پنجشنبه , نوامبر 23 2017
تاریخ سازمان سرّی عباسیان قبل از بدست گرفتن خلافت

تاریخ سازمان سرّی عباسیان قبل از بدست گرفتن خلافت

هارون الرشید خلیفه مقتدر عباسی،تکه ابری را در آسمان خطاب قرار داد که : في أي مكان شئتِ أمطرى فسيحمل إليّ خراجك ؛ مهم نیست در کجا باران بباری چون به هر حال مالیاتش به من خواهد رسید. بدون شک امپراتوری عباسیان یکی از معدود حکومتهای بشری است که چنین طولانی و گسترده بوده است. اما قبل از اینکه حکومت عباسیان به چنین وسعتی برسد، سازمانی اسرار آمیز و زیر زمینی بوده که بیش از 90 سال برای به دست آوردن خلافت اسلامی تلاش کرده بود. در این یادداشت قصد داریم تاریخ انقلاب و جنبش عباسیان را قبل از بدست گرفتن خلافت بررسی کنیم. با سایت تخصصی تاریخ اسلام همراه باشید:

1- دعوت عباسی :

حکومت امویان به اغتشاشات و آشوب‌های خطرناکی دچار شد و بنی‌هاشم از این فرصت استفاده کرده. و پس از مدتی طولانی که در کمین بنی‌امیه نشسته بودند برای احقاق حق آل البیت و گرفتن خلافت، قیام کردند.

[عباسیان یکی از شاخه‌های هم بنی‌هاشم بودند] و سرسلسلة این خاندان، عباس بن عبدالمطلب[1] عمومی پیامبر بود. عباس هیچ‌گاه به دنبال خلافت نبود شاید به خاطر اینکه عباس کمی دیر اسلام آورد و مسلمان شدنش تا قبل از فتح مکه به تأخیر افتاد[2] با این حال برخی از مورخین عرب سعی می‌کردند به نوعی این نقیصه را جبران کنند و عباس را به عنوان «موید دعوت به اسلام» معرفی کنند[3] البته  عباس مانند دیگر اقوام پیامبر(ص) (مثل ابولهب و ابوجهل) دارای حقد و کینه نبود. عباس در زمان بیعت علیه با پیامبر(ص) از مکه خارج شد تا مقدمات کار را فراهم کند[4] و همچنین زمانی که پیامبر(ص) در مدینه برد، به صورت پنهانی با او مکاتبه می‌کرد.

بعد از وفات پیامبر(ص) هم طمعی در خلافت نداشت بلکه طرفدار برادرزاده‌اش علی(ع) بود[5] و به علی(ع) گفت: «دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنیم» اما علی(ع) توجه نکرد[6] و به دفن پیامبر مشغول شد.[7] تا اینکه علی(ع) از کردة خود پشیمان شد و گفت: «ای کاش حرف عباس را گوش می‌کردم.»[8] با این وجود عمربن خطاب  او را بزرگ خاندان پیامبر(ص) می‌دانست و سهمیه‌ای برای او از بیت المال در نظر گرفت و در دادن سهام از او شروع می‌کرد. تا اینکه عباس در زمان خلافت عثمان در سال 32ه.ق/ 652م در گذشت.[9]

پسرش عبدالله بن عباس  هم به خلافت چشم ندوخته بود و مثل عباس[10]، خلافت را حق علی(ع) می‌دانست، تا جایی که وقتی صاحب فرزند شد نام پسرش را علی گذاشت، ایشان از اینکه علی را از همة مردم بیشتر دوست دارد.[11]  عبدالله بن عباس بعد از شهادت علی(ع) و صلح[12] امام حسن(ع) از جریانات سیاسی کناره‌گیری کرد و در مکه اقامت گزید و به جمع احادیث مشغول شد تا جایی که در علم حدیث سرآمد شد و به خاطر علمش از او به عنوان «بحر» یاد می‌کردند.[13] عبدالله بن عباس از بیعت با عبدالله بن زیبر سرباز زد و با محمد بن حنفیه، مکه را به قصد طائف ترک کرد تا اینکه در سال 68ه.ق/ 736 م در آنجا در گذشت.

همچنین علی بن عبدالله بن عباس هیچ تلاشی برای بدست گرفتن خلافت نکرد. علی بن عبدالله در شب شهادت علی(ع) بدنیا آمد و به همین خاطر پدرش نام او را علی گذاشت. او در روستایی به نام حمیمة[14] در شرق اردن امروزی زندگی می‌کرد.احتمالا سکونت او در حمیمه به دستور امویان بود تا او را تحت نظر داشته باشند. تا اینکه در همانجا و در سال 18ه.ق/ 736 م درگذشت[15][پس از آن، عباسیان به صورت جدی وارد صحنة سیاسی شدند و با استفاده از گرایشات مذهبی و علی‌الخصوص شیعی توانستند جایگاه مهمی برای خود ایجاد کنند که در ادامه به آنها اشاره می‌کنیم:]

الف- انتقال زعامت به بنی عباس[16]

طمع بنی‌العباس برای بدست گرفتن خلافت توسط محمد بن علی بن عبدالله بن عباس آغاز شد. و مورخین برای این مطلب، به دو مستند تاریخی استناد می‌کنند. بنا بر روایت اول: جایگاه سیاسی و مذهبی عباسیان، به صورت تصادفی به آنها رسید. زمانی که ابوهاشم عبدالله بن محمد بن الحنفیة، امام فرقة شیعة کیسانیه یا همان هاشمیه[17]، امامت بعد از خود را به محمد بن علی بن عبدالله بن عباس سپرد. بنابر روایات تاریخی: ابوهاشم به دیدار خلیفة اموی سلیمان بن عبدالملک (دورة خلافت: 96 تا 99 ه.ق/ 715 تا 717 م) رفته بود. سلیمان با مشاهدة علم و فصاحتِ ابوهاشم بیمناک شد و با نوشاندن شیرِ زهرآگین او را مسموم کرد. ابوهاشم دانست که مسموم شده است به همین خاطر به سمت محمد بن علی در روستای حمیمه رفت و وصیت کرد که امامت شیعیان به محمد بن علی برسد زیرا ابوهاشم خود وارثی نداشت.

اما روایت دوم می‌گوید: که ابوهاشم امامت را به علی بن عبدالله بن عباس سپرد چون در آن زمان محمد بن علی بچه بود. اما ابوهاشم وصیت کرد وقتی محمد بن علی بالغ شد امامت به او برسد.[18] حتی ابوهاشم به این هم اکتفا نکرد و علم خاص خودش را و هر چیزی که از پدرش محمد بن حنفیه به ارث برده بود، به محمد بن علی منتقل کرد.[19]

ب- دعوت «للرضا من آل محمد»

جریان سیاسی- مذهبی ای که محمد بن علی بن عبدالله بن عباس آن را به عهده گرفت از قدرتمندترین و منظم‌ترین جریان‌های سیاسی نیمنستیزطدود آن روزز منیتمتمسمنیتمنیتبمتیمتآن روز بود. این جریان از زمانی که برای محمد بن حنیفه(بعد از صلح امام حسن(ع) یا قبل از آن) تبلیغ می‌کرد همیشه به صورت سرّی و مخفیانه عمل می‌کرد و با جمع‌آوری زکات و فرستادن دعاة، برای زمان مناسب آماده می‌شد. زمانی که مختار این جریان را بدست گرفت، با امویان و هر کسی که[20] در مقابل او ایستاد، وارد جنگ شد و از آن زمان هدف فرقة کیسانیه، کشتن آل ابی سلیمان و ویران کردن دمشق بود. وقتی رهبری این جریان به محمد بن علی رسید کماکان اینگونه اهداف به قوت خود باقی بود البته هدف آنها به شکل دیگری بروز پیدا کرد و آن براندازی حکومت بنی‌امیه و اعلان خلافت در بنی‌هاشم بود. شعار این جریان «الرضا من آل محمد»[21] بود اما محمد بن علی مقصود اصلی از این شعار را برای دعاة[22] ذکر نمی‌کرد این شعار از یک جهت ابهام داشت و آن اینکه معلوم نبود آیا منظور از «آل محمد» آل علی بن ابیطالب(علویان) است یا عباسیان. با این وجود مبلغان موظف بودند فضل علویان و عباسیان، و نیز ظلم امویان را برای مردم تبیین کنند و در این رابطه از احادیث نبوی به عنوان موید استفاده کنند.[23]

ابوهاشم از دعاة خواسته بود تا از دستورات محمد بن علی پیروی کنند و محمد بن علی هم با فرستادن مبلغان و دعاة این جریان را ادامه داد. محمد بن علی سازماندهی دعوت را منظم‌تر کرد به این ترتیب که گروهی، متشکل از دوازده نفر را به عنوان نقیب[24] برگزید. و تعداد دعاة به هفتاد نفر می‌رسید. دعاة غالبا در لباس بازرگانان فعالیت می‌کردند و در موسم حج نزد محمد بن علی می‌رفتند و اموال و وجوهات را به او می‌دادند و دستورات لازم را از او می‌گرفتند.

تا اینجا به صورت مختصر از تشکیلات دعوت عباسی صحبت کردیم اما برخی از مورخین اصلا انتقال رهبری از ابوهاشم به محمد بن علی بن عبدالله بن عباس را قبول ندارند و به چند دلیل این روایت تاریخی را نمی‌پذیرند:

اولاً: اگر ابوهاشم، رهبری را، به عباسیان منتقل کرده بود، حتما عباسیان این انتقال رهبری را فریاد می‌زدند و دیگر نیازی نبود که با اعمال سیاستِ مبهم، و دستاویز شعار «الرضا من آل محمد» تحت لوای شیعیان علوی، به فعالیت خود ادامه دهند.

ثانیاً: با بررسی نامه‌های رد و بدل شده بین محمد نفس الزکیه (نوة حسن بن علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام) و خلیفه عباسی ابوجعفر منصور، به این نکته پی می‌بریم که” علویان و عباسیان در اواخر حکومت بنی‌امیه، متحد بوده‌اند و طی اجلاس قرار بر این شده بود که با سقوط حکومت امویان، محمد نفس الزکیه به عنوان خلیفه معرفی شود. و اتفاقا ابوجعفر منصور هم در آن اجلاس حاضر بود. حال اگر واقعا رهبری فرقة کیسانیه به عباسیان منتقل شده بود، حتما به نتیجة آن اجلاس اعتراض می‌کردند یا لااقل منصور در مکاتباتش با محمد نفس الزکیه (در دورة خلافت) به انتقال رهبری اشاره می‌کرد.

ثالثاً: عباسیان- بعد از تثبیت خلافتشان- به مشروعیت در حاکمیت نیاز داشتند آنها برای اینکه به حکومت خود وجهة شرعی ببخشند، از قانون وراثت اسلامی استفاده کردند نه از مسئلة انتقال خلافت.

آنها برای ارتقاء جایگاه خود، خلافت را به عنوان ارث بعد از نبی(ص) مطرح کردند. و با این فرض آنها خود را مقدم از علویان می‌دانستند چون آنها از نسل عمومی پیامبر بودند و عمو در نسبت فامیلی و ارث بودن از پسرانِ دختر مقدم‌تر است. ابوجعفر منصور هم در یکیاز نامه‌هایش خطاب به محمد نفس الزکیه به همین مسأله اشاره می‌کند و می‌گوید: «اما اینکه گفتی شماها پسر رسول الله هستید؟ خداوند در کتابش می‌فرماید: خداوند در کتابش می‌فرمایدک مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أبَا أحَدٍ مِن رِجَالِکُم وَلَکِن رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِیینَ وَکَانَ اللهُ بِکُلِّ شَیءٍ عَلیماً (احزاب/40)

البته شما فرزندان دخترش هستید و از بستگان نزدیک پیامبر هستید. اما فرزندان دختر ارث نمی‌برند و تو هم وارث ولایت نیستی پس چگونه ولایت و امامت را به ارث برده‌ای؟»[25]

عباسیان سعی می‌کردند بیشتر این نظریه را اشاعه دهند و این کار را به وسیله ادبا و شعرا انجام می‌دادند و مسلما این گونه مباحث با مسئلة انتقال خلافت منافات دارد.

حقیقت هم این است که عباسیان ازفرصت پیش آمده بهترین استفاده را کردند. عباسیان نمی‌خواستند در صحنة سیاسی منزوی باشند. از همین رو در جدال امویان و علویان، خود را به علویان ضمیمه کردند چون با آنها از یک نسل بودند. به این ترتیب آنها در زیر شعار «الدعوة الی آل البیت» با علویان همکاری نمودند. تا اینکه عبدالله بن محمد بن حنفیه(ابوهاشم) بدون هیچ وارثی وفات یافت، و در این زمان عباسیان روایتی را رواج دادند مبنی براینکه: ابوهاشم قبل از وفاتش، زمام فرقة کیسانیه را به عباسیان منتقل کرده است.

ترس عباسیان از این بود که علویان [و شیعیان] آنها را کنار بگذارند لذا تلاش کردند تا تمایل خود را برای بدست گرفتن خلافت، مخفی نگه دارند و در سایة «الرضا من آل محمد» بدون تعیین فرد یا نام بردن از شخص معین، بیعت جمع کنند و این در حالی بود که آنها در تبلیغاتشان این نکته را متذکر می‌شدند که جد علویان و عباسیان، هاشم بن عبد مناف است و هر دو گروه از بنی هاشم هستند. تا اینکه حکومت بنی‌امیه سقوط کرد و عباسیان سنّی، خلافت خود را اعلان کردند.

حال سؤال اینجاست که: عباسیان برای رسیدن به هدفشان چه سیاستی را پیش گرفتند؟ و به عبارت صحیح‌تر، عباسیان جنبش خود را سازماندهی کردند؟

2- سازماندهی عباسیان

الف: جنبش سرّی:

اولین شخصی که در عباسیان برای رسیدن به خلافت تلاش کرد محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بود. او سازماندهی جنبش را به صورت دقیق و سرّی پیگیری کرد. و نقباء، دعاة و کارگزاران[26] را در لباس بازرگانان یا مردم عادی، به شهرها فرستاد تا به صورت پنهانی و سرّی به فعالیت خود ادامه دهند. در این میان محمد بن علی سعی کرد بیشترِ داعیان خود را به سرزمین‌هایی بفرستد که به سبب سیاست تبعیض‌آمیز امویان- بنی عرب و عجم- از بنی‌امیه کینه داشتند و دشمنان بنی‌امیه در آن سرزمین بیشتر بودند در این میان خراسان بهترین سرزمینی بود که می‌توانست نهالِ جنبش عباسی را به بار بنشاند.

دعوت عباسی در خراسان با استقبال جمع کثیری از مردم مواجه شد[27]، البته شرایط اجتماعی آن دوره باعث استقبال بیشتر دعوت عباسی شده بود. چون بسیاری از مردم خراسان از سالها قبل، اسلام آورده بودند آنها در حمایت از دین جدید شجاعت به خرج داده بودند و در جنگ با قبایل ترک، با اعراب همکاری می‌کردند. اما عرب آنها را تحقیر می‌کرد، با آنها معاشرت نمی‌کرد و درتقسیم غنائم، مساوات را بین عرب و مردم خراسان رعایت نمی‌کرد. بلکه حتی در بعضی موارد بدون حقوق و دستمزد آنها را به جنگ می‌برد.[28] تا این که عمر بن عبدالعزیز خلیفه شد و به آنها حقوق مساوی داد.[29] به همین خاطر محمد بن علی همیشه به مبلغانش توصیه می‌کرد تا مردم خراسان را به خود جذب کند و به آنها می‌گفت:

«و ظاهرا حکومت بنی‌امیه، همیشه از شروع یک انقلاب در خراسان می‌ترسیدند. آنها مطمئن بودند که قادر به سرکوب کردن هر شورشی هستند مگر در خراسان.[30]

اما محمد بن علی قبل از اینکه به هدفش برسد، در سال 124ه.ق/ 742م در گذشت و امامت بعد از خود را به پسرش ابراهیم معروف به امام- سپرد.[31] ابراهیمِ امام روح مبارزه طلبی را در جنبش تقویت کرد. او بکیر بن ماهان را به خراسان فرستاد تا وفات محمد بن علی و امامت ابراهیم را اعلام کرد. و پس از وفات بکیر در سال 127 ه.ق/ 745 م اباسلمة خلال را به جای او منصوب کرد.[32] و او را بر تمام امور جنبش مسلط کرد و اختیارات تامه به او داد. به همین خاطر، اباسلمه خلال لقب «وزیر آل محمد» را به خود اختصاص داد و دائماً بین خراسان و حمیمه (مرکز جنبش) در رفت و آمد بود.

یکی دیگر از کارهای ابراهیمِ امام این بود که: در سال 128 ه.ق/ 746 م تمام اختیارات خراسان را به فرماندة جوانی – که سنش از نوزده سال تجاوز نمی‌کرد به نام عبدالرحمن بن مسلم[33]، معروف به ابومسلم سپرد و به تمام دعاة دستور داد از او پیروی کنند. او برای پیروزی آل البیت، راهکارهایی را به ابومسلم گوشزد کرد از جمله اینکه از قبایل یمنی حمایت، و با قبایل مضری (قیسی) دشمنی کند و از این طریق بین قبائل عرب تفرقه بیاندازد حتی در صورت امکان هر کسی که در خراسان به زبان عربی صحبت می‌کند را به قبل برساند.[34]

ب- علنی شدن جنبش

تنها در یک شب، اهالی شصت روستا از نواحی مرو، به جنبش عباسیان پیوستند که فرماندهی آن به عهدة ابوسلم بود[35]. با این وجود ابومسلم، به دستور ابراهیمِ امام، جنبش را در رمضان سال 129ه.ق/ 747م[36]. به نام پیروی از بنی عباس، علنی کرد. و درفش و پرچمی که ابراهیم برای او فرستاده بود، برافراشت. آنها درفش را به «سایه» و پرچم را به آسمان تعبیر می‌کردند به این معنا که: سایة خلافت عباسیان، در زمین تا آخر ادامه خواهد داشت. و در شعارهایشان از این آیه استفاده می‌کردند: إنَ الَّذینَ یُقاتَلُونَ بِأنَّهُم ظُلِمُوا وإِنَّ اللهَ عَلَی نَصرِهِم لَقَدیرٌ[37].

ابومسلم رنگ سیاه رابه عنوان شعار خود انتخاب کرد. و لشگر او به «سیاه جامگان» یا«سیاه پوشان» معروف شدند. انتخاب رنگ سیاه به انگیزة سوگواری بر شهدای بنی‌هاشم و انتقام گرفتن از قاتلین آنها یعنی بنی‌امیه بود. ابومسلم در ابتدا دستور داد تا برفراز کوه‌ها مشعل روشن کنند و مردم را به سمت خود بخوانند و همانطور که گفتیم جمعیت بسیاری از موالی به او پیوستند.

3- پیروزی عباسیان و تشکیل حکومت

با پیوستن گروه تکثیری از مردم خراسان، کار ابومسلم بالا گرفت. در این میان ابومسلم سعی کرد آتش اختلاف را، بین نصر بن سیار- حاکم امویان در مرو- و کرمانی- رئیس قبیلة ربیعة یمنی- برافروزد. این دو گروه از قبل با هم اختلاف داشتند. کرمانی پیشنهاد صلح را نپذیرفته بود. و تصمیم داشت نصربن سیار را از حکومت خراسان برکنار کند.

نصربن سیار قبل از اینکه مقابله با ابومسلم خراسانی دشوار؛ و کار جنگ با دشمنان اموی سخت شود، از خلیفة اموی- مروان بن محمد- درخواست نیروی کمکی کرد[38] اما خلیفة اموی مشغول سرکوب کردن قیام خوارج بود لذا درخواست نصربن سیار رابه تأخیر انداخت. و در نامه‌ای به فرمانده‌اش نصربن سیار نوشت: «أضبط ثغرک بجندک» «محدودة خودت را با سربازان خودت حفظ کن» در عوض مروان بن محمد به مقابله بارهبر جنبش عباسی پرداخت یعنی  ابراهیمِ امام را دستگیر کرد و پس از مدتی او را خفه کرد و کشت.[39]

نصربن سیار وقتی [از کمک مروان بن محمد ناامید شد] و جریان صلح با کرمانی را بی‌نتیجه دید، بوسیلة اخیربن حرث بن سریح، کرمانی را ترور کرد. در مقابل پسران کرمانی[40] [و بالتبع آنها، قبایل یمنی] به ابومسلم خراسانی پیوستند. و همین جریان به ابومسلم کمک کرد تا در ربیع الآخر سال 130 ه.ق/ 748 م وارد مرو شود و پسران کرمانی هم إمارت او را تأیید کردند[41] بعد از این جریانات، ابومسلم در کشتن پسران کرمانی هیچ تردیدی به خود راه نداد چون می‌ترسید قبایل یمنی و مضری(قیسی) با یکدیگر متحد شوند. همچنین ابومسلم ششصد نفر از اعراب را به قتل رساند[42] از جملة این اعراب عبدالله بن معاویة [بن عبدالله بن جعفربن ابی‌طالب] بود. عبدالله بن معاویه فارس را به تصرف خود درآورده بود و پس از مدتی از امویان شکست خورد. او که شعار «الرضا من آل محمد» را از خراسان شنیده بود، به طمع بدست گرفتن قدرت، به ابومسلم پیوست[43] اما ابومسلم او را دستگیر کرد و کشت. به این ترتیب ابومسلم توانست گروه‌های مخالف خود را که قصد کشتن او را داشتند، سرکوب کند.[44]

وقتی نصربن سیار فهمید که ابومسلم خراسانی به دشمنانش رحم نمی‌کند و قبائل ربیعة، یمنی و عجم‌ها را به قتال می‌رساند، به سمت نیشابور فرار کرد و لشگریان ابومسلم، به فرماندهی یکی از داعیان به نام قحطبه، او را تعقیب کردند. و نصر بن سیار به «ری» گریخت و در سال 131ه.ق/ 748م در همانجا مرد. به این ترتیب تمام خراسان به ابومسلم رسید و ابومسلم به نام «امین آل محمد» برای خود سکه ضرب کرد و کارگزارانش را به شهرهای مختلف فرستاد.

بعد از اینکه خراسان بدست جنبش عباسی افتاد، یکی  از داعیان به نام قحطبه به نیشابور و سپس به ری لشگر کشید. و در اصفهان کارگزار اموی را به قتل رساند وی در نهاوند با امویان جنگید همچنین توانست در فارس یزید بن هبیرة- حاکم امویان در عراق را شکست دهد. و در نتیجه حاکم امویِ کوفه، شهر را به عباسیان تسلیم کرد. عبدالله ابوالعباس- که بعد از به قتل رسیدن برادرش ابراهیم، به عنوان امام معرفی شده بود- بعد از اینکه چهل روز را به صورت مخفیانه در خارج از کوفه سپری کرد، وارد شهر کوفه شد. و ابوسلمه خلال وزیر آل محمد، خلافت وی را در ربیع‌الثانی 132ه.ق/ 749 م اعلان کرد. و او را با لقب «امیرالمومنین» مخاطب قرار داد. همچنین برادر ابوالعباس، ابوجعفر منصور دائما برای او بیعت می‌گرفت. ابوالعباس در آن مجلس خطبه خواند و حق خاندان خودش را برای بدست گرفتن خلافت تبیین کرد. و اینکه چگونه بنی‌سفیان و بنی مروان[45] خلافت را غصب کردند.

ابوالعباس بعد از اعلام خلافت، سپاهی را به فرماندهی عمویش عبدالله بن علی، و برای مقابله با مروان بن محمد به سمت جزیره[46] فرستاد. لشگری که بیش از سی‌هزار نیرو از شهرهای ایران، در آن جمع شده بودند.[47]

سپاه عباسیان و امویان در کنارة رود زاب- در نزدیکی موصل- به یکدیگر رسیدند. جنگ وحشتناکی بین دو سپاه درگرفت که دو روز به طول انجامید. در پایان، مروان بن محمد فرار کرد و بسیاری از سپاهیانش در رودخانه غرق شدند.

مروان بن محمد به دمشق بازگشت و از آنجا به مصر فرار کرد. او یکی از کارگزارانش را به فرماندهی دمشق منصوب کرد تا با عباسایان وارد جنگ شود و پیشروی آنها را به تأخیر بیاندازد. از آن سو وقتی عبدالله بن علی به دمشق رسید، پس از چندین روز محاصره، وارد شهر شد.عبدالله بن علی هزاران نفر از امیران و لشگریان اموی را به قتل رساند، اجساد امویان را از قبر بیرون کشید و سپس به دنبال مروان رهسپار شد.

عبدالله بن علی هنوز به فلسطین نرسیده بود که گروهی از بنی‌امیه امان خواستند. عبدالله بن علی به آنها امان داد و بیش از هفتاد نفر از مردان بنی‌امیه را در دهلیزی جمع کرد در این جلسه بنی هاشم هم حضور داشتند. بنی‌هاشم بر روی تخت نشسته بودند و مردان بنی امیه بر بالش تکیه زده بودند. در حالیکه در زمان حکومت امویان، آنها در کنار خلفا و بر روی تخت می‌نشستند و بنی‌هاشم بر روی صندلی.

عبدالله بن علی دستور قتل آنها را صادر کرد و پس از کشته شدن آنها، غذایی درخواست کرد و دستور داد تا اجساد را روی زمین پهن کنند بعد روی اجساد نشست و شروع به غذا خوردن کرد در حالیکه اجساد، زیر او می‌لغزیدند. وقتی غذایش تمام شد گفت: «یادم نمی‌آید غذایی خورده باشم که تا این حد خوشمزه و لذتبخش بوده باشد». سپس جسد ما را بر زمین کشیدند و همه را در چاهی که به همین منظور حفر شده بود، انداختند.[48] اما از بنی‌امیه، کسانی که امان نگرفته بودند به سرزمین‌های دور دستِ مغرب[49]، حتی حبشه و یا اندلس فرار کردند. از هیمن رو عبدالله، در تاریخ به شخصیتی ترسناک معروف شد و به همین خاطر ابوقتیبه او را «سفاح»[50] خوانده است.

اما مروان بن محمد از راه «فرما» وارد مصر شد و پس از مدتی سپاه خراسان به او رسید کما اینکه قبایل یمنی که در آنجا حضور داشتند با او جنگیدند. سرانجام مروان بن محمد، خسته از جنگ و تعقیب و گریز، در حالی که خواب بود[51] کشته شد. و در ذی الحجه سال 132ه.ق/ 750 م در روستای بوصیر در اشمونین، سرش را بریدند.

وقتی سرِ مروان ار نزد ابوالعباس (خلیفه اول عباسی) بردند، به درگاه خدا سجده کرد[52]و بعد از اینکه فرماندهان با او بیعت کردند، رسما تشکیل حکومت عباسی را اعلام نمود.

به طور کلی مورخین، تاریخ حکومت عباسیان را به چهار دوره تقسیم می‌کنند:

  • دورة اول عباسی یا دورة نفوذ ایرانیان (132- 232ه.ق/ 749- 847م)
  • دورة دوم عباسی یا دورة نفوذ ترک‌ها (232- 334ه.ق/ 846- 945م)
  • دورة سوم عباسی یا دورة نفوذ آل بویة ایرانی (334- 447ه.ق/ 945- 1055م)
  • دورة چهارم عباسی یا دورة نفوذ سلجوقیانِ ترک (447- 656ه.ق/ 1055- 1258م)

منابع: 

[1] –  برای سیرة عباس ر.ک: طبقات ابن سعد، ج 1/1 و بعد از آن. و ابن اثیر، اسدالغایة فی معرفة الصحابه، چاپ مصر (1285ه.ق) ج 3 ص 109 و بعد از آن

[2] – ابن هشام، السیرة النبویه، دارإحیاء التراث العربی- بیروت، ج2، ص 58

[3] – بیشتر تاریخ اسلام در زمان عباسیان تدوین شد به همین خاطر مورخین سعی می‌کردند عباس را به عنوان «موید اسلام» معرفی کنند.

[4] – طبقات ابن سعد، ج1، ص 3

[5] – عباس و برخی دیگر از حامیان علی(ع) مثل زبیربن عوام پس از مدتی با خلیفه اول بیعت کردند و خلافت او را به رسمیت شناختند

[6] – مولف از کلمة «تباطأ» استفاده کرده است که در  اینجا به معنای «اهمال ورزیدن» یا «سستی کردن» است.

[7] – الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 35

[8] – المقریزی: النزاع و التخاصم فیما بین أمیة و بنی هاشم. تحقیق vos چاپ leiden 1898م. 6[البته صحبت کردن در مورد حوادث بعد از وفات پیامبر(ص) در این خلاصه نمی‌گنجد و باید در محل خود و به تفصیل بررسی شود. مترجم]

[9] – طبقات ابن سعد، ج1، ص 20

[10] –  التاریخ السیاسی للدولة العربیة، ج 2، ص 324

[11] – الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 209

[12] –  مولف از اصطلاح «تسلیم امام حسین(ع)» (تسلم الحسن) استفاده کرده که به نظر این حقیر صلح امام حسن صحیح است. (مترجم)

[13] – اسدالغابة، ج3، 193- 194

[14] – معجم البلدان، ج2، ص 307

[15] – الکامل فی التاریخ ج ، ص 226. و النوبختی، کتاب فرق الشیعه به تصحیح محمد الصادق، نجف 1355ه.ق/ 1936م، 33و 39

[16] – نویسنده از اصطلاح «انتقال الدعوة الی بنی عباس» استفاده کرده است که به نظر این حقیر، تغییر عنوان، برای مخاطب فارسی مناسب‌تر است.

[17] -الشهرستانی، الملل و النحل، تحقیق careton چاپ  leiden 1846م، ج1، ص 112. والکامل فی التاریخ، ج4، ص 159. و طبقات ابن سعد، ج5، ص 24 و بعد از آن.

[18] – کتاب فرق الشیعه، ص 33

[19] – المللل و النحل، ج1، ص 12، برخی شیعیان براین عقیده‌اند که امامت از ابی هاشم به عبدالله بن معاویة بن جعفر یا به یکی دیگر از علویان منتقل شد و به محمد بن علی نرسید: همان: 113. والفرق بین الفرق ص 28

[20] – منظور زبیریان و عبدالله بن زیبر است.

[21] – الکامل فی التاریخ، ج4، ص 37

[22] – دعاة جمع داعی و در فارسی به معنای دعوت کنندگان و یا مبلغان است.

[23] – همان، ج4، ص 323

[24] – مدیران دعوت عباسی تشکیلات اداری مخفیانه‌ای ایجاد کردند که برای سهولت کار، سلسله مراتب زنجیره‌ای داشت. این سلسله با مرتبة نقبیان به عنوان معاونین ائمه و به استعداد دوازده نقیب شروع می‌شد. تنها ایشان راز امام را می‌دانستند و آن را برای خود حفظ می‌کردند. آنان به لحاظ توانایی نظامی، فرهنگیو صدق و صفا برای دعوت و جذب یران، در یک سطح بودند، بعد از آن مرتبة نظراء النقباء (نظیران) به استعداد دوازده نفر بود. اگر نقیب می‌مرد، نظیر جانشین او می‌شد. بعد از آن مرتبة داعیان قرار داشت. عده‌ای از داعیان که به هفتاد تن می‌رسیدند، به نقباء یاری می‌رساندند، دستورهای آنان رابه کار مبستند و از توانایی تبلیغی و نظامی همانندی برخوردار بودند. از میان ایشان داعیان ظهور کردند که آماده سازی روحی و فرهنگی یاران و ایجاد انقلاب را به عهده داشتند و دارای مواضع برجسته‌ای بودند. بعد از آن، مرتبة دعاة الدعاة (مبلغان مبلغان) بود و در پی آن، مرتبة کارگزاران در پایین‌ترین مرتبه، وجود داشت، به گونه‌ای که هر داعی عده‌ای کارگزار داشت که دستگاه پنهانی او را داره می‌کرد. این دستگاه به هسته‌های پنهانی در عمق جوامع همة شهرهای بزرگ منتهی می‌شد. شعاری تبلیغی این دستگاه مخفی برابری، امامت

[25] – الکامل فی التاریخ، ج5، ص 319

[26] – سلسله مراتب تشکیلات عباسی به همین شکل بوده است یعنی اولی نقباء که معاونین امام بودند بعد دعاة که از نقباء دستور می‌گرفتند و بعد کارگزاران که تحت امر دعاة بودند، شاید بتوان گفت که محمد بن علی یک سازمان هرمی بسیار گسترده تشکیل داده بود. [مترجم]

[27] – الأخبار الطول، ص 333.

[28] -الکامل فی التاریخ، ج4، 158 و طبقات ابن سعد، ج5، 262

[29] – طبقات ابن سعد، ج5، ص 277

[30] – الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 323

[31] – همان، ج4، ص 253، و اخبار الطول 339

[32] – الکامل فی  التاریخ، ج 4، ص 291، Ency. De Lisl (art bukair B,mahan T1,p: 794-795

[33] – الکامل فی التاریخ، ج4، ص 252 و بعد از آن. و اخبار الطول، ص 337- 38. و وفیات الاعیان، ج 3، ص 145

[34] – الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 295

[35] – الکامل فی التاریخ، ج4، ص 295

[36] – همان، ج4، ص 30

[37] – قرآن کریم: 22/39

[38] – نصر بن سیار در نامه‌ای وضعیت خراسان و خطرات عباسیان را برای مروان بن محمد تشریح کرد  فعالیتهای خطرناک ابومسلم را برای  او برشمرد و گفت: من در کار او تحقیق کرده‌ام و او از ابراهیم بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، دستور می‌گیرد. نصربن سیار خطرات خراسان را در قالب شعری به مروان بن محمد گوشزد کرد که مضمون شعر این است: از میان خاکسترها جرقة آتشی می‌بینم و زود باشد که شعله‌ای داشته باشد. آتش را با دو چوب روشن می‌کنند و جنگ از سخن آغاز می‌شود. اگر این آتش را خاموش نکنید جنگی سخت از آن پدید آید. که جوان نورس را پیر کند و من به تعجب می‌گویم ای کاش میدانستم امویان بیدارند یا خواب؟ [مترجم] ر.ک: ابوالقاسم پاینده، ترجمه مروج الذهب، ج 2، ص 244، چاپ 5، سال 1375 ه.ش

[39] – مروج الذهب، ج 3، ص 344

[40] – علی بن کرمانی و عثمان بن کرمانی [مترجم]

[41] – الکامل فی التاریخ،ج 4، ص 303 و 319- 315، در همین منبع مولف اشاره می‌کند که بعد از مرگ کرمانی، پسرانش با نصر بن سیارصلح کردند اما ابومسلم آنها را از این کار منصرف کرد. [مترجم]

[42] – النزاع و التخاصم، ص 51

[43] – الاصفهانی، مقاتل الطالبین، النجف 1353 ه، ص 133

[44] – الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 311

[45] – هر دو از شاخه‌های بنی‌امیه بودند [مترجم]

[46] – منطقه‌ای در الرمادی- عراق امروزی

[47] – همان، ج4، ص 327- 329

[48] – الأغانی، ج4، ص 345 و بعد از آن. (البته صاحب اغانی می‌گوید: ابوالعباس بود که این کارها را انجام داد.

[49] – معجم البلدان، ج 2، ص 43 [در کتاب اصلی ج 432 نوشته شده که فکر می‌کنم اشتباه شده است]

[50] – ابن قتبیة، الامامة و السیاسة به تصحیح محمد محمود الرافعی، قاهره 1342ه، ج 2، ص 232

[51] – همان، ج2، ص 228 و بعد از آن. الاغانی، ج 4، ص 345. در مورد روستای بوصیر ر.ک: معجم البلدان، ج1، ص 509

[52] – الکامل فی التاریخ، ج4، ص 232

منبع: سایت تخصصی تاریخ اسلام؛ محمد حسین قربانیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *