرزادگانش و دو پسر عبد الله بن جعفر گفتند:

«چرا چنين كنيم؟ براى آنكه پس از تو بمانيم؟ خدا هرگز چنين روزى را نيارد.» گويد: نخست عباس اين سخن گفت، سپس آنها اين سخن و امثال آن را به زبان آوردند.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3016

حسين عليه السلام گفت: «اى پسران عقيل، كشته شدن مسلم شما را بس، برويد كه اجازه‏تان دادم.» گفتند: «مردم چه خواهند گفت؟ مى‏گويند: بزرگ و سرور و فرزندان عمويمان را كه بهترين عموها بود رها كرديم و با آنها يك تير نينداختيم و يك نيزه و يك ضربت شمشير نزديم و ندانستيم چه كردند، نه به خدا نمى‏كنيم، جان و مال و كسانمان را فدايت مى‏كنيم و همراه تو مى‏جنگيم تا شريك سرانجامت شويم خدا زندگى از پس ترا روسياه كند.» ضحاك بن عبد الله مشرقى گويد: پس مسلم بن عوسجه اسدى برخاست و گفت:

«ترا رها كنيم و خدا بداند كه در كار اداى حق تو نكوشيده‏ايم؟ نه به خدا بايد نيزه‏ام را در سينه‏هاشان بشكنم و با شمشيرم چندانكه دسته آن به دستم باشد ضربتشان بزنم، از تو جدا نمى‏شوم، اگر سلاح براى جنگشان نداشته باشم به دفاع از تو چندان سنگشان مى‏زنم كه با تو بميرم.» گويد: سعد بن عبد الله حنفى گفت: «به خدا ترا رها نمى‏كنيم تا خدا بداند كه در وجود تو حرمت غياب پيمبر خدا را بداشته‏ايم، به خدا اگر بدانم كشته مى‏شوم سپس زنده مى‏شوم آنگاه زنده سوخته مى‏شوم و خاكسترم به باد مى‏رود و هفتاد بار چنينم مى‏كنند از تو جدا نشوم تا پيش رويت بميرم. پس چرا چنين نكنم كه يك كشتن است و آنگاه كرامتى كه هرگز پايان نمى‏پذيرد.» گويد: زهير بن قين گفت: «به خدا دوست دارم كشته شوم و زنده شوم و باز- كشته شوم و به همين صورت هزار بار كشته شوم و خدا با كشته شدن من بليه را از جان 419) (420 تو و جان اين جوانان خاندان تو دور كند.» گويد: همه ياران وى سخنانى گفتند كه همانند يك ديگر بود و از يك روى، مى‏گفتند: «به خدا از تو جدا نمى‏شويم، جانهاى ما به فدايت با سينه و صورت و دست، ترا حفظ مى‏كنيم و چون كشته شديم تكليف خويش را ادا كرده‏ايم و به سر

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3017

برده‏ايم.» على بن حسين گويد: شبى كه صبحگاه آن پدرم كشته شد نشسته بودم، عمه‏ام زينب پيشم بود و پرستاريم مى‏كرد. پدرم در خيمه خويش از ياران گوشه گرفته بود، حوى، غلام ابو ذر غفارى پيش وى بود كه به شمشير خود پرداخته بود و آنرا درست مى‏كرد. پدرم شعرى مى‏خواند به اين مضمون:

«اى روزگار پليد كه دوست بدى «و صبحگاهان و شبانگاهان «ياران و دنياجويان كشته دارى «روزگار عوض نمى‏پذيرد «كار به دست خداى جليل است «و هر زنده‏اى به راه مرگ مى‏رود.» گويد: اين را دو سه بار خواند تا فهميدم و مقصود وى را بدانستم و اشكم گرفت، اما اشكم را نگهداشتم و خاموش ماندم و بدانستم كه بلا نازل شده، عمه‏ام نيز آنچه را من شنيده بودم شنيد، زن بود و زنان رقت دارند و استعداد زارى.

خويشتن‏دارى نتوانست و برجست و جامه خود را مى‏كشيد و برهنه سر بود، پيش وى رفت و گفت: «اى عزاى من! اى باقيمانده سلف و پناهگاه خلف! كاش آن روز كه فاطمه مادرم يا على پدرم يا حسن برادرم مرد، زندگيم به سر رسيده بود.» گويد: حسين عليه السلام بدو نگريست و گفت: «خواهركم، شيطان بردبارى ترا نبرد.» گفت: «اى ابو عبد الله! پدر و مادرم فدايت، در انتظار كشته شدنى؟ جانم فدايت …» و سخن در گلويش ماند.

گويد: چشمانش پر از اشك شد و گفت: «اگر شتر مرغ را بگذارند شب‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3018

مى‏خوابد. [1] گفت: «واى من! ترا به زور مى‏كشانند! اين، قلب مرا بيشتر داغدار مى‏كند و بر جانم سخت‏تر است.» و به چهره خويش زد و گريبان خويش را گرفت و آنرا بدريد و بيهوش به زمين افتاد.

گويد: حسين بدو پرداخت و آب به چهره‏اش ريخت و گفت: «خواهركم! از خدا بترس و از خدا تسلى خواه و بدان كه زمينيان مى‏ميرند و آسمانيان نمى‏مانند، همه چيز تلف شدنى است 420) (421 به جز ذات خدايى كه زمين را به قدرت خويش آفريده و خلق را برمى‏انگيزد كه باز مى‏آيند و او خود يكتاست. پدرم بهتر از من بود، مادرم بهتر از من بود، برادرم بهتر از من بود، مقتداى من و آنها و همه مسلمانان پيمبر خدا است.» گويد: با اين سخنان و امثال آن وى را تسلى داد و گفت: «خواهركم! قسمت مى‏دهم و قسم مرا رعايت كن كه بر من گريبان ندرى و چهره نخراشى و واى نگويى و مرگ نخواهى.» گويد: آنگاه وى را بياورد و پيش من نشانيد و پيش ياران خويش رفت و گفتشان كه خيمه‏هايشان را نزديك يك ديگر كنند و طنابها را درهم كنند و ما بين خيمه‏ها باشند مگر در سمتى كه دشمن از آنجا مى‏آيد.» ضحاك بن عبد الله مشرقى گويد: آن شب حسين و ياران وى همه شب بيدار بودند، نماز مى‏كردند و آمرزش مى‏خواستند و دعا مى‏كردند و زارى.

گويد: سواران آنها بر ما مى‏گذشتند كه مراقبمان بودند و حسين اين آيه را مى‏خواند:

«وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ، ما كانَ الله لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى‏ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ من الطَّيِّبِ 3: 178- 179

__________________________________________________

[1] مثلى همسنگ گفتار سعدى كه بگفت ار بدست منستى قطار

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3019

» [1] يعنى: كسانى كه كافر شده‏اند مپندارند اين مهلت كه به ايشان مى‏دهيم خير آنهاست فقط مهلتشان مى‏دهيم تا گناهشان بيشتر شود و عذابى خفت‏انگيز دارند.

خدا مؤمنان را بر اين حال كه شماييد نمى‏گذارد تا پليد را از پاك جدا كند.

و يكى از سوارانى كه مراقب ما بودند اين را بشنيد و بگفت: «قسم به پروردگار كعبه كه ما پاكانيم و از شما جدا شده‏ايم.» گويد: من او را شناختم و به برير بن حصين گفتم: «مى‏دانى اين كيست؟» گفت: «نه.» گفتم: «اين ابو حرب عبد الله بن شهر است، مردى بذله‏گوى بود و معتبر و دلير و غافل كش، بارها مى‏شد كه سعيد بن قيس او را به سبب جنايتى محبوس مى‏داشت.» گويد: برير بن حضير بدو گفت: «اى فاسق! خدا ترا جزو پاكان مى‏كند؟» گفت: «تو كيستى؟» گفت: «برير بن حضين.» گفت: «انا للَّه، دريغم آيد اى بريز، به خدا هلاك شدى، به خدا هلاك شدى.» گفت: «اى ابو حرب، مى‏خواهى از گناهان بزرگ خويش به پيشگاه خدا توبه برى كه به خدا ما پاكانيم و شما پليدان.» گفت: «من نيز بدين شهادت مى‏دهم.» گفتمش: «واى تو! چرا دانستنت سودت نمى‏دهد.» گفت: «فدايت شوم، پس كى همنشين يزيد بن عذره عنزى مى‏شود؟» گفت: «اينك يزيد همراه من است.» گفت: «به هر حال خدا رأى ترا زشت بدارد كه بى‏خردى.» 421)

__________________________________________________

[1] سوره آل عمران: آيه 178- 187

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3020

(422 گويد: پس او برفت و آنكه شبانگاه با سواران مراقب ما بود عزرة بن قيس احمسى بود كه سالار سواران بود.

گويد: و چون عمر بن سعد صبحگاه روز شنبه نماز كرد- به قولى روز جمعه بود- و اين به روز عاشورا بود، با كسانى كه همراه وى بود بيامد.

گويد: حسين ياران خويش را بياراست و با آنها نماز صبح بكرد، سى و دو سوار با وى بودند و چهل پياده. زهير بن قين را به پهلوى راست ياران خود نهاد و حبيب بن مظاهر را به پهلوى چپ ياران خود نهاد. پرچم خويش را به عباس بن على برادرش داد. خيمه‏ها را پشت سر نهاد و بگفت تا مقدارى هيزم و نى را كه پشت خيمه بود آتش زدند كه بيم داشت دشمن از پشت سر بيايد.

گويد: براى حسين عليه السلام مقدارى نى و هيزم به جاى فرو رفته‏اى آورده بودند.

كه پشت سرشان بود و همانندجويى بود و هنگام شب بيشتر حفر كرده بودند كه چون خندقى شده بود. نى و هيزم را در آن ريختند و گفتند: «وقتى صبحگاهان به ما حمله برند آتش در آن زنيم كه از پشت سر به ما حمله نيارند و از يكسو با ما بجنگند.» چنين كردند و برايشان سودمند بود.

عمرو بن حضرمى گويد: وقتى عمر بن سعد با كسان روان شد، سر گروه شهريان كوفه عبد الله بن زهير اسدى بود، سر مذحج و اسديان كوفه عبد الرحمان بن ابى سبره بود، سر ربيعه و كنده قيس بن اشعث بن قيس بود، سر مردم تميم و همدان حر بن يزيد رياحى بود، اينان همه در كشته شدن حسين حضور داشتند بجز حر بن يزيد كه به حسين پيوست و با وى كشته شد.

گويد: عمر پهلوى راست سپاه خود را به عمرو بن حجاج زبيدى داد، پهلوى راست را به شمر بن ذى الجوشن بن شرحبيل داد، سر سواران، عزرة بن قيس احمسى بود، سر پيادگان شبث بن ربعى يربوعى بود، پرچم را به ذويد غلام خويش داده بود. 422)

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3021

(423 غلام عبد الرحمان بن عبد ربه انصارى گويد: با صاحبم بودم. وقتى كسان آماده شدند و سوى حسين رفتند حسين بگفت تا خيمه‏اى به پا كردند و مقدارى مسك بياوردند و در كاسه‏اى بزرگ يا سينى‏اى ريختند.

گويد: آنگاه حسين وارد خيمه شد و نوره كشيد.

گويد: صاحب من عبد الرحمان بن عبد ربه و برير بن حضير همدانى بر در خيمه شانه‏هايشان به هم مى‏خورد و برخورد داشتند كه كدامشان پس از وى نوره بكشند. برير با عبد الرحمان بذله‏گويى مى‏كرد، عبد الرحمان بدو گفت: «ولمان كن، اينك وقت ياوه‏گويى نيست.» گويد: برير بدو گفت: «به خدا قوم من مى‏دانند كه نه در جوانى و نه در سالخوردگى ياوه‏گويى را دوست نداشته‏ام ولى به خدا از آنچه در پيش دارم خوشدلم، به خدا ميان ما و حور عين فاصله نيست جز اينكه اين قوم با شمشيرهاى خويش سوى ما آيند، دوست دارم كه با شمشيرهاى خود بيايند.» گويد: و چون حسين فراغت يافت ما نيز برفتيم و نوره كشيديم.

گويد: آنگاه حسين بر مركب خويش نشست و قرآنى خواست و آنرا پيش روى خويش نهاد.

گويد: ياران وى پيش رويش جنگى سخت كردند و چون ديدم كه آن گروه از پاى در آمدند گريختم و آنها را رها كردم.

ابو خالد كاهلى گويد: وقتى صبح شد حسين دست برداشت و گفت: «خدايا تو در هر بليه اطمينان منى و در هر سختى اميد منى و در هر گرفتارى كه رخ دهد تكيه گاه و ذخيره منى، چه غمها كه موجب اضطراب و بيچارگى و بى‏اعتنايى دوست و شماتت دشمن بود كه به پيشگاه تو آوردم و شكايت آن را به تو كردم كه از همه كسان دل با تو داشتم و آنرا ببردى و برداشتى همه نعمت‏ها از تو است و همه خوبيها از تو است و همه مطلوبها به نزد تو است.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3022

ضحاك مشرقى گويد: وقتى به طرف ما آمدند و آتش را ديدند كه از هيزم و نى شعله‏ور بود، كه آتش افروخته بوديم تا وقتى آمدند از پشت سر به ما حمله نكنند، يكى از آنها كه سلاح تمام داشت بر اسبى به تاخت آمد و با ما سخن نكرد تا بر خيمه‏ها گذشت و جز هيزم مشتعل چيزى نديد و بازگشت و به صداى بلند بانگ زد كه اى حسين در اين دنيا پيش از روز رستاخيز آتش را به شتاب خواستى؟ 423) (424 حسين گفت: «اين كيست؟ گويى شمر بن ذى الجوشن است؟» گفتند: «آرى. خدايت قرين صلاح بدارد، خودش است.» گفت: «اى پسر زن بزچران، تو در خور آتشى كه در آن بسوزى.» مسلم بن عوسجه گفت: «اى پسر پيمبر خدا، فدايت شوم تيرى به او بيندازم كه در تيررس من است و تيرم خطا نمى‏كند، اين فاسق از جباران بزرگ است.» حسين گفت: «تيرش نزن كه نمى‏خواهم من آغاز كرده باشم.» گويد: حسين اسبى همراه داشت به نام لاحق كه على بن حسين را بر آن نشانده بود.

گويد: وقتى جماعت نزديك وى رسيدند مركب خويش را خواست و بر- نشست و با صداى بلند كه بيشتر كسان مى‏شنيدند گفت: «اى مردم سخن مرا بشنويد و در كار من شتاب مكنيد تا درباره حقى كه بر شما دارم سخن آرم و بگويم كه به چه سبب سوى شما آمده‏ام، اگر گفتار مرا پذيرفتيد و سخنم را باور كرديد و انصاف داديد نيكروز مى‏شويد كه بر ضد من دستاويزى نداريد و اگر نپذيرفتيد و انصاف نداديد شما و شريكان (عبادت) تان يك دل شويد كه منظورتان از خودتان نهان نباشد و درباره من هر چه خواهيد كنيد و مهلتم ندهيد. [1] ياور من خدايى است كه اين كتاب را نازل كرده و هم او دوستدار شايستگان است.» [2]

__________________________________________________

[1] فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ 10: 71 يونس آيه 81.

[2] إِنَّ وَلِيِّيَ الله الَّذِي نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ 7: 196 اعراف آيه 195

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3023

گويد: و چون خواهرانش اين سخن را شنيدند بانگ زدند و بگريستند، دخترانش نيز گريستند و صدايشان بلند شد كه عباس برادرش و على پسرش را فرستاد و گفت: «خاموششان كنيد كه بدينم قسم گريه بسيار خواهند كرد.» گويد: «و چون برفتند كه آنها را خاموش كنند گفت: «ابن عباس بيجا نگفت» گويد: ما بدانستيم كه به وقت شنيدن گريه‏شان اين سخن را از آن رو گفت كه ابن عباس گفته بود آنها را همراه نيارد. و چون خاموش شدند حمد خدا گفت و ثناى او كرد و ياد خدا كرد چنانكه بايد و محمد و فرشتگان و پيمبران را صلوات گفت، چندان گفت كه خدا بهتر داند و به گفتن نيايد.

گويد: به خدا هرگز چه پيش از آن و چه بعد، نشنيدم كه گوينده‏اى بليغ‏تر از او سخن كند.

آنگاه گفت:

«اما بعد، نسب مرا به ياد آريد و بنگريد من كيستم آنگاه به «خويشتن بازرويد و خودتان را ملامت كنيد و بينديشيد كه آيا رواست مرا «بكشيد و حرمتم را بشكنيد؟ مگر من پسر دختر پيمبرتان و پسر وصى وى «و عموزاده‏اش نيستم كه پيش از همه به خدا ايمان آورد و پيمبر را در «مورد چيزى كه از پيش پروردگارش آورده بود تصديق كرد؟ مگر حمزه «سرور شهيدان عموى پدرم نبود؟ مگر جعفر شهيد طيار صاحب دو بال 424) (425 «عموى من نبود؟ مگر سخنى را كه ميانتان شهره است نشنيده‏ايد كه پيمبر «خداى صلى الله عليه و سلم به من و برادرم گفت: اين دو سرور جوانان «بهشتى‏اند؟ اگر آنچه را مى‏گويم كه و حق همين است باور مى‏داريد به خدا «از وقتى دانسته‏ام خدا دروغگو را دشمن دارد و دروغساز زيان مى‏بيند، «دروغ نگفته‏ام، و اگر باورم نمى‏داريد هنوز در ميان جماعت كس هست كه اگر «در اين باب از او بپرسيد به شما مى‏گويد. از جابر بن عبد الله انصارى يا

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3024

«ابو سعيد خدرى يا سهل بن سعد ساعدى يا زيد بن ارقم يا انس بن مالك «بپرسيد تا به شما بگويند كه اين سخن را درباره من و برادرم از پيمبر «خدا صلى الله عليه و سلم شنيده‏اند، آيا اين شما را از ريختن خون من باز «نمى‏دارد؟» شمر ذى الجوشن گفت: «هر كه بفهمد تو چه مى‏گويى خدا را بر يك حرف مى‏پرستد.» حبيب بن مظاهر بدو گفت: «به خدا كه تو خدا را بر هفتاد حرف پرستش مى‏كنى، شهادت مى‏دهم كه راست مى‏گويى و نمى‏فهمى چه مى‏گويد كه خدا بر- دلت مهر نهاده.» گويد: آنگاه حسين به آنها گفت:

«اگر در اين سخن ترديد داريد، آيا اندك ترديدى داريد كه من «پسر دختر پيمبرتانم؟ به خدا از مشرق تا مغرب از قوم شما يا قوم ديگر «به جز من پسر دختر پيمبرى وجود ندارد، تنها منم كه پسر پيمبر شما «هستم. به من بگوييد آيا به عوض كسى كه كشته‏ام يا مالى كه تلف كرده‏ام «يا قصاص زخمى كه زده‏ام، از پى منيد؟» گويد: اما خاموش ماندند و با وى سخن نكردند.

گويد: آنگاه بانگ زد:

«اى شبث بن ربعى، اى حجار بن ابجر، اى قيس بن اشعث، اى «يزيد بن حارث! مگر به من ننوشتيد كه ميوه‏ها رسيده و باغستانها سرسبز «شده و چاهها پرآب شده و پيش سپاه آماده خويش مى‏آيى، بيا.» گفتند: «ما ننوشتيم.» گفت: «سبحان الله، چرا، به خدا شما نوشتيد.» گويد: آنگاه گفت: «اى مردم! اگر مرا نمى‏خواهيد بگذاريدم از پيش شما به‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3025

سرزمين امانگاه خويش روم.» گويد: قيس بن اشعث گفت: «چرا به حكم عموزادگانت تسليم نمى‏شوى؟

به خدا با تو رفتارى ناخوشايند نمى‏كنند و از آنها بدى به تو نمى‏رسد.» حسين بدو گفت: «تو برادر آن برادرى، مى‏خواهى بنى هاشم بيشتر از خون مسلم بن عقيل را از تو مطالبه كنند؟ نه به خدا مانند ذليلان تسليم نمى‏شوم و مانند بردگان گردن نمى‏نهم. اى بندگان خدا من از اينكه سنگسارم كنيد به پروردگار خويش و پروردگار شما پناه مى‏برم [1]. 425) (426 از شر متكبرانى كه به روز حساب ايمان ندارند به پروردگار خودم و پروردگار شما پناه مى‏برم.» [2] گويد: آنگاه مركب خويش را خوابانيد و عقبة بن سمعان را بگفت تا آنرا زانوبند زد و قوم حمله كنان سوى وى آمدند.

كثير بن عبد الله شعبى كه هنگام كشته شدن حسين حضور داشته بود گويد:

وقتى به طرف حسين حمله برديم زهير بن قين بر اسب خويش كه دمى پرموى داشت با سلاح تمام بيامد و گفت: «اى مردم كوفه از عذاب خداى حذر كنيد! اندرز برادر مسلمان بر برادر مسلمان فرض است، ما و شما تا كنون و تا وقتى كه شمشير در ميانه نيامده برادريم و بر يك دين و بر يك جماعت (ملت) و شما سزاوار اندرز ماييد و چون شمشير در ميان آيد همبستگى برود و ما امتى باشيم و شما امت ديگر، خدا ما و شما را به باقيماندگان پيمبر خويش امتحان مى‏كند تا ببيند ما و شما چگونه عمل مى‏كنيم. ما شما را دعوت مى‏كنيم كه آنها را يارى كنيد و از پشتيبانى عبيد الله بن زياد طغيانگر بازمانيد كه در ايام سلطه آنها جز بد نخواهيد ديد، چشمانتان را ميل مى‏كشند و دستها و پاهايتان را مى‏برند، اعضايتان را مى‏برند و بر تنه‏هاى خرما بالا مى‏برند و پارسايان و قاريان شما امثال حجر بن عدى و يارانش و هانى بن عروه و نظاير

__________________________________________________

[1] إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ 44: 20، دخان آيه 20

[2] إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ من كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ 40: 27 سوره مؤمن آيه 27

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3026

او را مى‏كشند.» گويد: به او ناسزا گفتند، عبيد الله را ثنا و دعا كردند و گفتند: «به خدا نمى‏رويم تا يار تو را با هر كه همراه اوست بكشيم يا او و يارانش را به مسالمت سوى امير عبيد الله فرستيم.» گويد: به آنها گفت: «اى بندگان خدا! فرزندان فاطمه رضوان الله عليها از پسر سميه بيشتر شايسته دوستى و ياريند، اگر ياريشان نمى‏كنيد خدا را به ياد آريد و آنها را مكشيد، اين مرد را با پسر عمويش يزيد بن معاويه واگذاريد كه بدينم قسم يزيد بى كشتن حسين نيز از اطاعت شما خشنود مى‏شود.» گويد: شمر بن ذى الجوشن تيرى به او انداخت و گفت: «خاموش باش كه خدا صدايت را خاموش كند كه از پر پرگوييت خسته‏مان كردى.» زهير گفت: «اى پسر كسى كه به پاشنه‏هايش مى‏شاشيد، روى سخنم با تو نيست كه تو حيوانى بيش نيستى، به خدا گمان ندارم دو آيه از كتاب خدا را بدانى، خبردار از زبونى رستاخيز و عذاب الم‏انگيز.» شمر گفت: «خدا هم اكنون تو و يارت را مى‏كشد.» 426) (427 گفت: «مرا از مرگ مى‏ترسانى! به خدا مرگ با وى را از جاويد بودن با شما خوشتر دارم.» گويد: آنگاه رو به مردم كرد و با صداى بلند گفت: «بندگان خدا اين جلف نتراشيده و امثال وى در كار دينتان فريبتان ندهند، به خدا كسانى كه خون باقى مانده محمد و خاندان وى را بريزند و ياران و مدافعانشان را بكشند از شفاعت محمد بى- نصيب مى‏مانند.» گويد: يكى به او بانگ زد و گفت: «ابو عبد الله مى‏گويد بيا، بدينم قسم، اگر مؤمن آل فرعون قوم خويش را اندرز گفت و كار دعوت را به كمال برد تو نيز اين قوم را اندرز گفتى و به كمال بردى، اگر اندرز و بلاغ سودمند افتد.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3027

عدى بن حرمله گويد: وقتى عمر بن سعد حمله برد، حر بن يزيد بدو گفت:

«خدايت قرين صلاح بدارد با اين مرد جنگ مى‏كنى؟» گفت: «به خدا، بله جنگى كه دست كم سرها بريزد و دستها بيفتد.» گفت: «به يكى از سه چيز كه به شما گفت رضايت نمى‏دهيد؟» عمر بن سعد گفت: «به خدا اگر كار با من بود رضايت مى‏دادم اما امير تو اين را نپذيرفت.» گويد: حر بيامد و با كسان بايستاد، يكى از مردم قومش نيز با وى بود به نام قره پسر قيس. حر بدو گفت: «امروز اسبت را آب داده‏اى؟» گفت: «نه.» گفت: «نمى‏خواهى آبش دهى؟» قره گويد: به خدا پنداشتم كه مى‏خواهد دور شود و حاضر جنگ نباشد و نمى‏خواهد به هنگام اين كار او را ببينم و از او خبر دهم، گفتمش: «آبش نداده‏ام و مى‏روم و آبش مى‏دهم.» گويد: از جايى كه وى بود دور شدم.

گويد: به خدا اگر مرا از مقصود خويش آگاه كرده بود با وى پيش حسين رفته بودم.

گويد: بنا كرد، كم‏كم به حسين نزديك شد، يكى از قوم وى به نام مهاجر پسر اوس گفت: «اى پسر يزيد چه مى‏خواهى؟ مى‏خواهى حمله كنى؟» گويد: «او خاموش ماند و لرزش سراپايش را گرفت.» مهاجر گفت: «به خدا كار تو شگفتى آور است، هرگز به هنگام جنگ ترا چنين نديده بودم كه اكنون مى‏بينم، گر به من مى‏گفتند: دليرترين مردم كوفه كيست؟ از تو نمى‏گذشتم، اين چيست كه از تو مى‏بينم؟» گفت: «به خدا خودم را ميان بهشت و جهنم مردد مى‏بينم، به خدا اگر پاره‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3028

پاره‏ام كنند و بسوزانند چيزى را بر بهشت نمى‏گزينم.» گويد: آنگاه اسب خويش را بزد و به حسين عليه السلام پيوست و گفت:

«خدايم فدايت كند، من همانم كه ترا از بازگشت بداشتم و همراه تو شدم 427) (428 و در اين مكان فرودت آوردم. به خدايى كه جز او خدايى نيست گمان نداشتم اين قوم آنچه را گفته بودى نپذيرند و كار ما به اينجا بكشد. به خويش مى‏گفتم كه قسمتى از دستور اين قوم را اطاعت مى‏كنم كه نگويند از اطاعتشان برون شده‏ام ولى آنها اين چيزها را كه حسين مى‏گويد مى‏پذيرند، به خدا اگر مى‏دانستم كه نمى‏پذيرند چنان نمى‏كردم، اينك پيش تو آمده‏ام و از آنچه كرده‏ام به پيشگاه پروردگارم توبه مى‏برم، ترا به جان يارى مى‏كنم تا پيش رويت بميرم آيا اين را توبه من مى‏دانى؟» گفت: «آرى، خدا توبه‏ات را مى‏پذيرد و ترا مى‏بخشد، نام تو چيست؟» گفتم: «من حرم پسر يزيد.» گفت: «تو چنانكه مادرت نامت داد، حرى، ان شاء الله در دنيا و آخرت حرى، فرود آى.» گفتم: «من به حال سوارى از پياده بهترم، بر اسبم مدتى با آنها مى‏جنگم و آخر كارم به فرود آمدن مى‏كشد.» گفت: «خدايت رحمت كناد، هر چه به نظرت مى‏رسد بكن.» گويد: حر پيش روى ياران خويش رفت و گفت: «اى قوم، چرا يكى از اين چيزها را كه حسين به شما عرضه مى‏كند نمى‏پذيريد كه خدايتان از جنگ وى معاف دارد.» گفتند: «اينك امير عمر بن سعد، با وى سخن كن.» گويد: با وى سخنانى گفت همانند آنچه از پيش با وى گفته بود و نيز به ياران خويش گفته بود.

عمر گفت: «دلم مى‏خواست اگر راهى مى‏يافتم چنين مى‏كردم.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3029

حر گفت: «اى مردم كوفه، مادرتان عزادار شود و بگريد كه او را دعوت كرديد و چون بيامد تسليمش كرديد، مى‏گفتيد خويشتن را براى دفاع از او به كشتن مى‏دهيد.» اما بر او تاخته‏ايد كه خونش بريزيد، خودش را بداشته‏ايد، گلويش را گرفته‏ايد و از همه سو در ميانش گرفته‏ايد و نمى‏گذاريد در ديار وسيع خدا برود تا ايمن شود و خاندانش نيز ايمن شوند، به دست شما چون اسير مانده كه براى خويش نه سودى تواند گرفت و دفع ضررى تواند كرد، وى را با زنانش و كودكان خردسالش و يارانش از آب روان فرات كه يهودى و مجوسى و نصرانى مى‏نوشند، و خوكها و سگان روستا در آن مى‏غلطند ممنوع داشته‏ايد كه هم اكنون از تشنگى از پا در آمده‏اند، چه رفتار بدى با باقيماندگان محمد پيش گرفته‏ايد، اگر هم اكنون توبه نياريد و از اين رفتارتان دست برنداريد خدا به روز تشنگى آبتان ندهد.» گويد: پيادگان قوم سوى او حمله بردند 428) (429 و تير انداختند كه برفت تا پيش روى حسين بايستاد.» حميد بن مسلم گويد: عمر بن سعد سوى آنها حمله آورد و بانگ زد: «اى ذويد، پرچم خويش را پيش ببر.» گويد: ذويد پرچم را پيش برد، آنگاه عمر تيرى در دل كمان نهاد و بينداخت و گفت: «شاهد باشيد كه من نخستين كسم كه تير انداخت.» ابو جناب كلبى گويد: يكى از ما بود به نام عبد الله پسر عمير از بنى عليم كه به كوفه آمده بود و به نزديك چاه جعده در محله همدان خانه‏اى داشت، زن وى نيز كه از تيره نمر بن قاسط بود به نام ام وهب دختر عبد با وى بود. عبد الله جماعت را ديده بود كه در نخيله سان مى‏بينند كه سوى حسين روانه كنند.

گويد: از كارشان پرسيد، گفتند: «آنها را سوى حسين پسر فاطمه دختر پيمبر خدا روانه مى‏كنند.» گفت: «به خدا به پيكار مشركان علاقه داشتم و اميدوارم ثواب پيكار با

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3030

اينان كه به جنگ پسر دختر پيمبرشان مى‏روند به نزد خداى بيشتر از ثواب پيكار مشركان باشد.» گويد: به نزد زن خويش رفت و آنچه را شنيده بود با وى بگفت و قصد خويش را با او در ميان نهاد.

زن گفت: «كار صواب مى‏كنى، خدا ترا به بهترين راه هدايت برساند، برو، مرا نيز همراه خويش ببر.» گويد: پس شبانه با وى برفت تا به نزد حسين رسيد و با او بماند و چون عمر ابن سعد به نزديك حسين آمد و تير انداخت، كسان نيز تير انداختند، يسار آزاد شده زياد بن ابى سفيان و سالم آزاد شده عبيد الله بن زياد برون آمدند و گفتند: «هماوردى هست كه سوى ما آيد؟» گويد: حبيب بن مظاهر و برير بن حضير از جاى جستند.

حسين بدانها گفت: «بنشينيد، در اين هنگام عبد الله بن عمير كلبى برخاست و گفت: «اى ابو عبد الله! خدايت رحمت آرد اجازه بده من سوى آنها روم.» گويد: حسين مردى ديد تيره رنگ، بلند قامت، ستبر بازو و فراخ پشت و گفت: «پندارمش كه كشنده همگان است، اگر مى‏خواهى برو.» گويد: عبد الله سوى آنها رفت كه گفتندش: «كيستى؟» و چون نسبت خويش بگفت، گفتندش كه ما ترا نمى‏شناسيم، زهير بن قين بيايد يا حبيب بن مظاهر يا برير بن حضير، يسار جلو سالم بود و آماده نبرد.

گويد: مرد كلبى گفت: «اى روسپى زاده! هماوردى يكى را خوش ندارى تا يكى ديگر بيايد كه بهتر از تو باشد. 429) (430 آنگاه حمله برد و با شمشير خويش او را بزد چندان كه جان داد، در آن حال كه سرگرم وى بود و با شمشير مى‏زد سالم سوى وى حمله برد و بانگ زد: «برده سوى تو آمد.» اما عبد الله اعتنايى نكرد تا نزديك شد و پيشدستى كرد و ضربتى بزد كه مرد كلبى دست چپ خويش را جلو آن برد و انگشتان‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3031

دست چپش بيفتاد، آنگاه مرد كلبى به او پرداخت و چندان ضربتش زد كه جان داد.

مرد كلبى كه هر دو را كشته بود بيامد و رجزى به اين مضمون مى‏خواند:

«اگر نمى‏شناسيدم من فرزند كلبم «و نسب از تيره عليم دارم «مردى زهره دارم و عصب‏دار «و هنگام حادثه سست نيستم «ام وهب! تعهد مى‏كنم كه در ضربت زدن «از آنها پيشدستى كنم «و ضربتم، ضربت جوان مؤمن باشد.» گويد: ام وهب زن وى چماقى برگرفت و سوى شوهر خويش رفت و مى‏گفت:

«پدر و مادرم بفدايت! از پاكان، از باقيماندگان محمد دفاع كن.» گويد: عبد الله سوى وى آمد كه او را پيش زنان ببرد و زن جامه وى را گرفته بود مى‏كشيد و مى‏گفت: «نمى‏گذارمت بايد من هم با تو بميرم.» گويد: حسين آن زن را ندا داد و گفت: «خدا شما خاندان را پاداش نيك دهد، اى زن خدايت رحمت آرد، پيش زنان بازگرد و با آنها بنشين كه بر زنان پيكار نيست.» و ام وهب پيش زنان بازگشت.

گويد: عمرو بن حجاج كه بر پهلوى راست قوم بود به پهلوى راست حمله آورد و چون نزديك حسين رسيد در مقابل وى زانو زدند و نيزه‏ها را به طرف آنها دراز كردند و اسبان در مقابل نيزه‏ها پيشرفت نتوانست و راه بازگشت گرفت كه آنها را تيرباران كردند، چند كس را بكشتند و چند كس ديگر را زخمدار كردند.

ابو جعفر، حسين، گويد: يكى از بنى تميم به نام عبد الله پسر حوزه بيامد و رو به روى حسين به ايستاد و گفت: «اى حسين، اى حسين.» گفت: «چه مى‏خواهى؟»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3032

گفت: «خبردار كه سوى جهنم مى‏روى.» گفت: «هرگز، سوى پروردگار رحيم و توبه‏پذير و درخور اطاعت مى‏روم.» آنگاه گفت: «اين كيست؟» يارانش گفتند: «ابن حوزه.» گفت: «پروردگارا او را به حوزه آتش ببر.» 430) (431 گويد: اسبش او را به طرف جويى برد كه در آن افتاد و پايش در ركاب بماند و سرش به زمين افتاد و اسب روان بود و او را مى‏برد و سرش به سنگها و درختها مى‏خورد تا جان بداد.

به گفته سويد بن حيه اسب عبد الله بن حوزه بيفتاد و پاى چپش در ركاب ماند و پاى راست بيرون ماند و جدا شد و اسب تاخت آورد و سرش را به سنگها و تنه درختها مى‏زد تا جان داد.

مسروق بن وائل حضر مى‏گويد: من جزو نخستين سوارانى بودم كه سوى حسين روان شدند، با خودم گفتم: «جزو جلوتريها بروم شايد سر حسين را به دست آرم و به سبب آن به نزد ابن زياد منزلتى بيابم.» گويد: چون پيش حسين رسيديم، يكى از جماعت به نام ابن حوزه پيش رفت و گفت: «حسين ميان شماست؟» گويد: حسين خاموش ماند و ابن حوزه بار دوم اين سخن را گفت، حسين همچنان خاموش ماند و چون بار سوم بگفت، گفت: «به او بگوييد: بله، اين حسين است چه مى‏خواهى؟» گفت: «اى حسين، خبردار كه سوى جهنم مى‏روى.» گفت: «هرگز، سوى پروردگار رحيم و توبه‏پذير و درخور اطاعت مى‏روم.» آنگاه گفت: «تو كيستى؟» گفت: «ابن حوزه.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3033

گويد: پس حسين دو دست برداشت چنانكه سفيدى زير بغل او را از بالاى جامه بديديم، آنگاه گفت: «خدايا او را به حوزه جهنم بر.» گويد: ابن حوزه خشمگين شد و خواست كه اسب سوى وى تازد اما ميان وى و حسين نهرى بود.

گويد: پاى وى در ركاب بود و اسب با وى برجست كه از آب بيفتاد.

گويد: پاى و ساق و ران وى جدا شد و نيم ديگرش در ركاب بود.

راوى گويد: مسروق بازگشت و سپاه را پشت سر نهاد.

گويد: از او سبب پرسيدم گفت: «از اين خاندان چيزى ديدم كه هرگز با آنها جنگ نمى‏كنم.» گويد: «آنگاه جنگ درگرفت.» عفيف بن زهير كه هنگام كشته شدن حسين حضور داشته بود گويد: يزيد بن معقل از مردم بنى عمير و وابسته بنى سليمه عبد القيس بيامد و گفت: «اى برير پسر حضير مى‏بينى كه خدا با تو چه كرد؟» برير گفت: «به خدا با من همه نيكى كرد 431) (432 و با تو بدى كرد.» گفت: «دروغ گفتى، پيش از اين دروغگو نبودى، ياد دارى كه در محله بنى لوذان همراه تو بودم و مى‏گفتى كه عثمان بن عفان با خويشتن بد كرد و معاويه ابن ابى سفيان گمراه و گمراه كننده است و پيشواى هدايت و حق، على بن ابى طالب است؟» برير گفت: «شهادت مى‏دهم كه عقيده و گفتار من اينست.» يزيد بن معقل گفت: «من نيز شهادت مى‏دهم كه تو از جمله گمراهانى.» برير بن حضير بدو گفت: «مى‏خواهى با همديگر دعا كنيم و از خدا بخواهيم كه دروغگو را لعنت كند و خطاكار را بكشد، آنگاه بيايم و با تو هماوردى كنم.» گويد: پس بيامدند و دست سوى خدا برداشتند و از او خواستند كه دروغگو

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3034

را لعنت كند و آنكه حق دارد خطاكار را بكشد. آنگاه به مقابله همديگر رفتند و هر كدامشان ضربتى به ديگرى زد. يزيد بن معقل ضربتى سبك به برير بن حضير زد كه زيانى به او نزد، برير بن حضير ضربتى به او زد كه زره سر را شكافت و به مغز رسيد و از پاى در آمد چنانكه گفتى از بلندى افتاده بود.

گويد: شمشير ابن حضير در سر وى به جا مانده بود، گويى مى‏بينمش كه شمشير را تكان مى‏داد و از سر او بيرون مى‏كشيد.

گويد: رضى بن منقذ عبد ى به برير حمله برد و در گردن وى آويخت و مدتى كشاكش كردند، عاقبت برير بر سينه وى نشست و رضى گفت: «اهل جنگ و دفاع كجا شدند؟» گويد: كعب بن جابر بن عمرو ازدى خواست سوى او حمله برد، بدو گفتم:

«اين برير بن حضير قارى است كه در مسجد به ما قرآن مى‏آموخت.» گويد: پس با نيزه حمله برد و آنها در پشت برير جا داد و چون سوزش نيزه را دريافت بر او جست و چهره‏اش را گاز گرفت و يك طرف بينى‏اش را كند. كعب بن جابر ضربت زد تا او را بينداخت و سر نيزه را به پشت او فرو برده بود آنگاه پيش رفت و چندانش با شمشير بزد كه جان داد.

عفيف گويد: گويى مرد عبد ى از پاى در آمده را مى‏بينم كه از جاى برخاست و خاك از قباى خويش مى‏تكانيد و مى‏گفت: «اى برادر ازدى خدمتى به من كردى كه هرگز آنرا فراموش نمى‏كنم.» راوى گويد: «گفتم: اين را ديدى؟» گفت: «آرى، چشمم ديد و گوشم شنيد.» گويد: وقتى كعب بن جابر بازگشت زنش با خواهرش نوار دختر جابر بدو. 432) (433 گفت: «يا دشمنان پسر فاطمه كمك كردى و سرور قاريان را كشتى، كارى فجيع كردى، به خدا هرگز يك كلمه با تو سخن نمى‏كنم.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3035

عبد الرحمان بن جندب گويد: در ايام امارت مصعب شنيدم كه كعب بن جابر مى‏گفت: «پروردگارا ما تكليف خويش را انجام داده‏ايم، ما را به صف خيانتكاران مبر.» گويد: پدرم گفت: راست مى‏گويى، تكليف خويش را به سر بردى اما براى خويشتن بد اندوختى.

گفت: «ابدا براى خود بد نيندوختم، نيكى اندوختم.» 433) (434 گويد: عمرو بن قرظه انصارى بيامد و پيش روى حسين بجنگيد و رجز خواند تا كشته شد.

ثابت بن هبيره گويد: وقتى عمرو بن قرظة بن كعب كشته شد، على برادرش كه همراه عمر بن سعد بود بانگ زد: «اى حسين، اى دروغگو پسر دروغگو، برادرم را گمراه كردى و فريب دادى تا به كشتنش دادى.» حسين گفت: «خدا برادرت را گمراه نكرد بلكه برادرت را هدايت كرد و ترا گمراه كرد.» گفت: «خدايم بكشد اگر ترا نكشم يا پيش روى تو كشته شوم.» گويد: پس سوى حسين حمله برد، نافع بن هلال مرادى راه بر او بگرفت و ضربتى زد كه از پاى در آمد، يارانش او را ببردند و بعدها مداوايش كردند كه بهى يافت.

ابو زهير عبسى گويد: وقتى حر بن يزيد به حسين پيوست يكى از بنى تميم به نام يزيد پسر سفيان گفت: «به خدا اگر حر را وقتى كه مى‏رفت ديده بودم با نيزه دنبالش مى‏كردم.» گويد: در آن اثنا كه كسان به جنگ بودند و جولان مى‏دادند و حر به جماعت حمله آورده بود و گوش و ابروى اسبش زخمدار بود و خون از آن روان بود، حصين بن تميم (وى سالار نگهبانان بود و عبيد الله او را به مقابله حسين فرستاده بود كه همراه‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3036

عمر بن سعد بود و بجز نگهبانان سالارى سوارانى را كه اسبشان نيز زره داشت به او داده بود) به زيد بن سفيان گفت: «اين حر بن يزيد است كه آرزوى هماوردى وى داشتى.» گفت: «خوب» و سوى او رفت و گفت: «اى حر، هماوردى مى‏كنى؟» گفت: «بله» و بدو پرداخت.

گويد: از حصين بن تميم شنيدم كه مى‏گفت: «بخدا با حر هماوردى كرد، گويى جانش در كفش بود.» وقتى رو به رو شدند، 434) (435 حر مهلتش نداد و خونش بريخت.» يحيى بن هانى گويد: نافع بن هلال پيكار مى‏كرد و مى‏گفت: «من جمليم، من بر دين عليم.» گويد: مردى به نام مزاحم پسر حريث سوى وى آمد و گفت: «من بر دين عثمانم.» گفت: «بر دين شيطانى.» و بدو حمله برد و خونش بريخت.

گويد: عمرو بن حجاج بانگ برآورد كه اى احمقان مى‏دانيد با كيها جنگ داريد؟ با يكه سواران شهر كه گروهى جانبازند. هيچكس از شما با آنها هماوردى نكند، آنها كمند و چندان دوام نخواهند كرد. به خدا اگر با سنگ بزنيدشان مى‏كشيدشان.

عمر بن سعد گفت: «راست گفتى، رأى درست همين است.» و كس سوى قوم فرستاد و تأكيد كرد كه هيچكس از شما هماورد يكى از آنها نشود.

زبيدى گويد: عمرو بن حجاج را شنيدم كه وقتى نزديك ياران حسين رسيده بود مى‏گفت: «اى مردم كوفه به اطاعت و جماعت خويش پاى بند باشيد و در كشتن كسى كه از دين بگشته و خلاف پيشوا كرده ترديد مياريد.» حسين بدو گفت: «اى عمر و پسر حجاج، كسان را بر ضد من تحريك مى‏كنى؟

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3037

ما از دين بگشته‏ايم و شما استوار مانده‏ايد! به خدا اگر جانتان را بگيرند و بر اعمال خويش بميريد خواهيد دانست كه كداميك از ما از دين بگشته و كداممان درخور اين است كه به آتش بسوزد.» گويد: پس از آن عمرو بن حجاج با پهلوى راست عمر بن سعد از جانب فرات سوى حسين حمله آورد و مدتى جنگ كرد و نخستين كس از ياران حسين، مسلم بن عوسجه، از پاى درآمد.

گويد: آنگاه عمرو بن حجاج و يارانش برفتند و غبار برفت و مسلم را ديدند كه به زمين افتاده بود. حسين سوى وى رفت، هنوز رمقى داشت و بدو گفت: «اى مسلم پسر عوسجه پروردگارت رحمتت كند. بعضى از ايشان تعهد خويش را به سر برده و شهادت يافته و بعضى از ايشان منتظرند و به هيچوجه تغييرى نيافته‏اند.» [1] حبيب بن مظاهر نيز بدو نزديك شد و گفت: «اى مسلم مرگ تو بر من گران است ترا مژده بهشت.» گويد: مسلم با صداى نارسا بدو گفت: «خدايت مژده خير دهاد.» حبيب بن مظاهر گفت: 435) (436 «اگر نبود كه مى‏دانم كه از پى توام و همين دم به تو مى‏رسم دوست داشتم هر چه را مى‏خواهى به من وصيت كنى تا به انجام آن پردازم به سبب آنكه ديندارى و خويشاوند.» گفت: «خدايت رحمت كند، وصيت من همين است (و با دست به حسين اشاره كرد) كه پيش روى او بميرى.» گفت: «به پروردگار كعبه چنين مى‏كنم.» گويد: چيزى نگذشت كه در دست آنها بمرد و كنيزى كه داشت بانگ زد:

«واى ابن عوسجه‏ام، واى سرورم.» گويد: ياران عمرو بن حجاج همديگر را بانگ زدند كه مسلم بن عوسجه‏

__________________________________________________

[1] فَمِنْهُمْ من قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ من يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا 33: 23، احزاب آيه 22

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3038

اسدى را كشته‏ايم. شبث به كسانى از ياران خويش كه اطراف وى بودند گفت:

«مادرانتان عزادارتان شود. كسانتان را به دست خودتان مى‏كشيد و خودتان را به خاطر ديگران ذليل مى‏كنيد، از اينكه كسى چون مسلم بن عوسجه كشته شده خرسندى مى‏كنيد، قسم به آن كس كه به اسلام وى آمده‏ام وى را با مسلمانان در بسيار جاهاى معتبر ديده‏ام، وى را در سلق آذربيجان ديدم كه پيش از آنكه سپاه مسلمانان برسند شش كس از مشركان را بكشت، كسى همانند وى از شما كشته مى‏شود و خرسندى مى‏كنيد!» گويد: مسلم بن عوسجه به دست مسلم بن عبد الله ضبابى و عبد الرحمان بن ابى خشكاره بجلى كشته شده بود.

گويد: شمر بن ذى الجوشن با پهلوى چپ، به پهلوى چپ حمله برد كه در مقابل وى استوار ماندند و او و يارانش را نيزه زدند. به حسين و يارانش از هر سوى حمله شد، كلبى نيز كشته شد. وى از پس دو كس اول، دو كس ديگر را نيز كشته بود، سخت جنگيده بود، هانى بن ثبيت حضرمى و بكير بن حى تميمى بدو حمله بردند و خونش را بريختند و اين كشته دوم از ياران حسين بود.

گويد: ياران حسين سخت بجنگيدند، سوارانشان حمله آغاز كردند. همگى سى و دو سوار بودند و از هر طرف كه به سپاه كوفه حمله مى‏بردند آنرا عقب مى‏زدند.

و چون عزرة بن قيس كه سالار سواران اهل كوفه بود ديد كه سواران وى از هر سوى عقب مى‏روند عبد الرحمان بن حصن را پيش عمر بن سعد فرستاد و گفت:

«مگر نمى‏بينى سواران من در اول روز از اين گروه اندك چه مى‏كشند، پيادگان و تيراندازان را به مقابله آنها فرست.» گويد: عمر به شبث بن ربعى گفت: «به مقابله آنها نمى‏روى؟» شبث گفت: «سبحان الله مى‏خواهى پير مضر و همه مردم شهر را با تيراندازان‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3039

بفرستى؟ كسى را جز من نيافتى كه براى اين كار بفرستى؟» گويد: پيوسته مى‏ديدند كه شبث پيكار حسين را خوش ندارد.

گويد: ابو زهير عبسى مى‏گفت: «در ايام امارت مصعب شنيدم 436) (437 كه شبث مى‏گفت: خدا هرگز به مردم اين شهر نيكى نمى‏دهد و به راه رشادشان نمى‏برد.

حيرت نمى‏كنيد كه ما همراه على بن ابى طالب و پس از او همراه پسرش مدت پنج سال با خاندان ابو سفيان جنگيديم آنگاه سوى پسرش تاختيم كه بهترين مردم روى زمين بود و همراه خاندان معاويه و پسر سميه روسپى با وى جنگيديم، ضلالتى بود و چه ضلالتى.

گويد: عمر بن سعد، حصين بن تميم را پيش خواند و سوارانى را كه اسبانشان زره داشت با پانصد تيرانداز با وى فرستاد كه بيامدند و چون نزديك حسين و ياران وى رسيدند تيربارانشان كردند و چيزى نگذشت كه اسبانشان را پى كردند و همگى پياده ماندند.

ايوب بن مشرح خيوانى مى‏گفت: «به خدا من اسب حر را كشتم، تيرى به شكمش زدم، اسب بلرزيد و به خود پيچيد و بيفتاد، حر از آن پايين جست، گويى شيرى بود و شمشير به دست داشت. به خدا هيچكس را نديدم كه بهتر از او ضربت قاطع بزند.» گويد: پيران قبيله بدو گفتند: «تو او را كشتى؟» گفت: «نه به خدا من نكشتمش، ديگرى او را كشت، دلم نمى‏خواهد كه او را كشته بودم.» ابو الوداك بدو گفت: «براى چه؟» گفت: «وى چنانكه گويند از پارسايان بود، به خدا اگر اين گناه بوده اينكه با گناه زخم زدن و حضور در نبرد به پيشگاه خدا روم بهتر از اين است كه با گناه كشتن يكى از آنها رفته باشم.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3038

اسدى را كشته‏ايم. شبث به كسانى از ياران خويش كه اطراف وى بودند گفت:

«مادرانتان عزادارتان شود. كسانتان را به دست خودتان مى‏كشيد و خودتان را به خاطر ديگران ذليل مى‏كنيد، از اينكه كسى چون مسلم بن عوسجه كشته شده خرسندى مى‏كنيد، قسم به آن كس كه به اسلام وى آمده‏ام وى را با مسلمانان در بسيار جاهاى معتبر ديده‏ام، وى را در سلق آذربيجان ديدم كه پيش از آنكه سپاه مسلمانان برسند شش كس از مشركان را بكشت، كسى همانند وى از شما كشته مى‏شود و خرسندى مى‏كنيد!» گويد: مسلم بن عوسجه به دست مسلم بن عبد الله ضبابى و عبد الرحمان بن ابى خشكاره بجلى كشته شده بود.

گويد: شمر بن ذى الجوشن با پهلوى چپ، به پهلوى چپ حمله برد كه در مقابل وى استوار ماندند و او و يارانش را نيزه زدند. به حسين و يارانش از هر سوى حمله شد، كلبى نيز كشته شد. وى از پس دو كس اول، دو كس ديگر را نيز كشته بود، سخت جنگيده بود، هانى بن ثبيت حضرمى و بكير بن حى تميمى بدو حمله بردند و خونش را بريختند و اين كشته دوم از ياران حسين بود.

گويد: ياران حسين سخت بجنگيدند، سوارانشان حمله آغاز كردند. همگى سى و دو سوار بودند و از هر طرف كه به سپاه كوفه حمله مى‏بردند آنرا عقب مى‏زدند.

و چون عزرة بن قيس كه سالار سواران اهل كوفه بود ديد كه سواران وى از هر سوى عقب مى‏روند عبد الرحمان بن حصن را پيش عمر بن سعد فرستاد و گفت:

«مگر نمى‏بينى سواران من در اول روز از اين گروه اندك چه مى‏كشند، پيادگان و تيراندازان را به مقابله آنها فرست.» گويد: عمر به شبث بن ربعى گفت: «به مقابله آنها نمى‏روى؟» شبث گفت: «سبحان الله مى‏خواهى پير مضر و همه مردم شهر را با تيراندازان‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3039

بفرستى؟ كسى را جز من نيافتى كه براى اين كار بفرستى؟» گويد: پيوسته مى‏ديدند كه شبث پيكار حسين را خوش ندارد.

گويد: ابو زهير عبسى مى‏گفت: «در ايام امارت مصعب شنيدم 436) (437 كه شبث مى‏گفت: خدا هرگز به مردم اين شهر نيكى نمى‏دهد و به راه رشادشان نمى‏برد.

حيرت نمى‏كنيد كه ما همراه على بن ابى طالب و پس از او همراه پسرش مدت پنج سال با خاندان ابو سفيان جنگيديم آنگاه سوى پسرش تاختيم كه بهترين مردم روى زمين بود و همراه خاندان معاويه و پسر سميه روسپى با وى جنگيديم، ضلالتى بود و چه ضلالتى.

گويد: عمر بن سعد، حصين بن تميم را پيش خواند و سوارانى را كه اسبانشان زره داشت با پانصد تيرانداز با وى فرستاد كه بيامدند و چون نزديك حسين و ياران وى رسيدند تيربارانشان كردند و چيزى نگذشت كه اسبانشان را پى كردند و همگى پياده ماندند.

ايوب بن مشرح خيوانى مى‏گفت: «به خدا من اسب حر را كشتم، تيرى به شكمش زدم، اسب بلرزيد و به خود پيچيد و بيفتاد، حر از آن پايين جست، گويى شيرى بود و شمشير به دست داشت. به خدا هيچكس را نديدم كه بهتر از او ضربت قاطع بزند.» گويد: پيران قبيله بدو گفتند: «تو او را كشتى؟» گفت: «نه به خدا من نكشتمش، ديگرى او را كشت، دلم نمى‏خواهد كه او را كشته بودم.» ابو الوداك بدو گفت: «براى چه؟» گفت: «وى چنانكه گويند از پارسايان بود، به خدا اگر اين گناه بوده اينكه با گناه زخم زدن و حضور در نبرد به پيشگاه خدا روم بهتر از اين است كه با گناه كشتن يكى از آنها رفته باشم.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3040

ابو الوداك بدو گفت: «چنان مى‏بينم كه با گناه كشتن همگيشان به پيشگاه خدا مى‏روى، وقتى تو به اين تير زده‏اى و اسب آن يكى را از پاى انداخته‏اى و ديگرى را به تير زده‏اى، در نبردگاه حضور داشته‏اى، به آنها حمله كرده‏اى، ياران خويش را ترغيب كرده‏اى، دشمن آنها را افزوده‏اى، به تو حمله كرده‏اند و نخواسته‏اى فرار كنى يكى ديگر از ياران تو نيز چنين كرده و ديگرى و ديگرى، چنين بوده، و ياران وى كشته مى‏شده‏اند، همگيتان در خونشان شريكيد.» گفت: «اى ابو الوداك تو ما را از رحمت خداى نوميد مى‏كنى اگر به روز رستاخيز كار حساب ما با تو بود خدايت نبخشد اگر ما را ببخشى.» گفت: «همين است كه با تو گفتم.» 437) (438 گويد: تا نيمروز سخت‏ترين جنگى را كه خدا آفريده بود با آنها كردند و چنان بود كه نمى‏توانستند جز از يك سوى به آنها حمله كنند كه خيمه‏ها فراهم بود و راست و چپ به هم پيوسته بود.

گويد: و چون عمر بن سعد چنين ديد كسانى را فرستاد كه خيمه‏ها را از پاى در آرند كه آنها را در ميان گيرند. ياران حسين سه و چهار ميان خيمه‏ها مى‏رفتند و به هر كه خيمه را از پاى در مى‏آورد و غارت مى‏كرد حمله مى‏بردند و مى‏كشتند و از نزديك تير مى‏زدند و از پاى مى‏انداختند. در اين وقت عمر بن سعد گفت خيمه‏ها را آتش بزنند و وارد آن شوند و از پاى بيندازند.

گويد: آتش بياوردند و سوزانيدن آغاز كردند.

حسين گفت: «بگذاريد بسوزانند كه چون آتش در آن افتاد نمى‏توانند از آنجا به شما دست يابند.» و چنين شد و نمى‏توانستند جز از يك سوى با آنها جنگ كنند.

گويد: زن آن مرد كلبى برون شد و به طرف شوهر خويش رفت و بر سر وى بنشست و خاك از آن پاك مى‏كرد و مى‏گفت: «بهشت ترا خوش باد.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3041

گويد: شمر بن ذى الجوشن، به غلامى رستم نام گفت: «سرش را با چماق بزن.» و رستم سر او را بزد و بشكست و در جا بمرد.

گويد: شمر بن ذى الجوشن حمله برد و نيزه در خيمه حسين فرو برد و بانگ زد: «آتش بياريد تا اين خيمه را بر سر ساكنانش آتش بزنم.» گويد: زنان فرياد زدند و از خيمه برون شدند.

گويد: حسين بدو بانگ زد: «اى پسر ذى الجوشن! تو آتش مى‏خواهى كه خانه مرا بر سر كسانم آتش بزنى، خدا ترا به آتش بسوزاند.» حميد بن مسلم گويد: به شمر بن ذى الجوشن گفتم: «سبحان الله اين كار شايسته تو نيست، مى‏خواهى دو چيز را بر خويشتن بار كنى، مانند خداى عذاب كنى و فرزندان و زنان را بكشى، به خدا همان كشتن مردان، امير ترا خشنود مى‏كند.» گويد: گفت: «تو كيستى؟» گفتم: «به خدا نمى‏گويمت كيستم.» گويد: به خدا بيم داشتم كه اگر بشناسدم به نزد حكومت زيانم زند.

گويد: يكى كه شمر نسبت به وى مطيع‏تر از من بود، يعنى شبث بن ربعى، بيامد و گفت: «سخنى بدتر از سخن تو نشنيده‏ام و رفتارى زشت‏تر از رفتار تو نديده‏ام، ترساننده زنان شده‏اى؟» گويد: شهادت مى‏دهم كه شرمنده شد و مى‏خواست بازگردد كه زهير بن قين با گروهى از ياران خويش كه ده كس بودند حمله بردند و به شمر و 438) (439 يارانش تاخت و آنها را از خيمه‏ها عقب راند كه از آنجا دور شدند. ابو عزه ضبابى را كه از ياران شمر بود از پاى در آوردند و خونش بريختند.

گويد: جماعت به آنها حمله بردند و برايشان فزونى گرفتند، و پيوسته از ياران حسين كشته مى‏شد و چون يك كس يا دو كس از آنها كشته مى‏شد نمودار بود، اما آن گروه بسيار بودند و هر چه از آنها كشته مى‏شد نمود نمى‏كرد.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3042

گويد: و چون ابو ثمامه عمرو بن عبد الله صايدى اين را بديد به حسين گفت: «اى ابو عبد الله، جانم به فدايت مى‏بينم كه اين گروه به تو نزديك شده‏اند، نه، به خدا كشته نمى‏شوى تا پيش روى تو كشته شوم ان شاء الله، اما دوست دارم وقتى به پيشگاه پروردگار مى‏روم اين نماز را كه وقت آن رسيده كرده باشم.» گويد: حسين سر برداشت و گفت: «نماز را به يادآورى، خدايت جزو نماز كنان و ذكر گويان بدارد، بله، اينك وقت نماز است.» آنگاه گفت: «از آنها بخواه دست از ما بدارند تا نماز كنيم.» حصين بن تميم گفت: «نمازتان قبول نمى‏شود.» حبيب بن مظاهر گفت: «قبول نمى‏شود؟ مى‏گويى نماز از خاندان پيمبر خدا قبول نمى‏شود، اما از تو قبول مى‏شود، اى خر!» گويد: حصين بن تميم حمله آورد و حبيب بن مظاهر به مقابله وى رفت و چهره اسب وى را با شمشير بزد كه روى پا بلند شد و سوار از آن بيفتاد و يارانش او را ببردند و نجات دادند.

گويد: حبيب شعرى مى‏خواند به اين مضمون:

«اى كسانى كه به نسب و ريشه «از همه مردم بدتريد «قسم ياد مى‏كنم كه اگر به شمار شما بوديم «يا نصف شما بوديم «گروه گروه فرارى مى‏شديد.» گويد: و همو آن روز شعرى مى‏خواند به اين مضمون:

«من حبيبم و پدرم مظاهر است «يكه سوار عرصه نبرد و جنگ فروزان «شمار شما بيشتر است‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3043

«اما ما وفادارتريم و صبورتر» با حجت برتر و حق آشكارتر «از شما پرهيزكارتريم، با دستاويز قوى‏تر.» وى جنگى سخت كرد، آنگاه يكى از بنى تميم بدو حمله برد كه با شمشير به سرش زد و خونش بريخت، نام وى بديل بن صريم بود از بنى عقفان، 439) (440 آنگاه يكى ديگر از مردم بنى تميم بدو حمله آورد و با نيزه بزد كه بيفتاد، خواست برخيزد، حصين ابن تميم با شمشير بر وى زد كه بيفتاد، مرد تميمى پياده شد و سرش را ببريد.

گويد: حصين بدو گفت: «من در كار كشتن وى همدست تو بودم.» آن ديگرى گفت: «به خدا كسى جز من او را نكشت.» حصين گفت: «سر را به من بده كه به گردن اسبم بياويزم كه مردم ببينند و بدانند كه در كشتن وى همدست بوده‏ام، سپس آن را بگير و پيش عبيد الله بن زياد ببر كه مرا به آنچه بابت كشتن وى به تو مى‏دهند حاجت نيست.» گويد: اما مرد تميمى نپذيرفت، ولى قومشان به همين گونه صلحشان دادند كه سر حبيب بن مظاهر را به حصين داد كه آن را به گردن اسب خويش آويخت و در اردوگاه بگردانيد، سپس بدو باز داد و چون به كوفه رسيد آن ديگرى سر حبيب را بگرفت و به سينه اسب خويش آويخت و سوى ابن زياد رفت كه در قصر بود.

گويد: قاسم پسر حبيب كه در آن وقت نزديك بلوغ بود وى را بديد و با سوار برفت و از او جدا نشد، وقتى به درون قصر مى‏شد با وى به درون مى‏شد و چون برون مى‏شد با وى برون مى‏شد كه تميمى از او بدگمان شد و گفت: «پسركم، چكار دارى كه مرا دنبال مى‏كنى؟» گفت: «چيزى نيست.» گفت: «چرا پسركم به من بگو.» گفت: «اين سر كه همراه تو است سر پدر من است آنرا به من مى‏دهى كه به‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3044

خاك كنم؟» گفت: «پسركم، امير رضا نمى‏دهد كه آنرا به خاك كنند. من مى‏خواهم امير به سبب كشتن وى مرا پاداش نيك دهد.» پسر بدو گفت: «اما خدايت بر اين كار پاداش بسيار بد مى‏دهد. به خدا او را كه بهتر از تو بود كشته‏اى.» و بگريست.

گويد: پسر بماند و وقتى بالغ شد هدفى جز دنبال كردن قاتل پدر نداشت مگر فرصتى به دست آورد و او را به انتقام پدر بكشد.

گويد: به روزگار مصعب بن زبير كه در باجميرا به جنگ بود، پسر وارد اردوگاه مصعب شد و قاتل پدر را ديد كه در خيمه خويش بود و همچنان به دنبال وى و انتظار فرصت برفت و بيامد و نيمروزى كه به خواب بود بر او در آمد و با شمشير چندانش بزد كه جان داد.

محمد بن قيس گويد: وقتى حبيب بن مظاهر كشته شد حسين در خود شكست و گفت: «خودم را و محافظ يارانم را پيش خدا ذخيره مى‏نهم.» گويد: حر رجز مى‏خواند كه شعرى به اين مضمون بود:

«قسم ياد كردم كه كشته نشوم «تا كسان بكشم «و وقتى كشته مى‏شوم «در حال پيشروى باشم 440) (441 «با شمشير ضربت قاطعشان مى‏زنم «نه از آنها باز مى‏مانم و نه عقب مى‏روم.» و هم او رجزى به اين مضمون مى‏خواند:

«به دفاع از بهترين كسى «كه در منى و خيف جاى گرفته‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3045

«آنها را با شمشير مى‏زنم.» گويد: حر و زهير بن قين جنگى سخت كردند و چون يكيشان حمله مى‏برد و فرو مى‏ماند ديگرى حمله مى‏برد و او را نجات مى‏داد، مدتى چنين بودند عاقبت پيادگان به حر حمله بردند كه كشته شد.

گويد: ابو ثمامه صايدى پسر عموى خويش را كه دشمن وى بود بكشت.

گويد: پس از آن نماز ظهر كردند، حسين با آنها نماز خوف كرد. بعد از ظهر بجنگيدند و جنگ سخت شد و پيش حسين رسيد. حنفى پيش روى وى آمد و هدف دشمن شد كه از راست و چپ او را به تير مى‏زدند و او همچنان ايستاده بود و چندان تير زدند كه از پاى در آمد.

گويد: زهير بن قين سخت مى‏جنگيد و مى‏گفت:

«من زهيرم پسر قين «كه دشمن را با شمشير از حسين مى‏رانم.» گويد: هم او دست به شانه حسين مى‏زد و مى‏گفت:

«پيش برو كه هدايت يافته‏اى و هدايتگر «امروز با جدت پيمبر ديدار مى‏كنى «و با حسن و على مرتضى «و صاحب دو بال، جوان دلير «و شير خداى شهيد جاويد» گويد: كثير بن عبد الله شعبى و مهاجران اوس بدو حمله بردند و خونش بريختند.

گويد: نافع بن هلال جملى نام خويش را به پيكان تيرهايش نوشته بود و تيرها را كه زهرآگين بود مى‏انداخت و مى‏گفت:

«من جمليم كه پيرو دين عليم»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3046

گويد: دوازده كس از ياران عمر بن سعد را كشت، جز آنها كه زخمدارشان كرد.

گويد: چندان ضربت خورد كه دو بازويش بشكست و اسير شد.

گويد: شمر بن ذى الجوشن او را گرفت 441) (442 و يارانش او را سوى عمر بن سعد كشيدند كه بدو گفت: «واى تو، اى نافع چه چيز وادارت كرد كه با خودت چنين كنى؟» گفت: «پروردگارم مى‏داند كه چه مى‏خواستم.» گويد: خون بر ريشش روان بود و مى‏گفت: «به خدا دوازده كس از شما را كشتم بجز آنها كه زخمدارشان كردم و خويشتن را از اين تلاش ملامت نمى‏كنم.

اگر ساق و بازو داشتم اسيرم نمى‏كرديد.» شمر به عمر گفت: «خدايت قرين صلاح بدارد او را بكش.» گفت: «تو او را آورده‏اى اگر مى‏خواهى خونش بريز.» گويد: «شمر شمشير خويش را كشيد و نافع بدو گفت: «به خدا اگر از مسلمانان بودى چنين بى‏باك نبودى كه با خون ما به پيشگاه خداى روى. حمد خداى كه مرگ ما را به دست بدترين مخلوق نهاد.» گويد: پس شمر او را بكشت.

گويد: پس از آن شمر بيامد و حمله برد و رجزى به اين مضمون مى‏خواند:

«باز كنيد دشمنان، خدا، راه شمر را باز كنيد «كه شمشير مى‏زند و فرار نمى‏كند.» گويد: و چون ياران حسين ديدند كه آنها بسيار شده‏اند و نمى‏توانند از خودشان و از حسين دفاع كنند به هم چشمى برخاستند كه پيش روى او كشته شوند.

عبد الله و عبد الرحمان پسران عزره، هردوان غفارى، بيامدند و گفتند: «اى ابو عبد الله‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3047

سلام بر تو باد، دشمن در ميانمان گرفته مى‏خواهيم پيش روى تو كشته شويم، محافظ تو باشيم و از تو دفاع كنيم.» گفت: «خوش آمديد، نزديك شويد.» گويد: «پس به وى نزديك شدند و در نزديكى او مى‏جنگيدند و رجزى بدين مضمون مى‏خواندند:

«بنى غفار به حق دانند «و مردم حندف و نيز بنى نزار «كه ما با شمشير بران «به گروه بدكاران ضربت مى‏زنيم «اى قوم! با شمشير و نيزه «از ابناى آزادگان دفاع كنيد.» گويد: دو جوان جابرى، سيف بن حارث بن سريع و مالك بن عبد بن سريع كه عمو زاده بودند و پسران يك مادر، پيش حسين آمدند و گريه كنان نزديك وى شدند. 442) (443 حسين به آنها گفت: «برادرزادگان براى چه مى‏گرييد؟ اميدوارم به همين زودى خوشدل شويد.» گفتند: «خدايمان به فدايت كند، به خدا بر خويشتن نمى‏گرييم، بر تو مى‏گرييم كه مى‏بينيم در ميانت گرفته‏اند و توان دفاع از تو نداريم.» گفت: «برادرزادگان، خدايتان در اين غم و پشتيبانى كه به جان از من مى‏كنيد بهترين پاداش پرهيزكاران دهد.» گويد: حنظلة بن اسعد شامى بيامد و پيش روى حسين بايستاد و اين آيات را به بانگ بلند خواند:

«يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الْأَحْزابِ. مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3048

وَ الَّذِينَ من بَعْدِهِمْ وَ مَا الله يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ. وَ يا قَوْمِ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ. يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ ما لَكُمْ من الله من عاصِمٍ وَ من يُضْلِلِ الله فَما لَهُ من هادٍ 40: 30- 33.» [1] يعنى: اى قوم من بر شما از روزگارى مانند دسته‏هاى ديگر بيم دارم مانند حال قوم نوح و عاد و ثمود و كسانى كه از پى آنها بودند و خدا براى بندگان ستم نمى‏خواهد. اى قوم من بر شما از روز ندا زدن بيم دارم روزى كه بازگشت كنان پستان آرند و در قبال خدا نگهدارى نداشته باشد و هر كه را خدا گمراه كند رهبرى ندارد.

آنگاه گفت: «اى قوم، حسين را مكشيد كه (خدا) شما را به عذابى هلاك كند و هر كه دروغ سازد نوميد شود [2].

حسين بدو گفت: «اى ابن اسعد خدايت رحمت كند آنها وقتى دعوت حق ترا رد كردند و حمله آوردند كه خون تو و يارانت را بريزند. مستحق عذاب شدند، چه رسد به حال كه ياران پارساى ترا كشته‏اند.» گفت: «راست گفتى به فدايت شوم، تو فقه دين را بهتر از من مى‏دانى و شايسته آنى، سوى آخرت رويم كه به برادرانمان ملحق شويم.» گفت: «سوى ملك نافرسودنى روان شو كه از دنيا و هر چه در آن هست بهتر است.» گفت: «درود بر تو اى ابو عبد الله، خدا ترا با خاندانت صلوات گويد و در بهشت خويش ما را با تو قرين كند.» گفت: «آمين، آمين.» گويد: پس، او پيش رفت و بجنگيد تا كشته شد.

گويد: آنگاه دو جوان جابرى پيش آمدند و حسين را مى‏نگريستند و مى‏گفتند:

__________________________________________________

[1] مؤمن- آيات 30 تا 33

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3049

«اى پسر پيمبر خدا سلام بر تو با رحمت و بركات خداى.» گفت: «بر شما نيز سلام و رحمت خداى.» گويد: هر دو بجنگيدند تا كشته شدند.

گويد: عابس بن ابى شبيب شاكرى بيامد، شوذب غلام شاكر نيز با وى بود بدو گفت: «شوذب مى‏خواهى چه كنى؟» گفت: «چه مى‏كنم؟ همراه تو براى دفاع از پسر پيمبر خدا مى‏جنگم تا كشته شوم.» گفت: «از تو همين انتظار مى‏رفت، اينك پيش روى ابى عبد الله برو تا ترا به نزد خدا ذخيره نهد چنانكه ديگر ياران خويش را ذخيره نهاد، من نيز ترا ذخيره نهم، به خدا اگر اكنون يكى پيش من بود كه به او از تو نزديكتر بودم، 443) (444 خوش داشتم كه پيش روى من بيايد كه او را ذخيره نهم، اين روزى است كه مى‏بايد به هر وسيله مى‏توانيم پاداش بجوييم كه از اين پس ديگر عملى نخواهد بود بلكه حساب است.» گويد: پس، پيش رفت و به حسين سلام گفت و برفت و بجنگيد تا كشته شد.

گويد: آنگاه عابس بن ابى شبيب گفت: «اى ابو عبد الله به خدا بر پشت زمين از نزديك و دور كسى را عزيزتر و محبوب‏تر از تو ندارم، اگر مى‏توانستم با چيزى عزيزتر از جانم و خونم ظلم و كشته شدن را از تو بردارم برمى‏داشتم، اى ابو عبد الله درود بر تو، شهادت مى‏دهم كه بر هدايت توام و هدايت پدرت.» گويد: آنگاه با شمشير كشيده سوى آنها رفت و زخمى بر پيشانى داشت.

ربيع بن تميم عبدى همدانى گويد: وقتى ديدمش كه مى‏آمد شناختمش كه در جنگها ديده بودمش كه از همه دليرتر بود، گفتم: «اى مردم اين شير شيران است، اين پسر ابى شبيب است، هيچكس از شما سوى وى نرود.» گويد: و او ندا مى‏داد كه مگر مردى نيست كه با مردى مقابله كند.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3050

گويد: «عمر بن سعد گفت: «سنگبارانش كنيد.» گويد: از هر سو سنگ به طرف وى انداختند، و چون چنين ديد زره و زره سر خويش را بينداخت آنگاه به كسان حمله كرد، به خدا ديدمش كه بيشتر از دويست كس را دنبال مى‏كرد، آنگاه از هر طرف به او تاختند كه كشته شد.

گويد: سر وى را ديدم كه به دست چند كس بود، اين يكى مى‏گفت: «من كشتمش.» و آن يكى مى‏گفت: «من كشتمش.» پيش عمر بن سعد آمدند كه گفت:

«بگو مگو مكنيد اين را يك سر نيزه نكشته.» و بدينسان آنها را از هم جدا كرد.

ضحاك بن عبد الله مشرقى گويد: وقتى ديدم ياران حسين كشته شده‏اند و نوبت وى و خاندانش رسيده و با وى بجز سويد بن عمر و خثعمى و بشير بن عمر و حضرمى نمانده بدو گفتم: «اى پسر پيمبر خداى، مى‏دانى قرار ميان من و تو چه بود كه گفتم تا وقتى كه جنگاورى باشد به كمك تو جنگ مى‏كنم و چون جنگاورى نماند اجازه دارم بروم.» و به من گفتى «خوب».

گفت: «راست مى‏گويى، 444) (445 اما چگونه توانى رفت؟ اگر مى‏توانى اجازه دارى.» گويد: به طرف اسبم رفتم، چنان شده بود كه وقتى ديدم اسبان ياران ما را از پاى مى‏اندازند آن را بردم و در خيمه يكى از يارانمان ميان خيمه‏ها جاى دادم و بازگشتم و پياده به جنگ پرداختم و پيش روى حسين دو كس را كشتم و دست يكى را قطع كردم و حسين بارها به من گفت: «دستت از كار نيفتد، خدا دستت را نبرد، خدايت از جانب خاندان پيمبر پاداش نيك دهد.» گويد: همينكه اجازه داد اسب را از خيمه در آوردم و بر آن نشستم آنگاه زدمش تا سر سم بلند شد و آن را ميان قوم تاختم كه راه گشودند و پانزده كس از آنها پياده مرا دنبال كردند تا به كنار دهكده‏اى نزديك ساحل فرات رسيديم و چون به من رسيدند سوى آنها تاختم و كثير بن عبد الله شعبى و ايوب بن مشرح حيوانى و

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3051

قيس بن عبد الله صايدى مرا شناختند و گفتند: «اين ضحاك بن عبد الله مشرقى است، اين پسر عموى ماست شما را به خدا دست از او بداريد.» گويد: سه كس از بنى تميم كه با آنها بودند گفتند: «بله، به خدا از برادران و اهل دعوتمان مى‏پذيريم و دست از يارشان مى‏داريم.» و چون تميميان از ياران من تبعيت كردند ديگران نيز دست بداشتند و خدا مرا نجات داد.

فضيل بن خديج كندى گويد: ابو الشعثاى كندى از تيره بنى بهدله پيش روى حسين زانو زد و يكصد تير بينداخت كه جز پنج تير به زمين نيفتاد كه تيراندازى چيره‏دست بود و چون تيرى مى‏انداخت مى‏گفت: «منم فرزند بهدله يكه سوار عرجله.» گويد: و حسين مى‏گفت: «خدايا تير وى را به هدف برسان و پاداش وى را بهشت كن.» گويد: و چون يكصد تير را بينداخت برخاست و گفت: «جز پنج تير به زمين نيفتاد و معلومم شد كه پنج كس را كشته‏ام.» گويد: وى جزو نخستين كسانى بود كه كشته شدند.

گويد: وى آن روز رجزى مى‏خواند به اين مضمون:

«منم يزيد كه پدرم مهاجر بود «دليرتر از شير بيشه «خدايا من ياور حسينم «و از ابن سعد دورى گرفته‏ام.» گويد: يزيد بن المهاجر از جمله كسانى بود كه همراه عمر بن سعد به مقابله حسين آمده بودند، 445) (446 و چون شرايط حسين را نپذيرفتند سوى وى رفت و همراه وى جنگيد تا كشته شد.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3052

گويد: عمرو بن خالد صيداوى و جابر بن حارث سلمانى و سعد غلام عمر بن خالد و مجمع بن عبد الله عايذى در آغاز جنگ، جنگ انداختند و با شمشير به جماعت حمله بردند و چون در ميان جماعت افتادند اطرافشان را گرفتند كه از يارانشان جدا افتادند، اما نه چندان دور. پس عباس بن على حمله برد و آنها را از ميان جماعت در آورد كه زخمدار بيامدند و بار ديگر دشمن به آنها نزديك شد كه با شمشير حمله بردند. در همان آغاز چندان جنگيدند كه به يكجا كشته شدند.

زهير بن عبد الرحمان خثعمى گويد: آخرين كس از ياران حسين كه با وى مانده بود سويد بن عمرو خثعمى بود.

گويد: نخستين كس از فرزندان ابى طالب كه آن روز كشته شد على اكبر پسر حسين بود كه مادرش ليلى دختر ابو مرة بن عروة ثقفى بود وى حمله آغاز كرد و رجزى به اين مضمون مى‏خواند:

«من عليم، پسر حسين بن على «به پروردگار كعبه كه ما به پيمبر نزديكتريم «به خدا پسر بى‏پدر درباره ما حكم نكند.» گويد: اين كار را چند بار كرد. مرة بن منقذ عبدى او را بديد و گفت:

«بزرگترين گناهان عرب به گردن من باشد اگر بر من بگذرد و چنين كند، و پدرش را عزادار نكنم.» گويد: بار ديگر على اكبر بيامد و با شمشير به كسان حمله مى‏برد، مرة بن منقذ راه بر او گرفت و ضربتى به او زد كه بيفتاد و كسان اطرافش را گرفتند و با شمشير پاره پاره‏اى كردند.

حميد بن مسلم ازدى گويد: به گوش خودم شنيدم كه حسين مى‏گفت: «پسركم، خداى قومى را كه ترا كشتند، بكشد، نسبت به خدا و شكستن حرمت پيمبر چه جسور بودند، از پس تو دنياگو مباش.»

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3053

گويد: گويى مى‏بينم زنى شتابان در آمد كه گفتى خورشيد طالع بود و فرياد مى‏زد: «اى برادركم، اى برادرزاده‏ام!» گويد: پرسش كردم گفتند: «اين زينب دختر فاطمه دختر پيمبر خداست.» گويد: پس بيامد و بر پيكر وى افتاد، حسين بيامد 446) (447 و دست او را گرفت و سوى خيمه‏گاه برد، آنگاه حسين به طرف فرزند خويش رفت، غلامانش نيز بيامدند كه گفت: «برادرتان را برداريد.» پس او را از محل كشته شدنش ببردند و رو به روى خيمه‏گاهى نهادند كه مقابل آن جنگ مى‏كردند.

گويد: پس از آن عمرو بن صبيح صدائى تيرى سوى عبد الله بن مسلم بن عقيل انداخت و او دست خويش را بر پيشانى برد و برداشتن نتوانست، پس از آن تير ديگرى بزد كه قلبش را بشكافت.

گويد: پس از آن از هر سوى آنها را در ميان گرفتند: عبد الله بن قحطبه طايى نيهانى به عون بن عبد الله طالبى حمله برد و او را بكشت. عامر بن نهشل تيمى نيز به محمد بن عبد الله طالبى حمله برد و او را بكشت.

گويد: و نيز عثمان بن خالد بن اسير جهنى و بشر بن سوط همدانى قابضى به عبد الرحمان بن عقيل بن ابى طالب حمله بردند و او را كشتند. عبد الله بن عزره خثعمى نيز تيرى به جعفر بن عقيل بن ابى طالب انداخت و او را بكشت.

حميد بن مسلم گويد: پسرى سوى ما آمد كه گويى چهره‏اش پاره ماه بود، شمشيرى به دست داشت و پيراهن و تنبان داشت و نعلينى به پا كه بند يكى از آن پاره بود. هر چه را فراموش كنم اين را فراموش نمى‏كنم كه بند چپ بود.

گويد: عمر بن سعد بن نفيل ازدى به من گفت: «به خدا به او حمله مى‏برم.» گفتمش: «سبحان الله، از اين كار چه مى‏خواهى؟ كشته شدن همين كسان كه مى‏بينى در ميانشان گرفته‏اند ترا بس.» گفت: «به خدا به او حمله مى‏برم» و حمله برد و پس نيامد تا سر او را با شمشير

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3054

بزد كه پسر به رو در افتاد و گفت: «عمو جانم.» گويد: حسين چون عقاب برجست و همانند شيرى خشمگين حمله آورد و عمر را با شمشير بزد كه دست خود را حايل شمشير كرد كه از زير موفق قطع شد و بانگ زد و عقب رفت.

گويد: تنى چند از سواران مردم كوفه حمله آوردند كه عمر را از دست حسين رهايى دهند، اسبان رو به عمر آورد و سم‏هاى آن به حركت آمد و اسبان و سواران جولان كردند و او را لگدمال كردند تا جان داد. وقتى غبار برفت حسين را ديدم كه بر سر پسر ايستاده بود و پسر با دو پاى خويش زمين را مى‏خراشيد و حسين مى‏گفت: «ملعون باد قومى كه ترا كشتند! به روز رستاخيز جد تو از جمله دشمنان آنها خواهد بود.» آنگاه گفت: «به خدا براى عمويت گران است كه او را بخوانى اما جوابت ندهد يا جوابت دهد اما صدايى سودت ندهد، به خدا دشمنش بسيار است و ياورش اندك.» گويد: آنگاه وى را برداشت، دو پاى پسر را ديدم كه روى زمين مى‏كشيد و 447) (448 حسين سينه به سينه وى نهاده بود.

گويد: با خودم گفتم: «او را چه مى‏كند؟» وى را ببرد و با پسرش على اكبر و ديگر كشتگان خاندانش كه اطراف وى بودند به يكجا نهاد.

گويد: درباره پسر پرسش كردم، گفتند: «وى قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب بود.» گويد: حسين مدتى دراز از روز ببود و هر كه سوى او مى‏رفت بازمى‏گشت و نمى‏خواست كشتن وى و گناه بزرگ آنرا به گردن گيرد.

گويد: عاقبت يكى از مردم كنده به نام مالك پسر نسير از مردم بنى بداء بيامد و با شمشير به سر وى زد كه كلاهى دراز داشت. شمشير، كلاه را بدريد و سر

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3055

را زخمدار كرد و كلاه از خون پر شد.

حسين گفت: «به سبب اين نخورى و ننوشى و خدا با ستمگرانت محشور كند.» گويد: آنگاه كلاهى خواست و به سر نهاد و عمامه نهاد، خسته و در خود فرو رفته شده بود.

گويد: مرد كندى بيامد و كلاه دريده را كه از خز بود برگرفت، و بعد وقتى آن را پيش زن خويش ام عبد الله برد كه دختر حر و خواهر حسين بن حر بدى بود مى‏خواست كلاه را از خون بشويد اما زنش گفت: «غارتى پسر دختر پيمبر را به خانه من آورده‏اى آنرا از پيش من ببر.» گويد: ياران مرد ازدى گويند كه وى پيوسته فقير بود و دستخوش شر، تا وقتى كه جان داد.

گويد: و چون حسين بنشست كودك وى را كه پنداشته‏اند عبد الله بن حسين بود آوردند كه در بغل گرفت.

عتبة بن بشير اسدى گويد: ابو جعفر محمد بن على بن حسين به من گفت: «اى بنى اسد، خونى از ما پيش شما هست.» گويد: گفتم: «اى ابو جعفر خدايت رحمت كناد گناه من در اين ميانه چيست؟

چگونه بود؟» گفت: «كودك حسين را پيش وى آوردند كه در بغل گرفت و يكى از شما، اى بنى اسد، تيرى بزد و گلوى او را دريد، حسين خون او را بگرفت و چون كف وى پر شد آن را به زمين ريخت و گفت: «پروردگارا، اگر فيروزى آسمان را از ما بازگرفته‏اى چنان كن كه به سبب خير باشد و انتقام ما را از اين ستمگران بگير.» گويد: عبد الله بن عقبه غنوى تيرى به ابو بكر پسر حسين زد و او را بكشت.

ابن ابى عقب شاعر در اين باب شعرى گفته به اين مضمون:

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3056

«قطره‏اى از خون ما به نزد طايفه غنى است «در ميان اسد نيز قطره ديگر هست.» گويد: گويند كه عباس به برادران خويش كه از يك مادر بودند، عبد الله و جعفر و عثمان گفت: 448) (449 «اى فرزندان مادرم، پيش رويد تا رثاى شما گويم كه فرزند نداريد.» و پيش رفتند و كشته شدند. هانى بنى ثبيت حضرمى به عبد الله بن على بن ابى- طالب حمله برد و او را بكشت. پس از آن به جعفر بن على حمله برد و او را نيز بكشت و سر او را بياورد. خولى بن يزيد اصبحى تيرى به عثمان بن على انداخت، پس از آن يكى از بنى اياد بن دارم به او حمله برد و خونش بريخت و سر او را بياورد. يكى ديگر از بنى اياد بن دارم به محمد بن على بن ابى طالب حمله برد و او را بكشت و سرش را بياورد.

ابو الهذيل سكونى گويد: به روزگار خالد بن عبد الله، هانى بن ثبيت حضرمى را ديدم كه در انجمن حضرميان نشسته بود، پيرى فرتوت بود شنيدمش كه مى‏گفت:

«از جمله كسانى بودم كه هنگام كشته شدن حسين حضور داشتند.» مى‏گفت: «به خدا من ايستاده بودم و يكى از ده نفر بودم كه همگى بر اسب بوديم. سواران جولان مى‏دادند و پس مى‏رفتند در اين وقت پسرى از خاندان حسين از خيمه‏ها برون شد و چوبى به دست داشت، تنبان و پيراهن داشت وحشت زده بود و از راست و چپ مى‏نگريست، گويى دو مرواريد را بر دو گوش وى مى‏بينم كه وقتى به يكسو مى‏نگريست در حركت بود، ناگهان يكى به تاخت آمد و چون نزديك وى شد از اسب فرود آمد و پسر را بنشانيد و او را با شمشير دريد.

سكونى گويد: قاتل پسر همان هانى بن ثبيت بود كه چون ملامتش كرده بودند از خويشتن به كنايه سخن مى‏كرد.

جابر جعفى گويد: حسين تشنه بود و تشنگى وى سخت شد نزديك آمد كه آب بنوشد، حصين بن تميم تيرى سوى وى انداخت كه به دهانش خورد، خون از

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3057

دهان خويش مى‏گرفت و به هوا مى‏افكند، آنگاه حمد خدا كرد و ثناى او كرد سپس دو دست خويش را فراهم كرد و گفت: «خدايا شمارشان را كم كن و به پراكندگى جانشان را بگير و يكيشان را در زمين به جاى مگذار.» قاسم بن اصبغ بن نباته به نقل از كسى كه هنگام كشته شدن حسين حضور داشته گويد: وقتى اردوگاه حسين به تصرف دشمن در آمد از روى بند روان شد و آهنگ فرات داشت.

گويد: يكى از بنى ابان بن دارم گفت: «واى شما، ميان وى و آب حايل شويد كه شيعيانش بدو نرسند.» گويد: «اسب خويش را برد 449) (450 و كسان از پى او برفتند، تا ميان حسين و فرات حايل شدند، حسين گفت: «خدايا تشنه‏اش بدار.» گويد: مرد ابانى تيرى بزد و آنرا در چانه حسين جاى داد.

گويد: حسين تير را بيرون كشيد و دو دست خويش را بگشود كه از خون پر شد آنگاه گفت: «خدايا از آنچه با پسر دختر پيمبرت مى‏كنند شكايت به تو مى‏آورم.» گويد: به خدا چيزى نگذشت كه خدا تشنگى را بر آن مرد مسلط كرد و چنان شد كه هرگز سيراب نمى‏شد.

قاسم بن اصبغ گويد: از جمله كسانى بودم كه براى تسكين وى مى‏كوشيدم آب را براى وى خنك مى‏كردم و شكر در آن بود، كاسه‏هاى بزرگ پر از شير بود و كوزه‏ها پر آب بود و او مى‏گفت: «واى شما، آبم دهيد كه تشنگيم كشت.» كوزه يا كاسه‏اى را به او مى‏دادند كه براى سيراب كردن اهل خانه بس بود، آب را مى‏نوشيد و چون از دهان خويش برمى‏داشت لحظه‏اى، دراز مى‏كشيد آنگاه مى‏گفت: «واى شما آبم دهيد كه تشنگيم كشت.» گويد: چيزى نگذشت كه شكمش چون شكم شتر بشكافت.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3058

ابو مخنف گويد: آنگاه شمر بن ذى الجوشن با گروهى در حدود ده نفر از پيادگان مردم كوفه سوى منزلگاه حسين رفت كه بنه و عيال وى در آن بود، حسين سوى آنها رفت كه ميان وى و بنه‏اش حايل شدند.

گويد: حسين گفت: «واى شما اگر دين نداريد و از روز معاد نمى‏ترسيد در كار دنيايتان آزادگان و جوانمردان باشيد، بنه و عيال مرا از اوباش و بى‏خردانتان محفوظ داريد.» شمر بن ذى الجوشن گفت: «اى پسر فاطمه اين به عهده تو است.» گويد: شمر با پيادگان كه ابو الجنوب عبد الرحمان و مقثعم بن عمرو بن يزيد هردوان جعفى و صالح بن وهب يزنى و سنان بن انس نخعى و خولى بن يزيد اصبحى از آن جمله بودند سوى وى آمد و به ترغيبشان پرداخت به ابو الجنوب گذشت كه سلاح كامل داشت و بدو گفت: «برو به سراغش.» گفت: «چرا خودت نمى‏روى؟» شمر گفت: «با من اين جور حرف مى‏زنى؟» او نيز گفت: «تو هم با من اين جور حرف مى‏زنى؟» گويد: به همديگر ناسزا گفتند و ابو الجنوب كه مردى دلير بود بدو گفت: «به خدا مى‏خواستم نيزه را در چشم تو فرو كنم.» گويد: پس شمر از پيش وى برفت و گفت: «به خدا اگر بتوانم زيانت بزنم مى‏زنم.» گويد: آنگاه شمر بن ذى الجوشن با پيادگان نزديك حسين آمد و حسين بدانها حمله برد كه عقب نشستند و عاقبت او را در ميان گرفتند پسرى از كسان حسين سوى وى مى‏آمد، خواهرش 450) (451 زينب دختر على او را بگرفت كه نگاهش بدارد حسين نيز گفت: «نگاهش بدار.» اما پسر نپذيرفت و دوان سوى حسين آمد و پهلوى وى بايستاد.

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3059

گويد: بحر بن كعب از بنى تيم الله شمشير بر حسين فرود آورد، پسر گفت: «اى پسر زن خبيث، عموى مرا مى‏كشى؟» بحر او را با شمشير بزد. پسر دست را حايل شمشير كرد كه قطع شد و تنها به پوست بند بود.

گويد: پسر بانگ برآورد: «اى امت من.» حسين او را گرفت و به سينه چسبانيد و گفت: «برادرزاده‏ام بر اين حادثه كه بر تو رخ داد صبورى كن و آنرا ذخيره خير كن كه خدا ترا پيش پدران شايسته‏ات مى‏برد، پيش پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم و على بن ابى طالب و حمزه و جعفر و حسن بن على كه خدا همه‏شان را صلوات گويد.» حميد بن مسلم گويد: آن روز شنيدم كه حسين مى‏گفت: «خدايا قطره‏هاى آسمان را از آنها بدار و از بركات زمين محرومشان كن. اگر تا مدتى بهره‏مندشان مى‏كنى آنها را به گروهها پراكنده كن كه دسته‏هاى جدا باشند و هرگز ولايتداران از آنها خشنود نباشند كه ما را دعوت كردند تا ياريمان كنند اما به ما تاختند و خونمان را بريختند.» گويد: آنگاه با پيادگان چندان بجنگيد كه عقب رفتند.

گويد: و چون حسين با سه چهار كس بماند جامه زيرى خواست كه خوش بافت بود و شفاف، يمنى و خوش بافت كه آنرا بدريد و پاره كرد كه از او در نيارند.

يكى از يارانش گفت: «بهتر است جامه زير كوتاهى زير آن بپوشى.» گفت: «اين جامه مذلت است كه پوشيدن آن شايسته من نيست.» گويد: و چون كشته شد، بحر بن كعب بيامد و آنرا در آورد و وى را برهنه واگذاشت.

محمد بن عبد الرحمان گويد: در زمستان دستهاى بحر بن كعب آب مى‏ريخت و در تابستان خشك مى‏شد، گويى چوب بود. 451) (452 حجاج بن عبد الله بن عمار گويد: عبد الله بن عمار را از اينكه در اثناى كشته شدن حسين حضور داشته بود ملامت كردند كه گفت: «مرا بر بنى هاشم منتى‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3060

هست.» گفتم: «منت تو بر آنها چيست؟» گفت: «با نيزه به حسين حمله بردم و نزديك او رسيدم به خدا اگر خواسته بودم فرو كرده بودم، اما باز آمدم، نه چندان دور، و با خويش گفتم چرا منش بكشم، ديگرى او را مى‏كشد.» گويد: آنگاه پيادگان از راست و چپ به وى حمله بردند و او به راستى‏ها حمله برد تا پراكنده شدند و به چپى‏ها نيز تا پراكنده شدند پوشش خز به تنش بود و عمامه داشت.

گويد: به خدا هرگز شكسته‏اى را نديده بودم كه فرزند و كسان و يارانش كشته شده باشند و چون او محكم دل و آرام خاطر باشد و دلير بر پيشروى. به خدا پيش از او و پس از او كسى را همانندش نديدم وقتى حمله مى‏برد پيادگان از راست و چپ او چون بزغالگان از حمله گرگ، فرارى مى‏شدند.

گويد: به خدا در اين حال بود كه زينب دختر فاطمه به طرف وى آمد گويى گوشوارش را مى‏بينم كه ما بين گوشها و شانه‏اش در حركت بود و مى‏گفت: «كاش آسمان به زمين مى‏افتاد!» در اين وقت عمر بن سعد نزديك حسين رسيد.

زينب بدو گفت: «اى عمر پسر سعد، ابو عبد الله را مى‏كشند و تو نگاه مى‏كنى!» گويد: گويى اشكهاى عمر را مى‏بينم كه بر دو گونه و ريشش روان بود.

گويد: «و روى از زينب بگردانيد.» حميد بن مسلم گويد: حسين جبه خزى بتن داشت و عمامه به سر، و با وسمه خضاب كرده بود.

گويد: پيش از آنكه كشته شود شنيدمش كه مى‏گفت- در آن حال پياده مى‏جنگيد

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3061

چون يكه سوارى دلير، از تير احتراز مى‏كرد، جاى حمله را مى‏جست، به سواران حمله مى‏برد- مى‏گفت: «براى كشتن من شتاب داريد، به خدا پس از من از بندگان خدا كس را نخواهيد كشت كه خداى از كشتن وى بيش از كشتن من بر شما خشم آرد، به خدا اميدوارم خدا وهن شما را مايه حرمت من كند و به ترتيبى كه ندانيد انتقام مرا از شما بگيرد. به خدا اگر مرا بكشيد خدايتان به جان هم اندازد و خونهايتان را بريزد. و به اين بس نكند و عذاب دردناكتان را دو برابر كند.» گويد: مدتى دراز از روز ببود كه اگر كسان مى‏خواستند بكشندش كشته بودند اما هر كس به ديگرى وامى‏گذاشت و هر گروهى مى‏خواست گروه ديگر مرتكب كشتن او شده باشد. 452) (453 گويد: «آنگاه شمر ميان كسان بانگ زد كه واى شما، منتظر چيستيد، مادرهايتان- عزادارتان شود، بكشيدش.» گويد: پس، از هر سو به او حمله بردند ضربتى به كف دست چپ او زدند، اين ضربت را زرعة بن شريك تميمى زد، ضربتى نيز به شانه‏اش زدند، سپس برفتند و او سنگين شده بود و در كار افتادن بود.

گويد: در اين حال سنان بن انس نخعى حمله برد و نيزه در او فرو برد كه بيفتاد و به خولى بن يزيد اصبحى گفت: «سرش را جدا كن.» مى‏خواست بكند اما ضعف آورد و بلرزيد و سنان بن انس بدو گفت: «خدا بازوهايت را بشكند و دستانت را جدا كند.» پس فرود آمد و سرش را ببريد و جدا كرد و به خولى بن يزيد داد، پيش از آن ضربتهاى شمشير مكرر خورده بود.

جعفر بن محمد گويد: وقتى حسين بن على عليه السلام كشته شد سى و سه ضربت نيزه و سى و چهار ضربت شمشير بر او بود.

گويد: در آن وقت هر كس به حسين نزديك مى‏شد سنان بن انس بدو حمله مى‏برد كه بيم داشت سر از دست وى برود، تا وقتى كه سر را برگرفت و آنرا به خولى‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3062

سپرد.

گويد: هر چه به تن حسين بود در آوردند، جامه زير را بحر بن كعب گرفت.

روپوش را كه خز بود قيس بن اشعث گرفت. نعلين او را يكى از بنى اود گرفت اسود نام، شمشيرش را يكى از بنى نهشل گرفت كه پس از آن به كسان حبيب بن بديل رسيد.

گويد: كسان به رناس‏ها و حله‏ها و شترها روى آوردند و همه را غارت كردند.

گويد: كسان به زنان حسين و بنه و لوازم وى روى كردند، زن بود كه بر سر جامه تنش با او درگير مى‏شدند و به زور مى‏گرفتند و مى‏بردند.

زهير بن عبد الرحمان خثعمى گويد: سويد بن عمرو بن ابى المطاع از پاى در آمده بود و بى‏توان ميان كشتگان افتاده بود و چون شنيد كه مى‏گفتند: «حسين كشته شد.» جانى گرفت، كاردى داشت، شمشيرش را گرفته بودند، با كارد خويش مدتى با آنها بجنگيد، آنگاه كشته شد. عروة بن بطار تغلبى و زيد بن رفاد تجيبى او را كشتند، وى آخرين كشته بود. 453) (454 حميد بن مسلم گويد: پيش على اصغر پسر حسين بن على رسيديم كه بر بستر افتاده بود و بيمار بود، شمر بن ذى الجوشن و پيادگان همراه او را ديدم كه مى‏گفتند:

«چرا اين را نكشيم؟» گويد: گفتم: «سبحان الله، كودكان را هم مى‏كشيم؟ اين كودك است.» گويد: كارم اين بود و هر كس را مى‏آمد از او كنار مى‏زدم تا عمر بن سعد بيامد و گفت: «كس به خيمه اين زنان نرود و متعرض اين پسر بيمار نشود، هر كه از لوازمشان چيزى گرفته پسشان دهد.» گويد: به خدا كسى چيزى پس نداد.

گويد: على بن حسين گفت: «پاداش خير يا بى خداى به گفتار تو شرى را از من‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3063

دور كرد.» گويد: كسان به سنان بن انس گفتند: «حسين پسر على و پسر فاطمه دختر پيمبر خدا را كشته‏اى، مهمترين مرد عرب را كشته‏اى كه سوى اينان آمده بود و مى‏خواست از ملكشان بركنارشان كند پيش اميران خويش رو و پاداش خويش را از آنها بخواه كه اگر به عوض كشتن حسين بيت المالهاى خويش را به تو دهند كم است.

گويد: وى بر اسب خويش بيامد كه مردى دلير و شاعر بود و عقلش خللى داشت بيامد و بر در خيمه عمر بن سعد بايستاد و به بانگ بلند شعرى خواند به اين مضمون:

«ركابم را از طلا و نقره سنگين كن «كه من شاه پرده‏دار را كشته‏ام «كسى را كشته‏ام كه پدر و مادرش «از همه بهتر است «و چون كسان نسب خويش گويند «نسب وى از همه والاتر است.» عمر بن سعد گفت: «شهادت مى‏دهم كه ديوانه‏اى و هرگز سالم نبوده‏اى. او را پيش من آريد.» و چون بياوردندش با چوب او را بزد و گفت: «اى ديوانه! چرا چنين سخنى مى‏كنى، به خدا اگر ابن زياد بشنود گردنت را مى‏زند.» گويد: عمر بن سعد، عقبه بن سمعان را گرفت كه غلام رباب، دختر امرؤ القيس كلبى، مادر سكينه دختر حسين، بود. بدو گفت: «كيستى؟» گفت: «بنده‏اى مملوك.» گويد: پس او را رها كرد و هيچكس از آنها جز وى جان به در نبرد مگر مرقع بن ثمامه اسدى كه تيرهايش را ريخته بود و زانو زده بود و مى‏جنگيد، كسانى از قومش پيش وى آمدند و گفتند: «امان دارى، با ما بيا.» و با آنها برفت و چون‏

کتاب تاریخ طبری/ترجمه،ج‏7،ص:3064

عمر بن سعد آنها را پيش ابن زياد آورد و خبر وى را بگفت او را به زاره تبعيد كرد.

گويد: آنگاه عمر بن سعد ميان ياران خود ندا داد: «كى داوطلب مى‏شود كه اسب بر حسين بتازد؟» ده كس داوطلب شدند از جمله اسحاق بن حيوة حضرمى- 454) (455 همان كه روپوش حسين را ربود و بعدها پيسى گرفت- و اخنس بن مرثد كه بيامدند و با اسبان خويش حسين را لگد كوب كردند چندان كه پشت و سينه او را در هم شكستند.

گويد: شنيدم كه مدتى پس از آن وقتى اخنس بن مرثد در جنگى ايستاده بود، تيرى ناشناس به او خورد كه قلبش بشكافت و جان داد.

گويد: از ياران حسين عليه السلام هفتاد و دو كس كشته شد مردم غاضريه، از قبيله بنى اسد، حسين و ياران او را يك روز پس از كشته شدنشان به خاك سپردند.

از ياران عمر بن سعد هشتاد و هشت كس كشته شده بود بجز آنها كه زخمى شده بودند. عمر سعد بر كشتگان نماز كرد و به خاكشان سپرد.

گويد: همينكه حسين كشته شد، همان روز سر او را همراه خولى بن يزيد و حميد بن مسلم ازدى سوى ابن زياد فرستادند، خولى با سر بيامد و آهنگ قصر كرد اما در قصر را بسته يافت و به خانه رفت و سر را زير طشتى نهاد. وى را دو زن بود يكى از بنى اسد و ديگرى از حضرميان به نام نوار، دختر مالك بن عقرب. آن شب شب زن حضرمى بود.

(برای مطالعه ادامه داستان کربلا می توانید به ترجمه تاریخ طبری جلد هفتم مراجعه کنید. برای مطالعه جلد هفتم تاریخ طبری می توانید این کتاب را از سایت تخصصی تاریخ اسلام دانلود کنید.)

Icon

واقعه عاشورا از زبان تاریخ طبری pdf 626.06 KB 628 downloads

عنوان کتاب واقعه عاشورا از زبان تاریخ طبری نویسنده محمد...